👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت20
#سامیار
تحمل ش واقعا سخت بود! با اینکه ۱۵ سالشه عین بچه ها می مونه!
از گناه کردن بیزار بودم اما چنان بچه و زبون نفهم بود مدام باید دستشو می گرفتم و این ور و اون ور می بردمش.
این کارو بکن این کارو نکن.
اونجا برو اونجا نرو.
واقعا روی مخ بود توی زیبایی چیزی کم نداشت اما توی شعور و فهم صفر بود.
خدا کنه خدا ببخشه منو هی مجبورم به این دست بزنم!
کی می شه این معموریت تمام بشه!
نگاهی بهش کردم که بیخیال از کل عالم دولپی داشت می خورد.
اینم شامس منه برن شمال اینو بزارن پیش من.
اما شامس اوردم چیزی ش نشد و زرنگ بود در رفت از دست اونا و گرنه جواب خانواده اشو چی می دادم؟
ای کاش زود تر بخوابه تا بتونم با خیال راحت به کارام برسم.
اما برعکس تصوراتم خوراکی ها رو خورد و سوالی بهم نگاه کرد.
خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون و مراقب اعصاب و روان من باش.
بهش نگاه کردم ببینم باز چشه!
نگام کرد و گفت:
- حوصله ام سر رفته.
همینم کم بود نگاهی به اتاقم انداختم ببینم چیکار می تونم بکنم تا یه امشب صبح بشه!
سمت فیلم هام رفتم و گفتم:
- تاحالا فیلم راجب جنگ عراق و ایران دیدی؟
نچی کرد و روی تخت جا به جا شد.
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب پس می زارم ببینی اگر تا اخر شو خوب دیدی و فهمیدی چی شد امم..
یکم فکر کردم و گفتم:
- برات جایزه می خرم خوبه؟
سرشو مشتاق به چپ و راست تکون داد و نفس مو فوت کردم و براش فیلم ان 23 نفر رو گذاشتم هم جنگی بود هم طنز هم تلخ!
تا دیدم مهو فیلم شده پرونده هامو تکمیل کردم سر که بلند کردم گردن ام حسابی درد می کرد اینم دست گل خانوم بود که بطری رو زد تو گردنم.
برگشتم ببینم چطور شده انقدر بی سر و صداست؟
که دیدم خوابیده.
خدایا شکرت فیلم هم تمام شده بود تلوزیون و خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم و توی سالن پذیرایی سجاده امو پهن کردم تا نماز شب بخونم.
#سارینا
نور می خورد تو اتاق و مستقیم توی چشمم واییی من که همیشه پرده اتاقم کشیده است.
با حرص نشستم که دیدم اتاقم نیست نگاهی به عکس شهدا انداختم و فهمیدم اتاق اون بچه مثبته!
به ساعت نگاه کردم که ساعت ۶ و نیم بود.
پتو رو دور خودم پیچیدم و در و با پا باز کردم رفتم بیرون هر چی صداش می زدم هیچ!
تو سالن رفتم که دیدم داره نماز می خونه واسه همین نمی تونه جواب بده!
پتو پیچ روی مبل نشستم و نگاهش کردم.
چه نماز خوندن قشنگه شایدم سامیار قشنگ می خوند!
بلاخره نماز شد تمام شد و نگاهم کرد و گفت:
- سلام برو صبحونه بخور ببرمت مدرسه ات.
لب زدم:
- نمی شه دوباره نماز بخونی؟ خیلی قشنگ بود.
سجاده اشو جمع کرد و نه ای گفت.
بداخلاق.
بلند شدم و پتو و انداختم همون جا رفتم تو اشپزخونه اما هیچی رو میز نبود.
داد زدم:
- تیرررررک برق هوووی هیچی رو میز نیست که!
قد و قامت دراز ش توی اشپزخونه نمایان شد و با اخم گفت:
- چی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- پیچ پیچی .
اخم ش بدتر شد و گفت:
- چی منو صدا کردی الان؟
متعجب گفتم:
- تیرک برق و می گی؟
متعجب گفت:
- تیرک برق؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره خوب چون درازی.
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- من نوکرت نیستم برات صبحونه اماده کنم هر چی می خوای تو یخچال در بیار.
ایشی کردم و هر چی دوست داشتم دراوردم و شروع کردم به خوردن.
شکلات صبحونه رو با لذت می خوردم و به این چلغور که بی سر و صدا عین دیوار رانندگی می کرد نگاه کردم.
ماشین ش هم عین خودش سرد و بی روح بود.
با خشم گفت:
- عین ادم بخور چرا انقدر خوردنت صدا می ده؟
برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم با صدای بیشتری خوردم که صورت ش جمع شد و حسابی کیف کردم.
جلوی مدرسه وایساد و گفت:
- حواست باشه گوشیت که باهاته دست هر کی دیدی اون کیک رو ازش بی سر و صدا فیلم بگیر فیلم باشه؟ ببین اگه کمک کنی پرونده حل بشه یه جایزه بزرگی می خرم برات اوکی؟
اوکی رو دادم و پیاده شدم.
داشتم می رفتم تو که ناظم گفت:
- سارینا رادمهر بمون دم در امروز تو کیف ها رو بگرد .
چشام درخشید و چشم بلند بالایی گفتم.
هر روز یکی باید وایمستاد دم در بچه ها که می یومدن کیف هاشونو نگاه می کرد گوشی و چیزای ممنوع نیاورده باشن!
کیف مو گذاشتم همون جا گوشیمم که تو جیب م بود.
کسی نمی یومد و خواستم بیخیال بشم برم سوپر مارکت که یه دختری اومد.
بهش نگاه کردم حسنی بود اونم نهم بود اما نهم ج من نهم الف بودم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت21
#سارینا
خسته شده بودم و می خواستم بیخیال بقیه بشم و فاطی و زری هم نیومده بودن و می خواستم الکی خودمو بزنم به مریضی و برم به سامیار نشون بدم .
اومدم برم که یه دختری دون دون اومد بره داخل که داد زدم:
- هوووی مگه من گلابی ام اینجا؟
برگشت و پوفی کشید و گفت:
- بابا معلم رفت سر کلاس ای بابا اخه چی داریم مگه؟
کیف شو باز کرد و کلافه به در سالن نگاه کرد بی حوصله نگاهی انداختم و زیپ و بستم زیپ دوم و باز کردم که دیدم باز همون کیک تو کیفشه!
الکی مثلا می خوام زیر شو ببینم کیک و توی دستم در اوردم و تا ته کیف و مثلا گشتم که با طعنه گفت:
- می خوای توی نخ دوخت کیف هم بگرد.
و کیک و از دستم کشید انداخت تو کیف و با دو رفت.
باید می فهمیدم برای کی اوردن!
معلم نیومده بود و حسابی تو فکر کیک ها بودم.
ترنم از اون ور داد زد:
- ای بابا چرا تو خودتی ساری جون؟ بیا یکم بزنیم بخونیم رقاص ش کمه بیا وسط حاجی .
بلند شدم و دستی تو هوا براش تکون دادم و رفتم بیرون.
باید می رفتم دفتر بگم حالم بده و بیان دنبالم هولم شده بود زود به سامیار بگم.
داشتم می رفتم سمت دفتر که دیدم همون حسنی و قاسمی وایسادن جفت هم و یکی از معلم ها پیششونه جفت دستشویی معلم ها.
نزدیک راه پله وایسادم و گوش تیز کردم و وایسادم یه طوری که دوربین بتونه فیلم بگیره.
داشتن حرف می زدن اما نمی شنیدم معلمه از کیف ش چند تا کیک همون مدلی در اورد و داد بهشون.
سریع کنار اومدم نبینمم و دخترا بیرون اومدن و معلمه رفت تو دستشویی.
دخترا که رفتن سریع رفتم تو روشویی.
در اتاقک رو زدم و نگاهی به در دستشویی که معلم رفته بود انداختم.
دسته طی رو توی لوله در گذاشتم که نتونه بیاد و فکر کنه در گیر کرده.
سمت کیف ش رفتم و با استرس زیپ رو وا کردم و با دقت نگاهش کردم چند تا دیگه بسته کیک بود یکی شو برداشتم و گذاشتم توی جیب ام و از بقیه اش هم فیلم گرفتم .
سریع دسته طی رو برداشتم و بی سر و صدا زدم بیرون.
یکم موهامو شلخته کردم و چهار تا هم زدم به لپ هام قرمز بشه.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من شوهر یک حجاب استایلم و یک بی غیرت ؛ )🚶🏻♀🗿
#سرطان _ حجاب استایل
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در آن نفس که بمیرم...💔
#یاصاحبالزمان| #یوسفزهرا