👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت21
#سارینا
خسته شده بودم و می خواستم بیخیال بقیه بشم و فاطی و زری هم نیومده بودن و می خواستم الکی خودمو بزنم به مریضی و برم به سامیار نشون بدم .
اومدم برم که یه دختری دون دون اومد بره داخل که داد زدم:
- هوووی مگه من گلابی ام اینجا؟
برگشت و پوفی کشید و گفت:
- بابا معلم رفت سر کلاس ای بابا اخه چی داریم مگه؟
کیف شو باز کرد و کلافه به در سالن نگاه کرد بی حوصله نگاهی انداختم و زیپ و بستم زیپ دوم و باز کردم که دیدم باز همون کیک تو کیفشه!
الکی مثلا می خوام زیر شو ببینم کیک و توی دستم در اوردم و تا ته کیف و مثلا گشتم که با طعنه گفت:
- می خوای توی نخ دوخت کیف هم بگرد.
و کیک و از دستم کشید انداخت تو کیف و با دو رفت.
باید می فهمیدم برای کی اوردن!
معلم نیومده بود و حسابی تو فکر کیک ها بودم.
ترنم از اون ور داد زد:
- ای بابا چرا تو خودتی ساری جون؟ بیا یکم بزنیم بخونیم رقاص ش کمه بیا وسط حاجی .
بلند شدم و دستی تو هوا براش تکون دادم و رفتم بیرون.
باید می رفتم دفتر بگم حالم بده و بیان دنبالم هولم شده بود زود به سامیار بگم.
داشتم می رفتم سمت دفتر که دیدم همون حسنی و قاسمی وایسادن جفت هم و یکی از معلم ها پیششونه جفت دستشویی معلم ها.
نزدیک راه پله وایسادم و گوش تیز کردم و وایسادم یه طوری که دوربین بتونه فیلم بگیره.
داشتن حرف می زدن اما نمی شنیدم معلمه از کیف ش چند تا کیک همون مدلی در اورد و داد بهشون.
سریع کنار اومدم نبینمم و دخترا بیرون اومدن و معلمه رفت تو دستشویی.
دخترا که رفتن سریع رفتم تو روشویی.
در اتاقک رو زدم و نگاهی به در دستشویی که معلم رفته بود انداختم.
دسته طی رو توی لوله در گذاشتم که نتونه بیاد و فکر کنه در گیر کرده.
سمت کیف ش رفتم و با استرس زیپ رو وا کردم و با دقت نگاهش کردم چند تا دیگه بسته کیک بود یکی شو برداشتم و گذاشتم توی جیب ام و از بقیه اش هم فیلم گرفتم .
سریع دسته طی رو برداشتم و بی سر و صدا زدم بیرون.
یکم موهامو شلخته کردم و چهار تا هم زدم به لپ هام قرمز بشه.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من شوهر یک حجاب استایلم و یک بی غیرت ؛ )🚶🏻♀🗿
#سرطان _ حجاب استایل
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در آن نفس که بمیرم...💔
#یاصاحبالزمان| #یوسفزهرا