eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
103 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
خ‌ـیـٰالِ‌خ‌ـۅب‌ِتـۅلَبخ‌َـند‌مِیشَۅَد‌بَر‌لَبَـم🌿^🙂؛` ۅَرنَہ‌این‌مَن‌ِ‌دِیۅـٰانِہ‌غُصِہ‌هـٰادآرَد..🚶🏻‍♂️.!シ
506.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادماݩ بآشد ↴ گناه ڪه‌ڪردیم°•○ آݩ را به حساب جوانی ݩگذاریمـ×°• میشود↷ 🌱°•جوانی ڪرد به عشق مهدے(عج) به شهادت رسید فدای مهدے(عج).
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دست پرورده‌ی امام رضایی🤍:))
‌- منم همینطور عزیزم ، منم همینطور .((:🫠💔'
مردم‌روسیه🙃💔!
همینطورِ متاسفانه..🚶🏻‍♀️
زیبایۍ دࢪیڪ قاب عڪس :🥹🩵🫰🏻
مود من چند بار تو روز :
اگر‌ما‌زمینه‌سازی‌برای‌ظهور‌روپس‌زدیم مردم‌دیگه‌ای‌هستن‌که‌جای‌ما‌حق‌رو بشناسن‌وبهش‌عمل‌کنن...!🤌🏼‼️
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 وارد دفتر شدم و با حرفه ای که فقط ما دخترا بلدیم معاون رو صدا کردم و گفتم: - خانوم من خیلی حالم بده فکر کنم مسموم شدم می شه برم خونه؟ سری تکون داد و یکم با دقت نگاهم کرد و گفت: - بیا برو شماره مامان تو بگیر. بشکنی توی دلم زدم و شماره سامیار رو گرفتم اما جواب نداد ای بابا اینطور که نمی تونستم برم! الکی شروع کردم با تلفن حرف زدم: - الو مامان جون .... - خیلی حالم بده تاکسی بفرست مدرسه دنبالم. - ........ مامان نگران نشو نترس . ....... باشه خداحافظ. و رو به معاون گفتم: - الان تاکسی می فرسته. سری تکون داد و گفت: - وسایل تو جمع کن برو دم در مدرسه. سریع وسایل مو جمع کردم و از در مدرسه زدم بیرون یکم جلو تر اژانسی بود و یه اژانس گرفتم و زنگ زدم عمو: - سلام عمو خوبی؟ .... - سامیار کجاست؟ ..... - خونه اقا بزرگ این؟ مامانم اینا هم اونجان؟ ...... - باشه دارم میام. و منتظر نموندم چیزی بگه قطع کردم. سریع زنگ در و همین طور تند تند زدم که باز شد و دویدم داخل. وارد سالن شدم و گفتم: - سامیار کجاست؟ مامان بغلم کرد و گفت: - سلام دخترم چی شده عزیزم مگه مدرسه نبودی؟ از بغل مامان بیرون اومدم و رو به عمو گفتم: - سامیار کو؟ متعجب به طبقه بالا اشاره کرد. بلند بلند داد زدم: - سامیاررررررررر سامیاررررررر. همه جمع شدن تو سالن و سامیار هول زده پایین اومد از پله و ها گفت: - چی شده؟ دستشو کشیدم نشوندمش رو مبل و کیک و دادم بهش و گفتم: - بیا پیداش کردم. مامان بهت بده گفت: - یه کیک براش اوردی اینطوری کردی دختر؟ سامیار بهت زده گفت: - به این زودی پیداش کردی؟ گوشی مو تند تند در اوردم و گفتم: - ببین دست این دختره بود این یکی هم بود این معلم دیدم تو دستشویی داشت بهشون می داد 7 تا داد به این دخترا و نزدیک10 تا هم تو کیف ش بود یکی شو اوردم برات. به فیلم نگاه کرد و گفت: - ندیدت که؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - دستشویی بود. تند تند کیک و باز کرد و پودر ش کرد که مواد و یه کاغذ از توش افتاد پایین. عمو هم جفت ش نشست و سامیار کاغذ و باز کرد: - امروز جای همیشگی ساعت همیشگی! متعجب به سامیار نگاه کردم که به من نگاه کرد و گفت: - مدرسه است ۱۲ و نیم تعطیل می شه اره؟ سری تکون دادم و گفت: - الان ساعت 11 است باید بریم دنبال قاسمی و حسنی خوب تا ببینیم خونه اشون کجاست و ببینیم چه ساعتی می رن سر محل قرار . مامان گفت: - گیج شدم من کجا برید این بچه تازه رسیده لپ هاش سرخه انگار مریضه. بلند شدم و گفتم: - نه مامان خودم زدم تو صورت خودم. مامان زد رو دست ش و گفت: - چی؟ تو چیکار کردی؟ لب زدم: - اخه می خواستم زود بیام به سامیار بگم خودم زدم تو صورت خودم که قرمز بشم معاون فکر کنه مریضم. عمو خندید و گفت: - الحق که زرنگه! سامیار گفت: - زن عمو زود هر چی خوراکی داری بزار بریم . مامان با هول تو اشپزخونه رفت برگشتم سمت سامیار و گفتم: - دیشب گفتی ساکت فیلم و ببینی جایزه می خری گفتی اگر کمکت کنم هم جایزه می خری تا الان دو تا جایزه بدهکاری! سری تکون داد و گفت: - باشه می خرم اگر خدا بخواد امروز پرونده حل می شه! سری با ذوق تکون دادم مامان به سبد داد دستم و با سامیار بیرون زدیم.