506.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادماݩ بآشد ↴
گناه ڪهڪردیم°•○
آݩ را به حساب جوانی ݩگذاریمـ×°•
میشود↷
🌱°•جوانی ڪرد به عشق مهدے(عج)
به شهادت رسید فدای مهدے(عج).
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت22
#سارینا
وارد دفتر شدم و با حرفه ای که فقط ما دخترا بلدیم معاون رو صدا کردم و گفتم:
- خانوم من خیلی حالم بده فکر کنم مسموم شدم می شه برم خونه؟
سری تکون داد و یکم با دقت نگاهم کرد و گفت:
- بیا برو شماره مامان تو بگیر.
بشکنی توی دلم زدم و شماره سامیار رو گرفتم اما جواب نداد ای بابا اینطور که نمی تونستم برم!
الکی شروع کردم با تلفن حرف زدم:
- الو مامان جون
....
- خیلی حالم بده تاکسی بفرست مدرسه دنبالم.
- ........
مامان نگران نشو نترس .
.......
باشه خداحافظ.
و رو به معاون گفتم:
- الان تاکسی می فرسته.
سری تکون داد و گفت:
- وسایل تو جمع کن برو دم در مدرسه.
سریع وسایل مو جمع کردم و از در مدرسه زدم بیرون یکم جلو تر اژانسی بود و یه اژانس گرفتم و زنگ زدم عمو:
- سلام عمو خوبی؟
....
- سامیار کجاست؟
.....
- خونه اقا بزرگ این؟ مامانم اینا هم اونجان؟
......
- باشه دارم میام.
و منتظر نموندم چیزی بگه قطع کردم.
سریع زنگ در و همین طور تند تند زدم که باز شد و دویدم داخل.
وارد سالن شدم و گفتم:
- سامیار کجاست؟
مامان بغلم کرد و گفت:
- سلام دخترم چی شده عزیزم مگه مدرسه نبودی؟
از بغل مامان بیرون اومدم و رو به عمو گفتم:
- سامیار کو؟
متعجب به طبقه بالا اشاره کرد.
بلند بلند داد زدم:
- سامیاررررررررر سامیاررررررر.
همه جمع شدن تو سالن و سامیار هول زده پایین اومد از پله و ها گفت:
- چی شده؟
دستشو کشیدم نشوندمش رو مبل و کیک و دادم بهش و گفتم:
- بیا پیداش کردم.
مامان بهت بده گفت:
- یه کیک براش اوردی اینطوری کردی دختر؟
سامیار بهت زده گفت:
- به این زودی پیداش کردی؟
گوشی مو تند تند در اوردم و گفتم:
- ببین دست این دختره بود این یکی هم بود این معلم دیدم تو دستشویی داشت بهشون می داد 7 تا داد به این دخترا و نزدیک10 تا هم تو کیف ش بود یکی شو اوردم برات.
به فیلم نگاه کرد و گفت:
- ندیدت که؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- دستشویی بود.
تند تند کیک و باز کرد و پودر ش کرد که مواد و یه کاغذ از توش افتاد پایین.
عمو هم جفت ش نشست و سامیار کاغذ و باز کرد:
- امروز جای همیشگی ساعت همیشگی!
متعجب به سامیار نگاه کردم که به من نگاه کرد و گفت:
- مدرسه است ۱۲ و نیم تعطیل می شه اره؟
سری تکون دادم و گفت:
- الان ساعت 11 است باید بریم دنبال قاسمی و حسنی خوب تا ببینیم خونه اشون کجاست و ببینیم چه ساعتی می رن سر محل قرار .
مامان گفت:
- گیج شدم من کجا برید این بچه تازه رسیده لپ هاش سرخه انگار مریضه.
بلند شدم و گفتم:
- نه مامان خودم زدم تو صورت خودم.
مامان زد رو دست ش و گفت:
- چی؟ تو چیکار کردی؟
لب زدم:
- اخه می خواستم زود بیام به سامیار بگم خودم زدم تو صورت خودم که قرمز بشم معاون فکر کنه مریضم.
عمو خندید و گفت:
- الحق که زرنگه!
سامیار گفت:
- زن عمو زود هر چی خوراکی داری بزار بریم .
مامان با هول تو اشپزخونه رفت برگشتم سمت سامیار و گفتم:
- دیشب گفتی ساکت فیلم و ببینی جایزه می خری گفتی اگر کمکت کنم هم جایزه می خری تا الان دو تا جایزه بدهکاری!
سری تکون داد و گفت:
- باشه می خرم اگر خدا بخواد امروز پرونده حل می شه!
سری با ذوق تکون دادم مامان به سبد داد دستم و با سامیار بیرون زدیم.