eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
102 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
حقه یانه
شما بگید
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنویسید به روی لحدم، من فقط عشق حسین بن علی را بلدم❤️..؛)''
قمر العشق❤️🥺
صدامو میشنوی؟
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-عآشقآنه‌ ترین بخشِ دعایِ عرفه💔🌿 !:))
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عَرفهِ رسیدُ نَرسیدَم به کَربَلااات💔:))
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرفه که نشد... کاش‌برای اربعین کربلامون‌رو امضا کنی:)
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 از مدرسه که تعطیل شدم زود وارد اشپزخونه شدم و گفتم: - مامانییییی کجاییی بیا غذا منو بده می خوام بر.. با دیدن عمو اینا ساکت شدم و گفتم: - سلام. سامیار کنجکاو نگاهم کرد و عمو رومو بوسید و زن عمو هم همین طور. تنها کسی که تاحالا نبوسیده بودم سامیار بود می گفت من نامحرم شم هیچ وقت به دخترای فامیل نگاه نمی کرد یا ندیده بودم با کسی شون دست بده اما از تمام پسرای فامیل خوشکل تر بود. همه بهش می گفتن کوه یخی اما من می گفتم بچه مثبت اخه همه لباس هاش یقعه دارن و تا بیخ دکمه هاشونو می بنده کسی با لباس یقعه گشاد و استین کوتاه تاحالا دیدتش. کلا خانواده عمو مذهبی بودن. مامان ملاقه به دست گفت: - کجا مامان جون؟ بزار برسی. بغلش رفتم و گفتم: - اذیت نکن دیگه با فاطی و زری می خوایم بریم خرید بیرون ناهار بده پول هم بده می خوام برم. صندلی و کشید و نشستم و گفت: - سارینا طول نکشه باز من نگران بشم نری باز کسی رو بزنی شر درست کنی پسری چیزی متلک پروند نمی خواد بلا سرش بیاری جواب ابلهان خاموشه باشه دختر مامان؟ سری تند تند تکون دادم که غذا کشید و گذاشت جلوم. تند تند فوت می کردم تا سرد بشه. مامان گفت: - چته مامان جان صبر کن خوب یا برو اماده شو تا بیای اینا سرد شده. راست می گفت. با دو رفتم بالا یه تیپ سر تا پا مشکی زدم یه دستمال کوچیکی هم داشتم مد شده بود می بستیم به صورت یا پیشونی یا مچ دستمون یا هم روسری کوچیک. انداختم تو کیفم اونجا صورتمو بپوشونم کسی نبینتم. یهو فکری به سرم زد. سریع از پنجره اتاقم به پارکینگ نگاه کردم که ماشین دوم بابا بودش. از اتاق مامان کلید در پشتی رو کش رفتم و رفتم توی اشپزخونه. مامان نگاهی به لباسام انداخت. یه شلوار لش مشکی که زنجیر داشت و یه تی شرت مشکی که تا روی رون ام بود و کلاه که کل موهامو توش جمع کرده بودم و کوله مشکی و کفش های بوت ام. متعجب گفت: - چرا سر تا پا مشکی پوشیدی؟ شبیهه خلافکار ها شدی. خبر نداری مامان جون دخترت می خواد بره پلیس بازی. چشمکی زدم و سامیار پوزخندی بهم زد. منم با نیشخند جواب شو دادم. ع غذامو خوردم و کارت مامان و گرفتم از اتاقم رفتم تو بالکن و از بالکن هم رفتم تو پارکینگ. در پشتی رو باز کردم و سوار ماشین شدم. بابا بهم یاد داده بود و چقدر مامان به جون ش غر زد که این هنوز بچه است و نمی زاشت ماشین سوار بشم یکی دو بار قایمکی بردم بیرون که مامان فهمید و پوست از سرم کند چقدر هم به جون بابا غر می زد که تقصیر اونه! اگه از در اصلی می رفتم می فهمید پس در پشتی عالی بود. زدم بیرون اخ جون. سمت خونه حسنی رفتم و منتظر موندم تا بیاد بیرون. اهنگ گذاشته بودم و حسابی داشتم کیف می کردم. ساعت1 و نیم اومد بیرون و سوار تاکسی شد و راه افتاد با فاصله ازش راه افتادم همش استرس داشتم نکنه تصادفم کنم یا مامان فهمیده باشه ماشین و برداشتم. حسنی از شهر خارج شد و یه جای برهوتی بود تقریبا و کامیون رفت و امد داشت. بسم الله کجا داره می ره. جلو تر اژانس وایساد و منم وایسادم حسنی پیاده شد و اژانس که رفت دیدم از جاده خاکی رفت پایین. پیاده شدم و اروم سمت لبه جاده رفتم داشت از دید ام خارج می شد مجبوری از لبه جاده رفتم پایین که حسابی خاکی شدم . با فاصله ازش راه افتادم کلی زباله اینجا بود گند تر از اینجا جا واسه قرار نبود؟ پشت یکی از گونی های زباله وایسادم بهشون نگاه کردم به ردیف وایساده بودن و راحت فیلم گرفتم و چهره تک تک شون توی فیلم قشنگ افتاده بود اون معلم با یه مردی که ماسک زده بود و معلوم نبود چهره اش داشتن بهشون از همون کیک ها می دادن. به هر کدوم یه تعداد مشخصی می دادن. انگار همه بچه مدرسه ای بودن. دستم خسته شد و تکیه دادم به همین کیسه زباله که سبک بود و افتاد. بهت زده نگاشون کردم که داشتن نگاهم می کردن. یا خدایی گفتم و با سرعتی که تاحالا خودم از خودم ندیده بودم شروع کردم به دویدن اونا هم داشتن می یومدن دنبالم. خدایا شکر خوردم غلط کردم بی خود کردم وای خدا