2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گویی عطش تقدیر یاران حسین است💔
#شهادتحضرتمسلمابنعقیل
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عَرفهِ رسیدُ نَرسیدَم به کَربَلااات💔:))
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرفه که نشد...
کاشبرای اربعین کربلامونرو امضا کنی:)
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت25
#سارینا
از مدرسه که تعطیل شدم زود وارد اشپزخونه شدم و گفتم:
- مامانییییی کجاییی بیا غذا منو بده می خوام بر..
با دیدن عمو اینا ساکت شدم و گفتم:
- سلام.
سامیار کنجکاو نگاهم کرد و عمو رومو بوسید و زن عمو هم همین طور.
تنها کسی که تاحالا نبوسیده بودم سامیار بود می گفت من نامحرم شم هیچ وقت به دخترای فامیل نگاه نمی کرد یا ندیده بودم با کسی شون دست بده اما از تمام پسرای فامیل خوشکل تر بود.
همه بهش می گفتن کوه یخی اما من می گفتم بچه مثبت اخه همه لباس هاش یقعه دارن و تا بیخ دکمه هاشونو می بنده کسی با لباس یقعه گشاد و استین کوتاه تاحالا دیدتش.
کلا خانواده عمو مذهبی بودن.
مامان ملاقه به دست گفت:
- کجا مامان جون؟ بزار برسی.
بغلش رفتم و گفتم:
- اذیت نکن دیگه با فاطی و زری می خوایم بریم خرید بیرون ناهار بده پول هم بده می خوام برم.
صندلی و کشید و نشستم و گفت:
- سارینا طول نکشه باز من نگران بشم نری باز کسی رو بزنی شر درست کنی پسری چیزی متلک پروند نمی خواد بلا سرش بیاری جواب ابلهان خاموشه باشه دختر مامان؟
سری تند تند تکون دادم که غذا کشید و گذاشت جلوم.
تند تند فوت می کردم تا سرد بشه.
مامان گفت:
- چته مامان جان صبر کن خوب یا برو اماده شو تا بیای اینا سرد شده.
راست می گفت.
با دو رفتم بالا یه تیپ سر تا پا مشکی زدم یه دستمال کوچیکی هم داشتم مد شده بود می بستیم به صورت یا پیشونی یا مچ دستمون یا هم روسری کوچیک.
انداختم تو کیفم اونجا صورتمو بپوشونم کسی نبینتم.
یهو فکری به سرم زد.
سریع از پنجره اتاقم به پارکینگ نگاه کردم که ماشین دوم بابا بودش.
از اتاق مامان کلید در پشتی رو کش رفتم و رفتم توی اشپزخونه.
مامان نگاهی به لباسام انداخت.
یه شلوار لش مشکی که زنجیر داشت و یه تی شرت مشکی که تا روی رون ام بود و کلاه که کل موهامو توش جمع کرده بودم و کوله مشکی و کفش های بوت ام.
متعجب گفت:
- چرا سر تا پا مشکی پوشیدی؟ شبیهه خلافکار ها شدی.
خبر نداری مامان جون دخترت می خواد بره پلیس بازی.
چشمکی زدم و سامیار پوزخندی بهم زد.
منم با نیشخند جواب شو دادم.
ع
غذامو خوردم و کارت مامان و گرفتم از اتاقم رفتم تو بالکن و از بالکن هم رفتم تو پارکینگ.
در پشتی رو باز کردم و سوار ماشین شدم.
بابا بهم یاد داده بود و چقدر مامان به جون ش غر زد که این هنوز بچه است و نمی زاشت ماشین سوار بشم یکی دو بار قایمکی بردم بیرون که مامان فهمید و پوست از سرم کند چقدر هم به جون بابا غر می زد که تقصیر اونه!
اگه از در اصلی می رفتم می فهمید پس در پشتی عالی بود.
زدم بیرون اخ جون.
سمت خونه حسنی رفتم و منتظر موندم تا بیاد بیرون.
اهنگ گذاشته بودم و حسابی داشتم کیف می کردم.
ساعت1 و نیم اومد بیرون و سوار تاکسی شد و راه افتاد با فاصله ازش راه افتادم همش استرس داشتم نکنه تصادفم کنم یا مامان فهمیده باشه ماشین و برداشتم.
حسنی از شهر خارج شد و یه جای برهوتی بود تقریبا و کامیون رفت و امد داشت.
بسم الله کجا داره می ره.
جلو تر اژانس وایساد و منم وایسادم حسنی پیاده شد و اژانس که رفت دیدم از جاده خاکی رفت پایین.
پیاده شدم و اروم سمت لبه جاده رفتم داشت از دید ام خارج می شد مجبوری از لبه جاده رفتم پایین که حسابی خاکی شدم .
با فاصله ازش راه افتادم کلی زباله اینجا بود گند تر از اینجا جا واسه قرار نبود؟
پشت یکی از گونی های زباله وایسادم بهشون نگاه کردم به ردیف وایساده بودن و راحت فیلم گرفتم و چهره تک تک شون توی فیلم قشنگ افتاده بود اون معلم با یه مردی که ماسک زده بود و معلوم نبود چهره اش داشتن بهشون از همون کیک ها می دادن.
به هر کدوم یه تعداد مشخصی می دادن.
انگار همه بچه مدرسه ای بودن.
دستم خسته شد و تکیه دادم به همین کیسه زباله که سبک بود و افتاد.
بهت زده نگاشون کردم که داشتن نگاهم می کردن.
یا خدایی گفتم و با سرعتی که تاحالا خودم از خودم ندیده بودم شروع کردم به دویدن اونا هم داشتن می یومدن دنبالم.
خدایا شکر خوردم غلط کردم بی خود کردم وای خدا
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت26
#سارینا
از ترس گریه ام گرفته بود سریع از جاده خاکی بالا رفتم اما شیب ش زیاد بود و سر خوردم پایین چند قدم رفتم عقب که یهو صدای شلیک اومد و بازوم سوخت.
یا امام حسین تیر خوردم!
سریع تر بالا رفتم که افتادم روی جاده خاکی وای خیلی درد داشت.
اما می موندم تیکه تیکه ام می کردن.
سریع بازومو گرفتم و دویدم سمت ماشین.
سوار شدم و گاز شو گرفتم.
با بهت دیدم ماشین ش داره دنبالم میاد.
یه پراید بود و همه مون مرده پشت ش نشسته بود.
به بازوم نگاه کردم که خون ازش چکه می کرد می ریخت رو شلوارم.
نه من نمی ترسم من نمی ترسم من باید روی سامیار و کم کنم باید بفهمه من بچه ننه نیستم!
پامو روی پدال گاز گذاشتم که ماشین از جاش کنده شد بین ماشین ها لایی می کشیدم و از شدت هیجان از سر و روم عرق می ریخت.
انگار بازی مسابقه ای بود فقط یکم فقط ام کوتاه بود اگر قدم بلند تر بود خیلی بهتر بود و بهتر می دیدم جلو رو.
با دیدن کیف م لبخندی زدم و از جام یکم بلند شدم کیف مو گذاشتم روی صندلی نشستم حالا عالی بود.
با سرعت رانندگی می کردم و عجب هیجانی داشت.
ماشین اون پراید بود و نتونست دنبالم بیاد و گمم کرد بعد از 1 ساعت .
کنار جاده پارک کرده بودم و مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم با این دستم!
اگر مامان منو این شکلی می دید سکته می کرد به خدا!
با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم عمو بود وای قلبم اومد تو دهنم.
برداشتم و جواب دادم:
- بعله عمو..
با صدای مهربونی گفت:
- عمو جون ماشین و تو بردی؟
لب زدم:
- اره.
صدای گریه مامان از اون ور بلند شد.
عمو گفت:
- بیا خونه عزیزم مراقب باش مامانت سکته کرد از ترس.
لب زدم:
- نمیام بیام بدبختم می کنه.
صدای امیر اومد:
- الو سارینا بیا خونه زن عمو خیلی گریه کرده .
لب زدم:
- امیر گوشی و از رو بلند گو بردار.
لب زد:
- برداشتم.
با صدای ارومی گفتم:
- تابلو نکن امیر توروخدا ببین یه ادرس بهت می دم به هیچکس نگو بگی من می دونم با تو بیا هیچکس و نیار الکی بگو سارینا با دوستاش پارکه می رفتم دنبالشون.
زد زیر خنده الکی و چند تا چرت و پرت گفت و قطع کرد.
ادرس و ایمیل کردم و به دستم نگاه کردم که خون ش بند نیومده بود.
اب دهنمو با ترس قورت دادم.
دردم بیشتر شده بود و گرمم شده بود حسابی تب کرده بودم و قرمز شده بودم ای کاش زود تر بیاد.
یه ربع بعد در ماشین باز شد و با بهت دیدم سامیار نشست جلو و امیر نشست عقب.
سامیار با خشم گفت:
- کدوم گوری رفته بودی؟
امیر گفت:
- یا خدا سارینا رنگ و روت چرا اینطوریه؟
رو به سامیار گفتم:
- من من..
با خشم فک مو بین دستش گرفت و داد زد:
- ده جون بکن.
امیر از بین صندلی جلو اومد و هلش داد عقب که زدم زیر گریه و دستمو جلو اوردم و گفتم:
- تیر خوردم.
چشای هر دوشون گرد شد.
امیر وحشت زده به صندلی تکیه داد و بهت زده به دستم که استین م غرق در خون بود چشم دوخت.
سامیار اب دهنشو قور داد و یا امام حسینی گفت.
بی حال به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- یه ساعت طول کشید تا اون مرده گمم کرد همین طور ازم داره خون می ره جون ندارم.
و چشامو بستم که سامیار سریع با من جاشو عوض کرد و سمت بیمارستان رفت.
امیر مدام به صورتم می زد و می خواست چشامو باز نگه دارم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت27
#سارینا
بلاخره به بیمارستان رسیدیم و با کمک سامیار و امیر وارد بیمارستان شدیم.
روی تخت دراز کشیدم و پرستار امیر و سامیار و بیرون انداخت و انقدر خسته بودم که چشمام بسته شد و چیزی نفهمیدم.
چشم که باز کردم رو تخت بودم با لباس بیمارستانی و دستم که باندپیچی بود و سامیار که روی صندلی نشسته بود و با خشم داشت نگاهم می کرد.
عنرژی رفته شده ام انگار برگشته بود و با اخم نگاهش کردم و گفتم:
- ها چیه؟خوشکل ندیدی؟تو که هیچ دختری رو نگاه نمی کنی ولی همش زل می زنی به من فکر کنم زیباترین دختری باشم که دیدی ها نکنه عاشقم شدی؟
بعد نیشخند زدم با همون خشم ش گفت:
- چرت و پرت هات تمام شد؟نه می دونی دختر به احمقی و چرتی تو ندیدم انقدر که از تو حالم بهم می خوره از هیچ دختری حالم بهم نمی خوره! الانم اگه اینجام واسه عملیاتمه بلایی سرت نیاد جواب عمو رو چی بدم و گرنه می مردی هم نمی یومدم .
حس کردم با حرف هاش یه چیزی دورنم خورد شد.
اشک ناخودگاه توی چشم هام جمع شد که چشاش رنگ تعجب گرفت پوزخندی با چشای اشکی زدم و گفتم:
- از کوه یخی غیر تو بجز این چیزی انتظار نمی رفت! به خاطر تو هم نیست که من دارم عملیات و کمکت می کنم به خاطر دوستای مدرسمه که اسیب نبینن الانم برو بیرون نترس خوبم خودمم جواب مامان و بابامو می دم جناب سرگرد.
پوف کلافه ای کشید و رفت بیرون.
اشکام از گوشه چشمم سر خورد و افتاد روی بالشت.
چرا انقدر دوست داره منو اذیت کنه؟ چرا انقدر از من متنفره؟مگه من چیکارش کردم؟
تا اخر ساعت که مرخص شدم دور و ورم افتابی نشد و اصلا نگاهم نمی کرد فقط زمین و نگاه می کرد.
امیر کار های ترخیص و انجام داد و سوار ماشین شدیم.
امیر با خنده گفت:
- شجاع شدیا سارینا!
جواب شو ندادم حوصله هیچی رو نداشتم.
جلوی خونه اقا بزرگ پارک کرد مامان اینا رو گفته بود بیان اینجا تا بقیه بتونن مامانمو اروم کنن.
طوفان تازه قراره شروع بشه!
درو باز کردم و اولین نفر رفتم داخل.
مامان سریع بلند شد و با دیدن من خشکش زد.
چیزیم نبود که فقط دستم باند پیچی شده بود از گردن ام اویزون بود زیر چشام به خاطر خون ی که از دست داده بودم گود و کبود شده بود رنگ مم رنگ میت بود همین!
بی حال افتاد روی مبل که با دو رفتم سمت ش.
زن عمو سریع تو صورت مامان اب ریخت .
اب دهنمو قورت دادم که شروع کرد به گریه کردن.
همه شکه شده بودن.
اقا بزرگ با خشم رو به سامیار گفت:
- کجا تصادف کردی بابا جان؟ دستت که نشکسته؟
متعجب گفتم:
- تصادف؟ من که تصادف نکردم دستم تیر خورده.
چشای اقا بزرگ گرد شد و مامان راستکی از هوش رفت.
لب مو گاز گرفتم زن عمو انقدر شکه شده بود رنگ ش پرید .
بابا اب ریخت تو صورت مامان و بعد یه ربع مامان بهتر شد چه بهتر شدنی فقط گریه می کرد.
اقا بزرگ گفت:
- سامیار تو کدوم جهنمی بود که این بچه تیر خورد؟
مامان با گریه گفت:
- نمی زارم نمی زارم دیگه دخترم تو این کار شرکت کنه تمام.
عمو با خشم به سامیار نگاه کرد.
به سامیار نگاه کردم که با پوزخند به جلوی پام نگاه می کرد!
حتما فک کرده من کیف می کنم همه اونو مقصر کردن!
بلند شدم و گفتم:
- سامیار با من نبوده مقصر هم نیست خودم رفتم دنبال خلافکار ها .
مامان داد زد:
- ساکت باش بچه!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت28
#سارینا
منم بلند عین خودش داد زدم:
- واسه چییی ساکت باشم گفتم تقصیر سامیار نیست خودم رفتم با پای خودم تنها می خواستم فکر کنین منم بزرگ شدم کسی شدم مگه چیه! هیچی مم نیست الکی شلوغ ش نکن مامان می دونم مادری نگرانمی تک فرزندم باشه ولی بلاخره منم زندگی خودمو دارم اصلا می دونی چیه مامان عاشق پلیسی شدم می خوام امثال رشته امو بزنم انسانی برم پلیسی بخونم تا اخر این عملیات هم به عمو سامیار کمک می کنم چون اگر من کمک نکنم معلوم نیست چند تا دختر دیگه تو دبیرستان موادی بشن تو خودت یه دختر داری اگه خودمو موادی کردن چی مامان؟ ها؟
همه ساکت شده بودن و فقط گوش می دادن با صدای بلند تری ادامه دادم:
- من بزرگ شدم مامان تیر خوردم اما فرار کردم از دستش فرار! با همین بازوی تیر خورده سوار ماشین شدم بین ماشین ها با سرعت120 لایی می کشیدم تا اون گمم کرد! از هیچی هم نمی ترسم .
نشستم سامیار هم شکه شده بود.
ولی تنها اون می دونست من واسه چی رفتم به خاطر حرف هایی که بهم زده بود.
اما حالا بهش ثابت کردم من بچه ننه نیستم!
رو به مامان گفتم:
- نمیای بهم غذا بدی؟ گرسنمه مامان.
اشکاشو پاک کرد و بلند شد سمت ش رفتم که محکم بغلم کرد و زیر لب تکرار کرد:
- قربونت برم اره بزرگ شدی خوبی مامان جون دورت بگردم؟ چطور دل شون اومد بهت تیر بزنن اخه!
خندیدم و باهم رفتیم توی اشپزخونه.
باید به سامیار ثابت کردم من مزخرف نیستم نشونت می دم سامیار!
بعد شام بلند شدم و هر کی رفت بخوابه.
پله ها رو بالا رفتم و جلوی در اتاق سامیار وایسادم .
در زدم که گفت برم تو.
داخل رفتم و گفتم:
- می خوام یه چیزی رو بهت نشون بدم که کارت و حل می کنه.
فقط سر تکون داد و گفت:
- باشه بیا تو ببینم چیه!
سامیار و مهربونی و این جور حرف زدن؟
حتما بازم می خواست مسخره ام کنه.
داخل رفتم و گوشی مو باز کردم و گفتم:
- اینا تمام کسایی هستن که پخش کننده اون کیک هان توی مدارس چهره تک تک شون افتاده همه رو می تونی دستگیر کنی عملیاتت تمام شده فکر کنم.
سری تکون داد و گفت:
- اره با این تمامه!
فیلم و براش ارسال کردم که گفت:
- ممنون.
بلند شدم و بیرون اومدم.
سامیار گفته بود نرم مدرسه چون اگر بفهمن من تیر خوردم می دونن کار من بوده!
یک هفته از اون ماجرا گذشته بود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت29
#سارینا
امروز قرار بود زهرا و فاطی بیان خونه دیدنم .
تو اتاق نشسته بودم و داشتم مگس می پروندم و داشتم به اون روز که با سامیار توی اون ویلا تمرین می کردیم فکر می کردم.
که یهو در اتاق باز شد و دو نفر پریدن تو گفتن پخخخخخخخخ.
کم مونده بود جامو خیس کنم از ترس .
با دهن ی که اندازه دهن گاو وا شده بود نگاهشون کردم هر چی فوش بلد بودم بهشون گفتم و هر چی دم دستم اومد پرت کردم سمت شون و خواستم گلدون و پرت کنم که گفتم:
- نه این یادگاری امیره!
داخل اومدن و زهرا گفت:
- ای بابا اگه مریض تویی که از منم سالم تری .
فاطی گفت:
- بابا گفتن تیر خورده این خو انگار سگ گازش گرفته هار شده!
با چشای ریز شده نگاهشون کردم و گفتم:
- پا می شم چپ و راستتون می کنما!
دوتاشون عین بز خندیدن و نشستن دو طرفم.
زهرا دستاشو بهم کوبید و گفت:
- ببین تاحالا جای تیر ندیدم وا کن دستتو ببینم فقط برای همین اومدم ذوق دارم بیینم چه شکلیه!
با دهنی صاف شده نگاهش کردم که زهرا پقی زد زیر خنده و گفت:
- واییی نگاه بیین ساری برا تو نیومده برا زخم اومده.
چپ چپ نگاهشون کردم.
یهو زهرا گفت:
- حالا بگو بیینم چرا تیر خوردی نکنه مافیای چیزی هستی ما خبر نداریم؟
عملیات که تمام شده بود پس با هیجان شروع کردم تعریف کردن.
فاطی با هیجان گوش می داد اما زهرا یه طوری بود نم چرا رفت تو خودش یهو زهرا گفت:
- می گم بچه ها دوستم مهمونی گرفته فردا باهم بریم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- وای اره دلم پوسید بریم خرید؟
سری تکون دادن و سری لباس پوشیدم و راه افتادیم.
اولین بوتیک فاطی عاشق یه لباس قرمزه شد و عین کش تنبون دست ما رو گرفت دنبال خودش کشید.
یه عده پسر نشسته بودن دور هم و گل می گفتن و گل می شنیدن.
با ورود ما نگاهشون خورد به ما و ساکت شدن.
یکی شون بلند شد و گفت:
- سلام بفرماید دخترا خوش اومدید.
فاطی گفت:
- از این لباس سایز32 دارین من پرو کنم؟
پسره گفت:
- حتما الان میارم.
زهرا هم باهاش رفت قسمت دخترونه اما من رفتم قسمت پسرونه کلا عاشق لباسای پسرونه بودم .
نگاهی بهشون انداختم که یکی از پسرا گفت:
- اینا که پسرونه ان دخترونه اون وره.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- کور خودتی خودم می دونم.
ابرویی بالا انداخت و دوستاش خندیدن.
رو به فروشنده گفتم:
- امم این تی شرت و بیار برام.
سری تکون داد و با چوب اوردش پایین داد دستم.
توی اینه گرفتم جلوی خودم اوکی بود.
گذاشتم روی میز که در باز شد و محمد اومد داخل.
متعجب بهش نگاه کردم اما انقدر اشفته بود انگار منو ندید و رو به پسره گفت:
- یه شلوار پاکتی و پیراهن دکمه دار ساده می خوستم رنگ ابی.
لباس پلیسی ش خونی بود.
بهت زده گفتم:
- محمد!
بهم نگاه کرد و متعجب گفت:
- سارینا اینجا چی کار می کنی؟
سمت س رفتم و گفتم:
- این چیه روی لباست؟ خونه؟
سری تکون داد و گفت:
- اره رفته بودیم امروز دنبال همون معلم ت که مواد می داد دست دخترا تفنگ باهاش بود بی هوا سامیار رو...
قلبم ریخت کف پام و تقریبا جیغ کشیدم:
- سامیارررر چی؟
متعجب لب زد:
- تیر خورد تو کتف ش بیمارستانه!
نزدیک بود بیفتم که محمد خیز برداشت گرفتمم و گفت:
- چی شد سارینا بابا به خدا حالش خوبه چته تو.
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- کدوم بیمارستان؟
گفت:
- همین که اینجاست بیمارستان خمین.
سریع دویدم بیرون می دونستم کجاست از بلوار یکم پایین تر.
سریع تاکسی گرفتم و رفتم اونجا.
قلبم عین چی میزد نگران حال سامیار بودم خودمم حال خودمو نمی فهمیدم فقط نگران حال سامیار بودم.
وارد بیمارستان شدم و رو به پرستار گفتم:
- سلام سامیار رادمهر رو اوردن اینجا؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بعله اتاق عمل هستن تیر ها رو در بیارن..
تقریبا جیغ کشیدم:
- چیییی تیر ها؟ مگه چند تا بود؟
هر کی اون اطراف بود برگشت و بهم نگاه کرد پرستار ترسیده گفت:
- اروم باش دختر دو تا بود دیگه یکی تو کتف شون یکی توی پاشون! انتهای راه رو.
سریع با دو خودمو رسوندم که دیدم چند تا از سرهنگ ها اینجان .
سمت همون سرهنگه رفتم که می شناختمش.
چشاش گریون بود زدم زیر گریه.
که سر بلند کرد و متعجب گفت:
- سارینا دخترم تو اینجا چیکار می کنی؟
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت30
#سارینا
با گریه گفتم:
- سامیار چیزی ش شده؟
سرهنگ اشکامو پاک کرد و گفت:
- نه دخترم اروم باش حالش خوبه خطر رفع شده.
دلم اروم گرفت و سر تکون دادم .
1ساعت بعد
کنار سرهنگ نشستم و گفتم:
- چرا نمیارنش؟
سرهنگ گفت:
- دخترم اروم باش هر ۵ دقیقه یه بار میگی چرا نمیارنش کارشون تمام بشه میارنش دخترکم.
سری تکون دادم و دوباره راه رفتم.
محمد گفت:
- پدر محمد که معموریته خانوم ش هم رفته یزد پیش خانواده اش اطلاعی بدم یانه؟
لب زدم:
- نه نه نگو الان زن عمو نگران می شه .
سرهنگ هم سر تکون داد که در باز شد حمله کردم سمت در که دیدم سامیاره.
دو دستی تخت و چسبیدم و که پرستار گفت:
- دختر حالش خوبه برو کنار عزیزم باید ببریمش اتاق ش.
سری تکون دادم و گفتم:
- منم میام منم میام.
دنبال شون راه افتادم و پرستار دم در اتاق و گرفت و گفت:
- عزیزم تو کجا نمی شه که!
لب زدم:
- من می خوام برم پیش سامیار شما چیکار داری من یه گوشه می شینم شما کار تو بکن.
پرستار گفت:
- نمی شه عزیزم باید بمونی بیرون
از لای در خودمو کشیدم داخل و بهش توجه نکردم اونم دید حریف من نمی شه بیخیال شد.
کنار تخت ش وایساده بودم و به کار های پرستار ها نگاه می کردم.
سامیار چشای بی جون شو بهم دوخت و گفت:
- گوش بده برو بیرون .
با صدای ارومی گفتم:
- هیشش تو حرف نزن حالت بد می شه بخواب افرین.
شاکی گفت:
- خوبم.
با دستامو چشاشو بستم و گفتم:
- نه تو داغی نمی فهمی بخواب افرین.
با دست سالم ش به زور دستمو از روی چشاش برداشت و گفت:
- بابا چقدر فشار می دی کورم کردی اصلا نرو بمون.
پرستار بیرون رفت و سرهنگ و محمد داخل اومدن.
سرهنگ بعد احوال پرسی گفت:
- به خانواده ات اطلاع بدیم سامیار جان؟
سامیار گفت:
- نه نه اصلا نگران می شن نیاز نیست تا اونا برگردن منم سر پا می شم.
سری تکون دادم که سامیار گفت:
- محمد سارینا رو برسون خونه اشون.
نشستم رو صندلی و گفتم:
- من نمی رم می خوام بمونم ازت مراقبت کنم .
نالید:
- به خدا من خوبم برو خونه .
یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:
- من که می دونم تو تعارف می کنی ولی اگه رفتم مستقیم زنگ می زنم عمو و زن عمو.
رو به محمد گفت:
- نه سارینا می مونه شما برید.
محمد خندید و گفت:
- خوشم میاد قشنگ خلع صلاح ت می کنه کار داشتی زنگ بزن.
با سرهنگ رفتن.
به تخت تکیه دادم و گفتم:
- این جور مواقع همراهان مریض چیکار می کنن؟
سامیار چشاشو بست و گفت:
- ساکت و اروم می شینن یه جا تا بیمار بخوابه!
به تخت تکیه دادم و گفتم:
- سامیار.
نالید:
- ها
سرمو کج کردم و گفتم:
- می خوای برات قصه بگم قشنگ بخوابی؟
پتو رو کشید رو سرش و گفت:
- نه بزار بخوابم.
منم گفتم:
- باشه ولی چطوره زنگ بزنم عمو؟
با حرص گفت:
- الان که فکر می کنم قصه نیاز دارم بگو.
لبخند پیروزی زدم و شروع کردم به گفتن و اخراش بودم:
- بعله دیگه مادر شنگول منگول هپه انگور بچه ها شو از شکم گرگه دراورد بعد شکم شو پر از سنگ کرد و گرگه پاشد دید عه چقدر شکم ش بزرگه تشنشه رفت اب بخوره شکم ش سنگین بود افتاد تو لب غرق شد قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
سامیار گفت:
- سارینا نظرت چیه بری خونه استراحت کنی خیلی خسته شدی!
دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- تو نظرت چیه قبل رفتن به خونه یه زنگ به عمو بزنم احوالی ازش بپرسم دلم برای زن عمو که یه ذره شده.
سامیار گفت:
- حالا که فکر می کنم به موندن ت نیاز دارم باید باشی!
یکم گذشت سامیار گفت:
- حداقل یه چیزی بده بخورم.
پاشدم و گفتم:
- خوب اینجا که چیزی نیست تا برم سوپر مارکت و بیام پفک چیپس لواشک می خوای؟
متفکر گفت:
- نه غذا بگیر خیلی گرسنمه .
سری تکون دادم و زدم بیرون از رستوران روبروی بیمارستان 5 پرت خورشت قیمه با مخلفات گرفتم و برگشتم.
سامیار با دیدن غذا ها گفت:
- اخ گل کاشتی بیا که مردم.
خنده ای کردم و میله پایین تخت و چرخوندم تا سر سامیار بالا تر بیاد.
پرت اول و برداشتم که سامیار دست سالم شو جلو اورد که گفتم:
- نه تو ناقصی خودم بهت می دم.
هر کاری کرد حریف ام نشد و چون گرسنه اش بود قبول کرد.
از اون ور دیس می دادم به سامیار این ور خودم می خوردم.
مثل همین قحطی زده های مصر بود توی فیلم یوزارسیف ۵ پرس و دوتامون تا ته خوردیم.
نوشابه رو به دهن سامیار نزدیک کردم که گفت:
- نه دوغ بده بهم .
متعجب گفتم:
- چرا؟
پتو رو مرتب کرد و گفت: