👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت30
#سارینا
با گریه گفتم:
- سامیار چیزی ش شده؟
سرهنگ اشکامو پاک کرد و گفت:
- نه دخترم اروم باش حالش خوبه خطر رفع شده.
دلم اروم گرفت و سر تکون دادم .
1ساعت بعد
کنار سرهنگ نشستم و گفتم:
- چرا نمیارنش؟
سرهنگ گفت:
- دخترم اروم باش هر ۵ دقیقه یه بار میگی چرا نمیارنش کارشون تمام بشه میارنش دخترکم.
سری تکون دادم و دوباره راه رفتم.
محمد گفت:
- پدر محمد که معموریته خانوم ش هم رفته یزد پیش خانواده اش اطلاعی بدم یانه؟
لب زدم:
- نه نه نگو الان زن عمو نگران می شه .
سرهنگ هم سر تکون داد که در باز شد حمله کردم سمت در که دیدم سامیاره.
دو دستی تخت و چسبیدم و که پرستار گفت:
- دختر حالش خوبه برو کنار عزیزم باید ببریمش اتاق ش.
سری تکون دادم و گفتم:
- منم میام منم میام.
دنبال شون راه افتادم و پرستار دم در اتاق و گرفت و گفت:
- عزیزم تو کجا نمی شه که!
لب زدم:
- من می خوام برم پیش سامیار شما چیکار داری من یه گوشه می شینم شما کار تو بکن.
پرستار گفت:
- نمی شه عزیزم باید بمونی بیرون
از لای در خودمو کشیدم داخل و بهش توجه نکردم اونم دید حریف من نمی شه بیخیال شد.
کنار تخت ش وایساده بودم و به کار های پرستار ها نگاه می کردم.
سامیار چشای بی جون شو بهم دوخت و گفت:
- گوش بده برو بیرون .
با صدای ارومی گفتم:
- هیشش تو حرف نزن حالت بد می شه بخواب افرین.
شاکی گفت:
- خوبم.
با دستامو چشاشو بستم و گفتم:
- نه تو داغی نمی فهمی بخواب افرین.
با دست سالم ش به زور دستمو از روی چشاش برداشت و گفت:
- بابا چقدر فشار می دی کورم کردی اصلا نرو بمون.
پرستار بیرون رفت و سرهنگ و محمد داخل اومدن.
سرهنگ بعد احوال پرسی گفت:
- به خانواده ات اطلاع بدیم سامیار جان؟
سامیار گفت:
- نه نه اصلا نگران می شن نیاز نیست تا اونا برگردن منم سر پا می شم.
سری تکون دادم که سامیار گفت:
- محمد سارینا رو برسون خونه اشون.
نشستم رو صندلی و گفتم:
- من نمی رم می خوام بمونم ازت مراقبت کنم .
نالید:
- به خدا من خوبم برو خونه .
یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:
- من که می دونم تو تعارف می کنی ولی اگه رفتم مستقیم زنگ می زنم عمو و زن عمو.
رو به محمد گفت:
- نه سارینا می مونه شما برید.
محمد خندید و گفت:
- خوشم میاد قشنگ خلع صلاح ت می کنه کار داشتی زنگ بزن.
با سرهنگ رفتن.
به تخت تکیه دادم و گفتم:
- این جور مواقع همراهان مریض چیکار می کنن؟
سامیار چشاشو بست و گفت:
- ساکت و اروم می شینن یه جا تا بیمار بخوابه!
به تخت تکیه دادم و گفتم:
- سامیار.
نالید:
- ها
سرمو کج کردم و گفتم:
- می خوای برات قصه بگم قشنگ بخوابی؟
پتو رو کشید رو سرش و گفت:
- نه بزار بخوابم.
منم گفتم:
- باشه ولی چطوره زنگ بزنم عمو؟
با حرص گفت:
- الان که فکر می کنم قصه نیاز دارم بگو.
لبخند پیروزی زدم و شروع کردم به گفتن و اخراش بودم:
- بعله دیگه مادر شنگول منگول هپه انگور بچه ها شو از شکم گرگه دراورد بعد شکم شو پر از سنگ کرد و گرگه پاشد دید عه چقدر شکم ش بزرگه تشنشه رفت اب بخوره شکم ش سنگین بود افتاد تو لب غرق شد قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
سامیار گفت:
- سارینا نظرت چیه بری خونه استراحت کنی خیلی خسته شدی!
دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- تو نظرت چیه قبل رفتن به خونه یه زنگ به عمو بزنم احوالی ازش بپرسم دلم برای زن عمو که یه ذره شده.
سامیار گفت:
- حالا که فکر می کنم به موندن ت نیاز دارم باید باشی!
یکم گذشت سامیار گفت:
- حداقل یه چیزی بده بخورم.
پاشدم و گفتم:
- خوب اینجا که چیزی نیست تا برم سوپر مارکت و بیام پفک چیپس لواشک می خوای؟
متفکر گفت:
- نه غذا بگیر خیلی گرسنمه .
سری تکون دادم و زدم بیرون از رستوران روبروی بیمارستان 5 پرت خورشت قیمه با مخلفات گرفتم و برگشتم.
سامیار با دیدن غذا ها گفت:
- اخ گل کاشتی بیا که مردم.
خنده ای کردم و میله پایین تخت و چرخوندم تا سر سامیار بالا تر بیاد.
پرت اول و برداشتم که سامیار دست سالم شو جلو اورد که گفتم:
- نه تو ناقصی خودم بهت می دم.
هر کاری کرد حریف ام نشد و چون گرسنه اش بود قبول کرد.
از اون ور دیس می دادم به سامیار این ور خودم می خوردم.
مثل همین قحطی زده های مصر بود توی فیلم یوزارسیف ۵ پرس و دوتامون تا ته خوردیم.
نوشابه رو به دهن سامیار نزدیک کردم که گفت:
- نه دوغ بده بهم .
متعجب گفتم:
- چرا؟
پتو رو مرتب کرد و گفت:
- یه شهیدی داریم نوشابه نمی خورد می گفت پول ش می ره تو جیب اون ور ابی ها منم نخوردم از اون روز.
با تعجب سری تکون دادم و بهش دوغ دادم که گفت:
- دستت طلا تخت و صاف کن خیلی خسته ام.
پاشدم و تخت و صاف کردم و گرفت خوابید .
مامان زنگ زد بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم و براش قضیه رو گفتم اما گفتم به کسی نگه سامیار نمی خواد کسی رو نگران کنه و من شب پیشش می مونم.
ظهر شده بود و صدای اذان می یومد که سامیار نگاهی بهم انداخت وگفت:
- توی جیب لباسام یه مهر هست میاریش؟
سری تکون دادم و از کمد توی اتاق توی جیب ش مهر رو اوردم .
میز فلزی که پایین تخت بود و برای غذا خوردن بود و جلو اوردم و مهر رو گذاشت روش و شروع کرد همون طور نماز خوندن.
منم که عاشق نماز خوندن ش نشستم و زل زدم بهش.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت31
#سارینا
حدود5 روز بیمارستان بودیم و امروز قرار بود سامیار ترخیص بشه!
محمد اومده بود دنبالمون تا بریم خونه اقا بزرگ.
سامیار داشت با تلفن حرف می زد و قطع کرد و گفت:
- بابا هم رسیده گفتم بیان اونجا.
سری تکون دادم و گفت:
- سارینا همه چیو جمع کردی؟
اره ای گفتم که از تخت پایین اومد و روی ویلچر نشست با هیجان دسته های ویلچر رو گرفتم که سامیار گفت:
- سارینا خواهش می کنم اروم برو خوب؟
اخه دفعه قبلی یعنی 4 روز پیش من فکر کردم موتور کورسی اومده تو دستم سامیار که سوار شد با سرعت بالا توی راه رو با این صندلی می بردمش بهش هیجان بدم بس که سلام و صلوات فرستاد و قسمم داد بس کردم.
خنده ای کردم و باشه ای گفتم.
محمد مشکوک نگاهمون کرد و حرکت کردیم.
محمد یکی زد تو سر سامیار و گفت:
- نگاه کن این بنده خدا یه بار تیر خورده بود تو عین هو برج زهرمار بودی زورت می یومد دو دقیقه وایستی بیمارستان این بچه 1 هفته تنهایی از تو گند اخلاق مراقبت کرد.
ولی این یه هفته سامیار بداخلاق نبود خیلی خوش گذشته بود و همش فیلم می دیدم و می خوردیم و می خوابیدم و حرف می زدیم سامیار از عملیات هاش می گفت منم اخر شب براش قصه می گفتم بخوابه.
گوشی محمد زنگ خورد یهو با هول و ولا گفت از اداره است و گذاشت رفت و کلید و داد دست من .
سامیار وا رفته گفت:
- من با این پا که نمی تونم رانندگی کنم این احمق کجا رفت؟
در سمت سامیار رو بستم و دور زدم پست فرمون نشستم که سامیار گفت:
- یا امام حسین نکنه تو می خوای رانندگی کنی؟
لبخند خبیثی زرم و گفتم:
- کجا شو دیدی بچه مثبت .
سامیار گفت:
- من جوون ام هنوز ارزو دارم بشین بچه نکنی ها با تاکسی می ریم.
بیخیال استارت زدم و با سرعت بالا حرکت کردم.
سامیار تنی کمربند شو بست که بلند خندیدم و از بین ماشین ها لایی کشیدم که داد زد:
- این دوتا تیر منو نونکشت تو منو می کشی!واییی دختره دیونه مراقب باش.
جلوی در خونه اقا بزرگ پارک کردم و بوق زدم که در وا شد و داخل بردم ماشین رو.
سامیار نفس شو فوت کرد که گفتم:
- حال کردی دست فرمون رو حاجی نه خدایی حال کردی؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- بزار این پا خوب شه یه فصل مفصل کتکت می زنم به خاطر تمام این فضولی های یه هفته ات هم ویلچر هم این.
نیش مو وا کردم و گفتم:
- می دونی که من بد تلافی می کنم اونوقت بچه مثبت جون.
پیاده شدم و در سمت شو وا کردم و گفتم:
- ویلچر نداریم محمد م نداریم دستتو بزار رو شونه ام همه وزن تو نندازی روم له شم.
در ماشین و گرفت و بلند شد از عمد وزن شو انداخت روم که نالیدم:
- اییی گوریل خان له تم کردی بابا مگه تو چند کلویی؟
عین خودم با شیطنت گفت:
- 120 .
با چشای گرد شده به قد و هیکل ش نگاه کردم.
راه افتادم سمت در که گفت:
- باش بابا دلم سوخت برات.
و وزن شو از روم برداشت نفس مو با شدت فوت کردم و داخل رفتیم.
بلند سلام کردم که همه برگشتن سمت ما.
یعنی هر وقت ما از این در اومدیم تو یکی مون ناقص بود.
با خنده گفتم:
- حالا نوبت مامان توعه سکته کنه.
سامیار نالید:
- نه از گریه و صدای بلند بدم میاد.
بابا اومد کمک و سامیار و نشوندن روی مبل.
زن عمو همین جور مات مونده بود.
من جای سامیار گفتم:
- زن عمو چیزیش نیستا دو تا تیر خورد بود عمل کرد در اورد کل این یه هفته عین شیر مراقب ش بودم بخور و بخواب کلی فیلم سینمایی دیدیم الان هم این تیرک برق ت تحویلت.
امیر بهت زده گفت:
- په چرا به من نگفتی؟
به سامیار نگاه کردم و گفتم:
- راست می گه چرا به ای نگفتیم؟
سامیار گفت:
- چه می دونم یادمون رفت.
اقا بزرگ با اون عصاش زد دو تا کتک زد تو کمر دوتامون و گفت:
- یعنی شما یک هفته است بیمارستان اید و به من نگفتید؟؟
سامیار گفت:
- ای اقا جون ناقص شدم.
اقا بزرگ نگاه چپی بهش انداخت و عمو بهت زده گفت:
- مامانت گفتی حالش بد می شه چرا به من چیزی نگفتی؟
سامیار لبخندی زد و گفت:
- نمی خواستم نگران بشید می بینید که خوبم.
نشستم پایین مبل سامیار و ظرف اجیل ها رو برداشتم و گفتم:
- اره بابا عمو هیچی ش نیست ادا در میاره.
با دهن پر اشاره کردم به سامیار که اجیل می خوری اونم یه مشت پر برداشت که چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- بیشتر برمی داشتی!
نامردی نکرد و یه مشت دیگه هم برداشت که یه پرتقال پرت کردم سمت ش که رو هوا گرفت ش و گفتم:
- اون مشت دومی و می زاری سر جاش یا بزنمت!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت32
#سارینا
یهو مامان گفت:
- صدای ماشین اومد سامیار که نمی تونه کی نشسته بود پشت فرمون؟
خیلی ریلکس لبخند ژکوندی زدم و عین موش خودمو بین سامیار و زن عمو جا کردم و کنار گوش سامیار گفتم:
- ببین بگو با جن بگو با روح اصلا بگو با جناب محترم ازراعیل اومدیم فقط نگی من پشت ماشین بودم خوب؟
سامیار نامحسوس سری تکون داد که مامان با چشای ریز شده گفت:
- با توام سامیار.
سامیار هم خیلی ریلکس گفت:
- سارینا نشسته بود.
چشام گرد شد و بهت زده نگاهش کردم که گفت:
- این تلافی اون باری که ویلچر رو با موتور 1300 اشتباه گرفتی.
منم نامردی نکردم و چنان پس گردنی بهش زدم که موریگ های داخلی سلول های گلوبول های قرمز ش فلج شد!
مامان افتاد دنبالم و با جیغ جیغ به جون بابا غر می زد که چرا ماشین یاد من داده.
خودمو پرت کردم تو بغل اقا بزرگ و گفتم:
- اقا جون دستم به دامن ت عه دامن نداری دستم به شلوارت نزار این عروس ت منو بزنه شبیهه زامبی ها شده .
اقا جون ریلکس گفت:
- نه اتفاقا باید ادب ت کنه چیزی رو از من مخفی نکنی!
چشامو مظلوووم کردم و بهش خیره شدم که پوفی کشید و گفت:
- پدر صلواتی چشاش هم به خودم رفته ای بابا و دستشو دورم حلقه کرد.
راست می گه چشای اقا بزرگ ابی بود و بعد بابام و حالا من البته که مامان سبز بود چشاش واسه همین چشای ابی م یه رگ های سبزی داخل ش بود که هر کی می دید می گفت لنزه!
داشتیم ناهار می خوردیم و هر چند دقیقه یه بار سامیار دستی به گردن ش می کشید که با نیشخند گفتم:
- اخی الهی دردت گرفت؟ اوف شدی ؟
یه طوری نگاهم کرد که انگار می گفت دارم برات.
یهو شروع کرد سرفه کردن و به نوشابه اشاره کرد.
سریع باز کردم که عین بمب منفجر شد.
تا چند ثانیه خشک شده وایسادم و یا امام حسینی گفتم.
به جان خودم اگر قطره های نوشابه از سر و روم چکه نمی کرد گفتم حتما صدام گور به گور شده از صد کفن بلند شده و بمب انداخته.
کل میز نوشابه شده بود سامیار دستی به شونه ام زد و گفت:
- دستم درد نکنه کاری نداشت فقط یکم هم زدن نیاز بود و قرص نعنا برای منفجر کردنت.
و زد زیر خنده.
همه بهت زده نگاهش می کردن.
زن عمو گفت:
- یه هفته اینا پیش هم بودن نگا اینم مثل اون شد از صبح یه بند دارن بلا سر هم میارن!
با خشم گفتم:
- سامیار دلت می خواد چیکارت کنم؟
یکم متفکر نگاهم کرد و گفت:
- خوابم میاد تا اتاقم همراهیم کن .
اخمامو تو هم کشیدم و کشدار گفتم:
- عجبببببب.
نوشابه رو برداشتم و نصف ش که مونده بود توش رو سرشو گرفتم طرف سامیار و با دستام بطری رو چلوندم که عین گلوله پرت شد تو صورت سامیار و از کله اش تا پاش نوشابه چک می کرد و چون شیرین بود نوشابه بدن ش چسبناک چسبناک شده بود.
و خیلی ریلکس از محل حادثه گریختم!
امشب با همه نوه ها جمع شده بودیم فیلم ببینیم اونم ترسناک.
با سینی پر مخلفاتی که با سلیقه برای خودم چیده بودم رفتم تو سالن امیر گور به گور شده لامپ هارو خاموش کرده بود فضا بیشتر ترسناک بشه.
سامیار با دیدن خوراکی ها به کنارش اشاره کرد که از خدا خواسته سریع رفتم کنارش نشستم و شروع کردیم به خوردن.
رفته بود جای ترسناک فیلم و از ترس دست سامیار رو اوردم بالا جلوی صورتم .
سامیار گفت:
- راحتی انشاءالله؟
منم عین خودش گفتم:
- بعله تقبالله.
با دهنی صاف شده گفت:
- اونو بعد نماز می گن خنگ خدا.
متفکر گفتم :
- بعله پس استغفرالله!
و همچنین دهن ش صاف تر شد و گفت:
- من تمنا می کنم همون فارسی عین ادم حرف بزن انقدر خودتو اذیت نکن!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- از اونجایی که اصلا مهم نیستی پس باشه!
چشاش گرد شد وای خیلی چشاش یاحال شده بود با ذوق دستم زدم به تخم چشم ش که زود دستمو عقب زد و داد زد:
- کورم کردی مگه دیونه ای؟
نگاهمو به تلوزیون دوختم و گفتم:
- عاره سر خود نکبتت رفتم.
یه مشت تخمه برداشت و گفت:
- نه ببین نکبت و با فرشته خدا اشتباه گرفتی اگه می خوای نکبت و ببینی باید بری تو اینه نگاه کنی.
دستمو طرف ش کشیدم و گفتم:
- نیاز نیست چون جفتم نشسته داره تخمه می خوره و زر زر می کنه!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت33
#سارینا
یک هفته تمام بخور و بخواب خونه اقا بزرگ به قول اقا بزرگ کنگر می خوردیم و لنگر می نداختیم!
فقط از یه چیزی توی این مدت تعجب کرده بودم.
سامیار به هیچ دختری از دخترای فامیل نگاه هم نمی کرد حرف می زد جمع می بست و سرش پایین بود کلا زیاد هم حرف نمی زد اما جلوی من کار نداشت!
میدونستم چون بچه مثبته این چیزا خیلی براش مهمه اما به من زل می زد نگاه می کرد دست می زد .
نکنه دوسم داره؟
ناخودگاه ذوق کردم .
از اخلاق سگی ش بگذریم خیلی خوب و قشنگ و با ابهته.
با ذوق تو فکرام غرق بودم که با صدای سامیار کنار گوشم پریدم:
- به چی فکر می کنی اینطور ذوق زده ای؟
ابرویی براش بالا انداختم و گفتم:
- داشتم فکر می کردم مثلا عروس شم!
بلند زد زیر خنده جدیدا زیاد می خندید.
نگاش کردم ببینم باز چشه که گفت:
- اونی که میاد تورو بگیره حتما از زندگی سیر شده و قصد خودکشی داره.
دروغ چرا خیلی ناراحتم شدم نمی دونم چرا بغض کردم!
هر کی این حرف و بهم می زد بغض م می گرفت اما سامیار...
وقتی دید بغ کرده دارم نگاهش می کنم خنده اشو جمع کرد و با تک سرفه ای گفت:
- شوخی کردم تو خوشکلی حتما یه فرد خوب می گیرتت.
یعنی الان اعتراف کرد من خیلی خوشکلم؟
بلاخره امروز شازده دیگه راه رفت و راه افتاد.
منم قایمکی با ماشین اومدم بیرون به مناسبت راه رفتن ش کیک بخرم و حسابی مسخره اش کنیم بخندیم.
جلوی کیک فروشی پیاده شدم و سمت کیک فروشی رفتم.
به کیک ها نگاه کردم و یه ابی شو که فکر کنم حدود8 یا9 کیلو بود رو انتخاب کردم و همون عکسی که اون روز توی رستوران که اومده بود دنبالم بردم رستوران موقعه خندیدن ازش گرفتم و نشون کیک فروشه دادم و گفتم:
- می خوام اینو با کیفیت بزنید روی کیک چقدر طول می کشه؟
نگاهی کرد و گفت:
- نیم ساعته درست ش می کنم.
منم پول بیشتری دادم و قنادی و 2 گرفتم به مناسب دو تا تیر خوردن ش!
اخه بار اول ش بود دوتا تیر می خورد باید جشن می گرفتیم به امید تیر های بیشتر.
خودم با افکارم خنده ام گرفت راستی راستی قصد جون شو کرده بودما!
هر چی نقل و نبات و خوردنی دستم اومد گرفتم با برف شادی و ترقه و این چیزا.
انقدر خرید کرده بودم دستیار مرده اومد برام گذاشتشون توی ماشین.
سوار شدم و با سرعت زیاد حرکت کردم.
اصلا کیف رانندگی به سرعت شه!
کیک و توی دستم گرفتم و با شادی رفتم تو که دیدم هیچکس نیست و فقط امیر بود داشت اب می خورد.
متعجب گفتم:
- بقیه کو،
با دیدن کیک نیشش وا شد وگفت:
- تولد کیه؟
جلو اومد و با دیدن عکس روی کیک با شیطنت ت زل زد بهم و گفت:
- به به سامی جون زیادی باهاش جور شدیا ناکس با کسی جور نمی شد خوشکل فامیل و تور کرده.
نیش منم وا شد که امیر خندید.
عین داداشم می موند کلا خیلی باهاش راحت بودم.
با خنده گفت:
- رفتن پشت خونه بچه ها والیبال بازی کنن و بقیه هم نشستن تا نیومدن بیا بچینیم اینا رو خرید کردی؟
لب زدم:
- وای اره کلی ترقه خریدم بترکونیمشون.
امیر دستاشو بهم کوبید و سر تکون داد رفت سمت ماشین.
میز و دوتایی اوردیم دو تا صندلی گذاشتیم که امیر متعجب گفت:
- این واسه کیه؟ سامیار که یه نفره!
نگاهی کردم و گفتم:
- واسه خودمه.
عمیق نگاهم کرد و گفت:
- خبریه؟ عروسی چیزی؟
لب زدم:
- اخه منو و سامیار؟
شونه ای بالا انداخت و سالن و تزعین کردیم و ترقه ها رو دور تا دور پوشش دادیم امیر همه اشو به یه سیم وصل کرد که اتیش بزنه و یهو سالن بره رو هوا.
همه چی اماده بود.
طبق نقشه امیر بره و با هول و ولا همه رو بیاره که من تصادف کردم.
روبروی در سالن وایسادم و یهو در باز شد و از شانس خوبم اقا بزرگ اومد با هول ولا داخل منم فکر کردم سامیاره الان ترقه رو ترکوندم که با صدای بلندی کلی چیزای رنگی رنگی تو سر اقا جون فرود اومد.
کپ کرده بود.
همه وارد سالن شدن و مامان اماده گریه کردن بود.
با خنده جیغ کشیدم و گفتم:
- به مناسبت خوب شدن سامیار براش جشن گرفتیم.
امیر از گوشه بند فشفشه ها رو اتیش زد و یکم طول می کشید برای همین گفتم:
- اقایون داداشم خواهران مادران گرامی 3 ثانیه وقت دارید فرار کنید.
بعد خودم دویدم رفتم زیر میز امیر هم دوید اومد جفتم و بقیه مات همون جا وایساده بودن فکر می کردن ما خل شدیم.
که صدای ترق ترق ترقه ها هر طرف پیچید دود رنگی و شعله ها بالا رفت.
بقیه با جیغ هر کدوم یه طرفی عین همین جنگ زده ها فرار کردن فقط سامیار بود که با اون پاش نمی تونست بدوعه و دراز کشید رو زمین دستاشو دور تا دور صورت ش گذاشت.
من و امیر زیر میز بهشون نگاه می کردیم و خنده ریسه می رفتیم.
انگار که گرگ زده باشه به گله .
بعد 3 دقیقه تمام شد و بیرون اومدیم.
از بس خندیده بودم جون تو دست و پاهام نمونده بود.
همه با خشم نگاهمون کردن و حسابی شکه شده بودن.
سامیار نشست و دستشو روی قلب ش گذاشت و گفت:
- داشتم اشهد می خوندما گفتم حتما شهید می شم!
قهقهه های من و امیر سالن و پر کرد.
کتک زدن من و امیر و موکول کردن به بعد و دور تا دور میز نشستیم.
سامیار اومد و نشست جفتم و گفت:
- حالا این 2 چیه؟
همه کنجکاو بهم نگاه کردن که دستامو بهم کوبیدم و با ژست گفتم:
- به مناسبت دو تا تیر خوردن ت دیگه.
شلیک خنده امیر به اسمون رفت.
سامیار با چشای گرد شده گفت:
- ها!
یکی زدم رو شونه اش و گفتم:
- به امید تیر های بیشتر صد سال به این سال ها شهید بشی انشاءالله.
همه خنده ای کردن و سامیار هم خندید.
با دیدن عکس روی کیک گفت:
- خودم این عکس و ندارم از کجا اوردیش؟
اوه اوه نفهمه من گرفتم.
یکم با دقت نگاه کرد و گفت:
- این همون روزیه که اومدم از دم در مدرسه ات بردمت رستوران کی عکس گرفتی من ندیدم؟
نگاه ها رو که حس کردم یکم همچین یه نموره خجالت کشیدم .
شونه ای بالا انداختم و با دست و سوت جیغ سامیار و همراهی کردیم و فوت کرد.
داشتم می
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ایرانیا با هوش مصنوعی آشنا میشن💀🤌:))
امروز روز عجیبی است ،
ساعاتش زمینی نیست؛
بلکه بهشتی است ..
مراقب باشید از دست ندهید
و بیشترین بهرۀ ممکن را ببرید :)