او همه را دوست داشت و به همه بها میداد
و همین باعث میشد که اکثرا از آدما ناامید شود.
چون قوانین نانوشته این دنیا با افکار و دنیای قشنگ خیالی او خیلی فرق داشت و نمیخواست باور کند که ذهنش با واقعیت زندگی زمین تا آسمان فاصله داره و باید انتظاراتش را کم کند و با حقیقت دنیا هماهنگ بشود
او با همه خوب بود و سعی میکرد به همه کمک کند چون فکر میکرد که زندگی یعنی همین که دست همدیگر را بگیریم و با هم بالا برویم و نمیخواست باور کن
'گاهــــی اِحســـــاس میکُنَـــم دَر دُنیــــایی زِنـــدِگـی میکُنَـــم کِـــه هیـــچکَــــس نِمیتَـــوانَــد عُمـــقِ اِحسـاســاتَـم را دَرک کُنَــــــد؛ اَمــا مَـــن هَمچِــنـــان بِـــه جُستُجـــویِ هَمـــدِلی و فَهـــم اِدامِـــه میدِهَـم.'
ᵖʳᵃʸ ᵗʰᵃᵗ ʸᵒᵘ ᵃˡʷᵃʸˢ ʰᵃᵛᵉ ᵉʸᵉˢ ᵗʰᵃᵗ ˢᵉᵉ ᵗʰᵉ ᵇᵉˢᵗ
دعا کن همیشه چشمانی داشته باشی که بهترین ها را ببیند