از لحاظِ روحی احتیاج دارم
یه هفته برم تو کلبه جنگلی تو شمالُ
نتمو خاموش کنم ، توی تراس بشینم
پتو پیچ شده ، ویو جنگل ،رعد و برقم
بزنه ، و با یه لیوان چای به صدای بارون گوش کنم
اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد؛ اکنون که مینویسم دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد، شاید به همین دلیل دارم برایت مینویسم لئون.
-نامه آلخاندرا پیثارنیک به لئون استروف