اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد؛ اکنون که مینویسم دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد، شاید به همین دلیل دارم برایت مینویسم لئون.
-نامه آلخاندرا پیثارنیک به لئون استروف
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بُدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
ــــــــــــ ــــ ـ
- مولآنا | غزل ☕️🌿 .