خودتون منو به دنیا آوردید، چرا اینجوری برخورد میکنید؟ چرا سر هیچی داد میزنید، قهر میکنید، منو نادیده میگیرید؟ دعوام میکنید، بهم حس لعنتیِ احمق بودن و اضافی بودن میدید؟ مگه من ازتون چی خواستم؟ مگه من چی توی این دنیای لعنتی ازتون خواستم؟
بعد وقتی بهم توهین میکنید، انتظار دارید که بیام ازتون عذرخواهی کنم؟ چیه؟ دستتونو ببوسم؟ نه اینکه همین الانم محدود نیستم، حس بدی نسبت به خودم ندارم، همین که به اندازه ی کافی هر دفعه سر یه چیز بیخود فقط دارید منو عذاب میدید، کافی نیست؟ چرا دیگه از حدتون فراتر میرید.
این بحث پایانی نداره. توی همه چیز پدر و مادر راست میگن. بچه صد درصد اشتباه میکنه.
هدایت شده از اونجا کِ میگه:
اونجا که قیصر امینپور میگه :
«حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست!»
به دایی گفتم میدونستی مامانت خیلی دوست داره؟
خواهر هات هم خیلی دوست دارن
فقط بهت نمیگن
نمیدونن که باید بگن
ولی به من میگن که تو رو دوست دارن
دایی هیچی نگفت
انگار دوست داشته شدن براش عجیب بود
بقیه خجالت کشیدن
هنوز نفهمیدم دوستداشتن برادری که جای پدر رو براشون پر کرده چه خجالتی داره!