هدایت شده از 𝐠𝐨𝐦𝐬𝐡𝐨𝐝𝐞𝐡|گمشدهـ
ارادت آیدام
بیاین این کیفو باسلیقه های قشنگتون پر کنیین👺
من👺
@Ayda_ayda_ayda_ayda
جوین نباشی نمیزارمت👺
𝑳𝒊𝒏𝒌: https://eitaa.com/joinchat/4016965353C99e92d5c67
هدایت شده از 𝐠𝐨𝐦𝐬𝐡𝐨𝐝𝐞𝐡|گمشدهـ
گرمه🥵
𝑳𝒊𝒏𝒌: https://eitaa.com/joinchat/4016965353C99e92d5c67
۴ نفر دیگه میپاکم👺
هدایت شده از Ønyx
236.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلام ، صحبت کنیم ممبرام؟ .
مشترک رستا ، بتی ، پریماه
Na : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cqhvl8z&btn=Ra
-
Ch : https://eitaa.com/joinchat/3298821857C64583c021d
دوتا رمان خفن با ژانر : درام بسیار عاشقانه ، غمگین❤️🩹
اگه این ژانر هارو دوستداری بیا..💔
^8ساعت پس از انتخاب^
.
تازه کلاهه لباسشم انداخته بود و قیافش تو اون تاریکیه گم شده بود ، در صورتی که نیکوان اصن لباس کلاه دار نداشت فقط آره یه چند تا داشت اما این جوری نبود فرق داشت ، کلم و از بغلش جدا کردم و بالا آوردم تا ببینم طرف و . آره اون نیکوان نبود ، اون بیشتر شبیهه آرکان بود ، ترسیده بودم این اینجا چیکار میکرد؟؟ از بغلش جدا نشدم ، میدونی چرا چون وقتی بترسم هول بشم ، یا ... هرچیزی شبیهه این ، من دیگه نمیتونم حرکت کنم نه اینکه انگار فلج بشم ، اینکه نمیتونم کمی تکون بخورم از سره جام ، همونطور که من داشتم کسی که شبیهه آرکان بود و میدیدم اون هم زل زده بود به من و نگاهم میکرد . کم کم بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد که همونموقع آروم من و دوباره تو بغلش کشید دوباره بدون حرکت بودم ، فقط من و داشت بغل میکرد و هردفعه یکم محکمتر بغلم میکرد ، دستایه من دورش بود ، خواستم بکشم کنار اما نزاشت ، دستام و سفت گرفت و محکم با دستام خودش و بغل میکرد و منم محکمتر بغل میکرد ، کم کم اشکام داشتن میریختن،
♡♡♡♡♡
اعتراف، کن، عاشقمی حتی به اجّبآر ♧
1
آرین : ...
...
نیلا توو خودتت خودت و به این روز و وضع کشوندی!
با بغض تازه ای گفتم : بزار برم پیشه خانوادم ، خونه خودمون ، خودم..!
آرین : دِ مثه اینکه نمیفهمی هاا ، احمقق من تورو گرفتمت از دسته اون کثافتا نجاتت ندادم که حالا پس بدمت به خانوادت!
فهمیدی! پس این فکر و از سر و گوش و نمیدونم خیالاتت بنداز بیرونن !
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
❤️🩹💔
هدایت شده از Ønyx
معرفی کنیدد
-
رستا : 15
بتی :14
پری :15
https://eitaa.com/joinchat/3298821857C64583c021d
دوتا رمان خفن با ژانر : درام بسیار عاشقانه ، غمگین❤️🩹
اگه این ژانر هارو دوستداری بیا..💔
^8ساعت پس از انتخاب^
.
تازه کلاهه لباسشم انداخته بود و قیافش تو اون تاریکیه گم شده بود ، در صورتی که نیکوان اصن لباس کلاه دار نداشت فقط آره یه چند تا داشت اما این جوری نبود فرق داشت ، کلم و از بغلش جدا کردم و بالا آوردم تا ببینم طرف و . آره اون نیکوان نبود ، اون بیشتر شبیهه آرکان بود ، ترسیده بودم این اینجا چیکار میکرد؟؟ از بغلش جدا نشدم ، میدونی چرا چون وقتی بترسم هول بشم ، یا ... هرچیزی شبیهه این ، من دیگه نمیتونم حرکت کنم نه اینکه انگار فلج بشم ، اینکه نمیتونم کمی تکون بخورم از سره جام ، همونطور که من داشتم کسی که شبیهه آرکان بود و میدیدم اون هم زل زده بود به من و نگاهم میکرد . کم کم بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد که همونموقع آروم من و دوباره تو بغلش کشید دوباره بدون حرکت بودم ، فقط من و داشت بغل میکرد و هردفعه یکم محکمتر بغلم میکرد ، دستایه من دورش بود ، خواستم بکشم کنار اما نزاشت ، دستام و سفت گرفت و محکم با دستام خودش و بغل میکرد و منم محکمتر بغل میکرد ، کم کم اشکام داشتن میریختن،
♡♡♡♡♡
اعتراف، کن، عاشقمی حتی به اجّبآر ♧
1
آرین : ...
...
نیلا توو خودتت خودت و به این روز و وضع کشوندی!
با بغض تازه ای گفتم : بزار برم پیشه خانوادم ، خونه خودمون ، خودم..!
آرین : دِ مثه اینکه نمیفهمی هاا ، احمقق من تورو گرفتمت از دسته اون کثافتا نجاتت ندادم که حالا پس بدمت به خانوادت!
فهمیدی! پس این فکر و از سر و گوش و نمیدونم خیالاتت بنداز بیرونن !
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
❤️🩹💔