𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
روز سوم: - استعداد خوبی تو پیدا کردن مشکل برای راه حل ها دارم... به راحتی میتونم بقیه رو ناامید کنم
روز چهارم:
- شور و شوق ندارم اما درباره ی همه چیز کنجکاوم...خیلی کنجکاو.
انرژی و حوصله ندارم اما دوست دارم چیزای جدید یاد بگیرم.
(پارادوکس عجیبیه، میدونم.)
یه سوال...
شما هم احساس میکنید ۹۰ درصد این فیلم ها و کتاب هایی که به عنوان "شاهکار" معرفی میشن و امتیاز بالایی میگیرن، جایزه دارن و نامزد جوایز بزرگ شدن و...یه مشت فیلم و کتاب معمولین؟
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ آرامش ››
بخش دوم داستان*
صدای بوق ممتدی در گوشم میپیچید. نه، شبیه صدای زنگوله بود... و همینطور... کودکانی که میخندیدند؟
درخشش نور را پشت سیاهی سنگین احساس میکردم. شاید پلکهایم بودند... مطمئن نبودم. حتی مطمئن نبودم آن صدا دقیقا چه بود.
لمس سردی را روی دستم احساس کردم که لرزی به تمام وجودم انداخت. پلکهایم را به زحمت گشودم. با این وجود هنوز چیزی دیده نمیشد. مدتی طول کشید تا تاریکی کنار برود و با سفیدی زمینمانندی روبهرو شوم. صبر کن... به نظر میرسید به پشت خوابیده باشم؛ پس این سقف بود؟ سقف عمارت همیشه اینطور سفید بود...؟
با پلک زدنی، تمام افکارم به حالت قبل بازگشت. صدای بوق... از سمت راست میآمد. با کنجکاوی سرم را به سمت صدا چرخاندم. با اینکه گردنم هنوز درد میکرد؛ اما باید میفهمیدم کجا بودم. آه! آن دستگاه! اسمش را یادم نمیآمد؛ ولی همان ابزار پزشکی بود! حدس میزدم خودش باشد...
دوباره لمس سردی را روی دست چپم احساس کردم. به آرامی آن را فشرده بود. به سختی سرم را چرخاندم. انگشتان کشیدهاش دور دستم محکم فشرده شده و پیشانیاش را به پشت دستم تکیه داده بود. موهای مشکیاش چشمانش را پوشانده بود. خوابیده بود؟ بیدار بود؟ چشمانش را نمیدیدم. ولی به نظر میرسید کنار تختم زانو زده باشد. حتی روی صندلی هم ننشسته بود. "شون" بیچاره... فکر کنم خیلی نگرانش کردم... احتمالا قرار است حسابی سرم غر بزند. به نظرم حق دارد... حداقل این یک دفعه.
با این وجود نمیدانستم چطور حرکت کنم که از خواب نپرد... آه... بقیه در این موقعیت چطور حرکت میکنند؟!
نگاهم را به وسایل اطرافم چرخاندم؛ بلکه بفهمم چطور بدون بیدار کردنش میتوانم بلند شوم.
دست راستت را کمی بالا بیاور و سیمها و لولهها را دور بزن... آخ! چه کسی این میز را انقدر نزدیک گذاشته؟! البته این میز نیست... این...
نگاهی را روی خودم احساس کردم و سرم دوباره به سمت او چرخید. یک دستش همچنان دست چپم را میفشرد و با لطافت انگشتش را به پشت دستم میکشید؛ و دست دیگرش را به چانه، و آرنجش را به تخت تکیه داده بود.
آه... خیلی خجالتآور است... وقتی آن طور با پوزخند نگاهم میکرد دوست داشتم نیشگونش بگیرم.
سعی کردم صدایم را صاف کنم. ابروهایم را کمی در هم کشیدم: «به چی زل زدی...؟»
پوزخند شون بزرگتر شد؛ شانههایش را بالا انداخت: «به زنی که سه دقیقهی کامل با احتیاط دستش رو حرکت میده و آخرش میخوره به وسایل؟»
پلکی زدم. واقعا سه دقیقه داشتم انجامش میدادم؟! چطور خودم نفهمیدم؟! تمام این مدت بیدار بود؟! آه، وقتی اینطور نگاهم میکرد مثل احمقها میشدم... شرمآور است. احساس کردم گونههایم داغ میشود که لبم را گزیدم و چشمانم را بستم که حداقل واکنشش را نبینم. زیر لب میخندد! مردکِ...
وقتی احساس کردم شانههایم را گرفت، چشمانم را گشودم. به آرامی من را روی تخت نشاند و قبل از اینکه بفهمم، بالش را پشت کمرم صاف کرد. خودش هم گوشهی تخت نشست و به سمتم چرخید. دوباره پلکی زدم.
+ مگه تختِش کنترل نداشت؟
- خرابه.
+ تا همین چند روز پیش درست بودااا...
- میگم خرابه، تو هم بگو خرابه.
+ خرابه.
- آفرین.
سکوتی بینمان حاکم شد که کمی آزاردهنده بود. چشمان ارغوانی رنگش را به گردنم دوخته بود. چه چیزی انقدر تماشایی بود...؟ زخمی آنجا بود؟ اگر میگفتم آینه بیاورد مسخرهام نمیکرد؟ اگر ازش میپرسیدم چه؟
- آلیس...
صدایش مو به تنم سیخ کرد. بهتر بود غر نزند...
آب دهانم را با احتیاط قورت دادم و تن صدایم را پایین نگه داشتم: «بله...؟»
نگاهش وقتی به نگاه من برخورد کرد، جدیتر شد: «میشه تمومش کنی؟»
دوباره نه...
+ چی رو؟
- این کارا رو.
+ کدوم کارا رو؟
طوری دندان قروچه کرد که فکش منقبض شد. فکر کنم این بار خیلی خیلی عصبانی باشد... آهی از سینهام خارج شد و به طرف دیگری نگاه کردم. میدانستم میخواهد چه بگوید. نه میخواستم چیزی بگوید و نه نگاهش را ببینم. من واقعا مقصر بودم... میدانستم؛ اما حاضر نبودم حرفش را بپذیرم. نه، به هیچ وجه.
فکر کنم آرامتر شده بود... نگاهش مثل قبل سنگین نبود: «آلیس... من اون نامه رو ازت دور نگه نداشته بودم که بعدش بری تمام سوراخ سنبههای اتاقم رو دنبالش بگردی.»
این حرف چه معنی میتوانست داشته باشد؟ ناراحت بود که نامه را پاره کردم؟ یا به فکر خودش بود؟ نکند بعد تمام این چیزها ناراحت بود که اتاقش را به هم ریختم؟ نه احتمالا این نبود... شاید هم بود. شاید بخشی از آن صداهای داخل سرش چنین چیزی میگفتند. آه، نباید اینطور فکر میکردم... ولی وقتی همیشه من را مقصر میدانست چه میکردم؟ آن هم به چه دلیلی؟ چون باید از دیگران مراقبت میکردم؟! حرفهای زیادی برای گفتن داشتم؛ اما سکوت از تمامشان کاملتر به نظر میرسید...
دوباره دندان قروچهای کرد و این بار به آرامی گونهام را لمس کرد و به سمت خودش برگرداند. اخم کرده بود؛ اما واقعا عصبانی به نظر نمیرسید.