eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
سلااام و عرض ادب خدمتِ شما،دوست عزیز!~ روزتون مبارک گل دخترا🎀💘 سومین تقدیمی اردک دانارو مشاهده میکنید🎭 شما فقط این پیام رو داخل کانالتون بازارسال میکنید و نشانی چنلتون رو اینجا برای من ارسال کنید^^ اگه سختتون بود میتونید بیاید اینجا🤏 من [اردک]چیکار میکنم؟😔💕 بر اساس حس و حال کانالتون‌ یا اکانت خوشگلتون یک عکس نوشته[نقل قول] و یک عکس که همون حس و حال رو منتقل کنه😃 محدودیت هم نداره~ -فقط فراموش نکنید مارو،التماس دعا- 🤍
+ تا حالا اون حس آشنای نگاه از بیرون رو به خودت داشتی؟ انگار که خارج از جسمتی و داری به بدنت نگاه میکنی‌‌... و از خودت میپرسی "من کیم..؟" نظرت..راجبش چیه؟ -بخش اول برای من یه جور دیگست... بعضی وقتا یه ناظر خودآگاه توی ذهنم خودشو نشون میده... و من تبدیل به اون میشم... این ناظر هویتی نداره...شبیه راوی داستاناست. متوجه هست که هر کسی چه احساسی داره و دلیل هر رفتار و گفتارش چیه...حتی کسایی که بهم آسیب میرسونن یا ازشون بدم میاد... و نگاهش به من و آدمای دیگه برابره... انگار من دیگه من نیستم... انگار یونیک با اون جسم انسانی یه نفر دیگست...و من به عنوان ناظر دارم نگاهش میکنم و قضاوتش میکنم...کار درست رو میدونم...کار اشتباه رو میدونم...ولی خب یونیک ممکنه انجامشون بده یا نده...آگاهی ناظر تأثیری روی اعمال یونیک نداره. از نظر ناظر یونیک هم یه آدم معمولیه مثل بقیه ی آدما... هیچ چیز متمایزی وجود نداره و این یه حقیقته. برای بخش دوم...این سوال فقط وقتی به ذهنم میرسه که با افکار آشفتم رو به رو میشم...و همین. درباره ی سوال آخر هم... نظری ندارم؟ چون فکر میکنم یه فرآیند نسبتاً طبیعی باشه...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
به آسمان شب نگاه کن به سمت نورهای بزرگ نگاه کن به بیرون نگاه کن تا آزاد باشی ناگهان چیزی از کنار پنجره‌ام رد می‌شود آن را در تاریکی حس می‌کنم گاهی اوقات آن را حس می‌کنم چراغ‌های خیابان را دنبال می‌کنم از خودم می‌پرسم چطور قرار بود پنهان شوم می‌روم سوار یک سفینه فضایی شوم به سوی ستاره‌ها پرواز کنم ناظر بیگانه در دنیایی که مال من نیست
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا کلافه دستی به سرش می‌کشه. -آه.. داداش کوچولوی عزیزم... ماریوس کوچولویی که اینقدر راحت خوابیدی.. من برات خوشحالم که آروم گرفتی، اما برای من داره سخت‌تر میشه.. و کنترل کردن احساساتم سخت تر.. می‌دونم که آنجلوس هم از همه چیز خستست.. و دلش میخواد چند روز فقط بخوابه.. فشار زیادی روی اونم هست.. و آه از انتظارات برآورده نشده ی ما و شما.. بوسه ای به پیشونی ماریوس میزنه. -خوب بخوابی برادر کوچولوی قشنگ..~
هدایت شده از دومین‌ فانوس دریا‌ ؛
نمیدانم میدانید چه می‌گویم یا نه ولی همچنان که از ریاضی وحشت دارم دوست دارم دونم بقیه اش چی میشه.🦦