eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
من در حال نگاه کردن به پاورپینتی که سه هفته براش وقت داشتم و گذاشتم برای پنج ساعت آخر: و الان فقط هفت اسلاید ساختم و بیست دقیقه دیگه ارائه ست👹
هدایت شده از "Letters to Mari"
ماریوس گوشه ی اتاق نشست. زانو هاشو بغل کرد و توی افکارش غرق شد.. آنجلوس همینطور که مشغول کار بود، نیم نگاهی بهش انداخت. بدون هیچ حرفی دستش رو روی میز گذاشت و بلند شد. کنار ماریوس نشست. -چیه که اینطور ذهنت رو درگیر کرده؟ هنوز حرفش تموم نشده بود که بغض ماریوس سر باز کرد. لب هاشو به هم فشار داد و چیزی نگفت. -میدونم که اتفاقی افتاده. این روزا سرم شلوغ بوده و خوب مراقبت نبودیم. به این خاطره؟ ماریوس با آستین اشکاشو پاک کرد. سرشو به نشونه نهی تکون داد. -نمیخوای راجبش صحبت کنی؟ +خب... خب.. چی باید بگم..؟ با دوتا دست صورتش رو پوشوند. +باید بگم که.. دوست خوبی... نیستم؟ میبینم که دارم دونه دونه آدمای مورد علاقم رو ناامید میکنم.. پس بهم نگو که دروغه.. آنجلوس سکوت کرد.. +... دو سال تموم توی بیمارستان بودم و از اون روزا هیچی یادم نمیاد.. اما تموم شدن.. الان رسما یکساله که من بیدار شدم.. اما هنوز نمیتونم از خونه بیرون برم.. تمام روز توی اتاقم میمونم و در تخیلاتم غرق میشم.. خب این زندگی برای من ایده‌آله.. اما وظیفه ی من احساساته.. من باید بتونم با مردم ارتباط برقرار کنم.. من شخصیت پشت صحنه یا سیاهی لشکر نیستم.. پس.. تو بهم بگو.. باید چیکار کنم...؟ -دل دیدن اینکه عزیزانت رو ناامید می‌کنی رو نداری.. و در عین حال آنجلا هم افسرده شده و مثل قبل نیست.. آنجلا هم دیگه از خونه بیرون نمیره. ماریوس سرش رو به نشانه تایید تکون داد. +دقیقا منم همینو میگم.. تو باید توی خونه بمونی.. اما الان تو تنها کسی هستی که میتونی بیرون بری و همه چیز رو در دست بگیری.. این برای آدمای مورد علاقمون سوءتفاهم درست می‌کنه.. چون تا وقتی تو بیرون میری، اونا نمیتونن بفهمن چی توی قلبمون میگذره... آنجلوس دستش رو دور گردن ماریوس حلقه کرد و اون رو به خودش تکیه داد. -اشکالی نداره داداش کوچیکه. خورشید به زودی طلوع می‌کنه و اون روز همه اینا حل میشن. می‌دونم که بهش باور داری.. روزی که این سفینه ی مه گرفته پر از روشنایی بشه....
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
جایی که مه‌ها شناورند، درخشان در آسمان‌ها شعله‌ور جایی که نورها بافته‌های طلایی می‌بافند و خرسی در شمال نظاره می‌کند همه چیز آنجاست و همه چیز آنجاست اما گنجینه ستارگان چه چیزی را پنهان می‌کند؟ چه چیزی ممکن است در مکان‌های دور باشد در ارتفاعات درخشان بالای ستارگان؟ آنجا که سرما طنین‌انداز تنهایی می‌شود و تاریکی سیاهی را می‌زاید جایی که نیستی بر مرگ حکومت می‌کند سکوت بی‌صدا هدایت می‌کند "چه چیزی در آن سوی نهفته است؟" می‌پرسم وقتی سایه‌های بنفش فرو می‌ریزند و شب باشکوه بر همه چیز حکومت می‌کند آنجا ما به مکان‌های دوردست می‌بینم به ارتفاعات درخشان، بر فراز ستارگان وقتی روح در وجد اوج می‌گیرد، نفس در روح می‌لرزد سپس به مکان‌های دوردست صعود می‌کنیم به ارتفاعات درخشان، بر فراز ستارگان
هدایت شده از ‌
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
"صلح چیزی که باید یاد گرفت، باید فهمید، باید در آغوش کشید اما اون تحمیلش می‌کنه و در این فرآیند، اراده‌ی آزادمون رو می‌گیره." آلستور سرافیلوس می‌گفت: صلحی که تحمیل شده باشه، آرامش قبل از طوفانه چون در هر صورت اون طوفان مایه‌ی خسارت و خرابی میشه و فقط به تعویق افتاده‌ و شدتش به خاطر سرکوب بیشتر میشه. : نهضت مخفی اثر الیور باودِن
هدایت شده از "Letters to Mari"
صدای جیرجیرک ها به گوش میرسه. هوای تاریک و سکوت شب.. اما از پنجره که داخل رو نگاه کنی، متوجه میشی شمعی توی کلبه روشنه. و آنجلوس سخت مشغول تفکر و بررسی کاغذ هاست.. جز اون، همه خواب خوابن...
هدایت شده از Tsukino...:)
رفتم سراغ نقاشی های قدیمی تا یه چیزی رو ببینم.. از این یکی حداقل سه سال گذشته.. سعی داشتم نشون بدم رابطه آنجلا و آنجلوس چطوریه😂... و خب... وسوسه شدم دوباره بکشم.. تا حداقل خودمو محک بزنم
هدایت شده از Tsukino...:)
به عنوان طرح اولیه خیلی متفاوت شد نسبت به انتظاراتم👺....