هدایت شده از ماهِماهزده
گفتم:ببین.اون برام مثل یه تیکه ی با ارزش و غمگینه که از گذشته به جا مونده.مثل گردنبند طلای مادر خدابیامرزم که برق یه تیکه زمرد وسطش آدمو مبهوت میکرد.اصلا اهمیتی هم نداشت که گاهی وقتها غمگینت میکرد و بهش نگاه میکردی گوله گوله اشک میریختی.میدونی،میخوام بگم همه ی چیزهای خوب قرار نیست خوشحالت کنن.
؛CloudyMooNy
اخرین چیزی که یادمه اینه که شبح سیاه روی سینه م چمباتمه زده بود و تو گوشم راجع به دنیاهای دیگه ای که بهتر از اینجا هست پچ پچ میکرد. نمیدونم چقدر دیگه باید بگذره که از شرش خلاص بشم. اصلا میتونم یا نه؟ شاید فقط باهاش دوست بشم یا شایدم بهترین راه اینه که به حرفاش گوش بدم. اون مجبورم کرد نامه رو بدم به پستچی، ولی گمون نکنم پستچی بتونه تو "خیابون هفتم، پشت بوم ساختمون کناریِ دِ لَست بوک استور وقتی که برف اومده بود و بیشتر از همیشه دوستت داشتم" تورو پیدا کنه.
میگه این جوریه که زندگی میگذره. با یک قلب زیبا وارد زندگی آدم ها میشی و در آخر با یک قلب آسیب دیده از زندگیشون بیرون میری و مجبور میشی با یه لبخند درخشان ازشون خداحافظی کنی.
چقدر باید دور بشم تا بتونم از تو فرار کنم؟
هر زمانی هر روزی و هر جایی،
هرجایی که نفس میکشم تو اون جایی
و وجود بی پایانت رو بهم یاداوری میکنی
تا ابد و برای همیشه.
هدایت شده از On neverland
Maybe, by any chance, though I’m sure you don’t
If you ever think of me
Like a sudden rain shower, please appear before me..
Like a lie, like coincidence, come back to me ...
شاید، بر حسب اتفاق، با وجود اینکه مطمئنم نمیکنی
اگه تا حالا یکبار به من فکر کردی
مثل یه بارون ناگهانی، لطفا جلوی من ظاهر شو..
مثل یه دروغ، مثل تصادف، برگرد پیشم...
ما افسانه ها رو دوست داشتیم و جادو بخش جدا نشدنی 'ما' بود. میخوام باور داشته باشم این پایانش نخواهد بود. شاید روزی جایی در دنیای دیگه ای و وقتی که دوباره متولد شده باشم اتفاقی هم رو ملاقات کنیم. شاید اونموقع همه چیز بهتر باشه. اما حالا برای من افسانه ها بی معنی شدن و جادو ناملموس. تنها چیزی که میخوام اینه که فردا صبح با حس تنفر از خودت روزت رو شروع کنی.