میگه این جوریه که زندگی میگذره. با یک قلب زیبا وارد زندگی آدم ها میشی و در آخر با یک قلب آسیب دیده از زندگیشون بیرون میری و مجبور میشی با یه لبخند درخشان ازشون خداحافظی کنی.
چقدر باید دور بشم تا بتونم از تو فرار کنم؟
هر زمانی هر روزی و هر جایی،
هرجایی که نفس میکشم تو اون جایی
و وجود بی پایانت رو بهم یاداوری میکنی
تا ابد و برای همیشه.
هدایت شده از On neverland
Maybe, by any chance, though I’m sure you don’t
If you ever think of me
Like a sudden rain shower, please appear before me..
Like a lie, like coincidence, come back to me ...
شاید، بر حسب اتفاق، با وجود اینکه مطمئنم نمیکنی
اگه تا حالا یکبار به من فکر کردی
مثل یه بارون ناگهانی، لطفا جلوی من ظاهر شو..
مثل یه دروغ، مثل تصادف، برگرد پیشم...
ما افسانه ها رو دوست داشتیم و جادو بخش جدا نشدنی 'ما' بود. میخوام باور داشته باشم این پایانش نخواهد بود. شاید روزی جایی در دنیای دیگه ای و وقتی که دوباره متولد شده باشم اتفاقی هم رو ملاقات کنیم. شاید اونموقع همه چیز بهتر باشه. اما حالا برای من افسانه ها بی معنی شدن و جادو ناملموس. تنها چیزی که میخوام اینه که فردا صبح با حس تنفر از خودت روزت رو شروع کنی.
یهو به خودت میای و میبینی چقد عقب موندی. بعد صدای ادم ها رو دیگه نمیشنوی، رابطه ها تموم میشه، امید رو پیدا نمیکنی، خوابیدن تسکین بخش نیست. و دیگه هیچ اثری از زنده بودن در تو پیدا نمیشه. زندگی قرار نیست شروع بشه و بدتر از اون هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافته.