ما افسانه ها رو دوست داشتیم و جادو بخش جدا نشدنی 'ما' بود. میخوام باور داشته باشم این پایانش نخواهد بود. شاید روزی جایی در دنیای دیگه ای و وقتی که دوباره متولد شده باشم اتفاقی هم رو ملاقات کنیم. شاید اونموقع همه چیز بهتر باشه. اما حالا برای من افسانه ها بی معنی شدن و جادو ناملموس. تنها چیزی که میخوام اینه که فردا صبح با حس تنفر از خودت روزت رو شروع کنی.
یهو به خودت میای و میبینی چقد عقب موندی. بعد صدای ادم ها رو دیگه نمیشنوی، رابطه ها تموم میشه، امید رو پیدا نمیکنی، خوابیدن تسکین بخش نیست. و دیگه هیچ اثری از زنده بودن در تو پیدا نمیشه. زندگی قرار نیست شروع بشه و بدتر از اون هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافته.
همه اش رو فراموش کردم؛ خودم رو. حالا دیگه محدود چیزهایی هستن که بخاطر میارم. گریه نمیکنم و کابوس های شبونه م هم تموم شده. در طول روز اما گاهی مشوش و اشفته خودم رو پیدا میکنم که داره چنگ میزنه به احساساتی که دلش نمیخواد فراموش کنه. من دلم برای دلتنگ تو بودن تنگ شده و حافظه م هم کمکی به من نمیکنه. دلم میخواد برگردم اندرومدا. به خونه ای که تو حیاطش گل های کوچیک زرد و بنفش کاشتیم. به روزایی که کنار ساحل چایی میخوردیم و شب هایی که تو با کلماتت بهم نشون میدادی ابدیت چیه.
هدایت شده از cinnamon
چی میتونستم روی بوم بکشم
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
تو به من کمی خاطره و به اندازه چند سال تخیل دادی
“ما به یه مسیر بدون بازگشت رفتیم، این تاریکي بي پایان، کي قراره تموم شه؟ اگه فقط یکبار دیگه، فقط یکبار دیگه، بتونم پیدات کنم، با زندگیم قسم میخورم، تا ابد عاشقت خواهم بود”