همه اش رو فراموش کردم؛ خودم رو. حالا دیگه محدود چیزهایی هستن که بخاطر میارم. گریه نمیکنم و کابوس های شبونه م هم تموم شده. در طول روز اما گاهی مشوش و اشفته خودم رو پیدا میکنم که داره چنگ میزنه به احساساتی که دلش نمیخواد فراموش کنه. من دلم برای دلتنگ تو بودن تنگ شده و حافظه م هم کمکی به من نمیکنه. دلم میخواد برگردم اندرومدا. به خونه ای که تو حیاطش گل های کوچیک زرد و بنفش کاشتیم. به روزایی که کنار ساحل چایی میخوردیم و شب هایی که تو با کلماتت بهم نشون میدادی ابدیت چیه.
هدایت شده از cinnamon
چی میتونستم روی بوم بکشم
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
تو به من کمی خاطره و به اندازه چند سال تخیل دادی
“ما به یه مسیر بدون بازگشت رفتیم، این تاریکي بي پایان، کي قراره تموم شه؟ اگه فقط یکبار دیگه، فقط یکبار دیگه، بتونم پیدات کنم، با زندگیم قسم میخورم، تا ابد عاشقت خواهم بود”
نمیدونم دارم اشتباهی تلاش میکنم یا به اندازه ی کافی تلاش نمیکنم.
هرچی که هست؛ میدونم بی فایدس.