دلم برات تنگ نشده، اما همه ی دلتنگی های دنیا منو یاد تو میندازن. حالا به آخر قصه ای رسیدیم که هیچوقت برای من نگفتی و تویی که هیچوقت نبودی دیگه هیچوقت برنمیگردی.
وقتی کوچیک تری جنگجو تری. میجنگی و سختی میکشی و فکر میکنی بالاخره یک جایی هست که زندگی شروع میشه. بعد تر وقتی میفهمی زندگی همینه از جنگیدن که نه، اما از بردن دست میکشی. میجنگی چون میدونی باید یکجوری برای زنده بودن دست و پا بزنی اینقدر به جنگیدن عادت میکنی که نمیدونی داری با کی و برای چی میجنگی. نمیدونم؛ شاید حالا که مردن آسون تره زنده بودنمونه که مارو برنده میکنه.