وقتی کوچیک تری جنگجو تری. میجنگی و سختی میکشی و فکر میکنی بالاخره یک جایی هست که زندگی شروع میشه. بعد تر وقتی میفهمی زندگی همینه از جنگیدن که نه، اما از بردن دست میکشی. میجنگی چون میدونی باید یکجوری برای زنده بودن دست و پا بزنی اینقدر به جنگیدن عادت میکنی که نمیدونی داری با کی و برای چی میجنگی. نمیدونم؛ شاید حالا که مردن آسون تره زنده بودنمونه که مارو برنده میکنه.
هدایت شده از 𝐰𝐞
چایی که سرد میشه روش آب جوش میریزن که گرم شه؛ چایی گرم میشه ولی کمرنگ میشه.
رابطه ها ام اینطورین ، شاید بعد از یه دعوا یا جدایی دوباره باهم گرم شید ولی اون رابطه کمرنگ میشه ، هیچی دیگه مثل قبل نمیشه هیچی.