من یک میکرب جامعه شدهام، یک وجود زیانآور. سربار دیگران. گاهی دیوانگیم گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جائی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلا بروم بهندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای کشیده، مابین مردمان عجیبوغریب، یک جائی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند، میخواهم همهچیز را در خود حس بکنم.
_صادق هدایت
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گُلهای روی تپه باز شده، نسيم آرامی بوی گُلها را تا اينجا میآورد. ولی چه فايده؟ من ديگر از چيزی نمیتوانم كيف بكنم، همه اينها برای شاعرها و بچهها و كسانی كه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوب است.
#صادق_هدایت
سه قطره خون