شادی؛
چه کسی میتواند راجعبه چیزی بنویسد و آن را توصیف کند که درکی از آن ندارد؟
اما آدمی همه چیز را تجربه میکند؛ چه شادی باشد و چه مرگ.
از دید من، شادی میتواند همان پرتوی نوری باشد که هر صبح از پنجرهٔ اتاق میآید و غبار را در آغوش میگیرد.
یا میتواند گلی کوچک باشد که از میان آوار رشد کرده.
شادی، ابریست که به تو لبخند میزند.
شادی، لحظهایست که میخندی و گوشهی چشمانت، مانند دستان پر مهر مادربزرگ، چروک میشود.
شادی یک قطرهٔ کوچک آب در دریایی بزرگ است. شاید اولش متوجه آن نشوی، اما زمانی که دریا خشک شود -و چه بسا که روزی خشک شود - آن قطرهٔ آب چنان بزرگ به نظر میرسد که گویا میتواند جهان را سیراب کند.
-------
Y/R
1405/4/26
هدایت شده از نغمهٔ بیزمان
و غم ، چون سنگی ، مرا در سراشیبِ یک دره دنبال میکند .