هدایت شده از زوربای یونانی.
زمستان و بهار سال قبل، آخر هفتهها به شیراز میرفتیم. سیزدهبهدر ۴۰۴ را در مسیر شیراز بودیم و باران میبارید. آنروزی که خبر آتشبس جنگ دوازده روزه را شنیدم شیراز بودیم و باران میبارید. وقتی اشعار سپهری را میخواندم در کنار ارگکریمخان بودیم و باران میبارید. آن خانههایِ رنگی و آن گُلهای همیشه بهار و شیرازِ دلنشین را فراموش نمیکنم، آن گربههای در انباری را هم هرگز. بوی بهارنارنج، دفترِ خاطرات، مرور خاطرات، هندوانه خوردن در حیاط، بلال خام خوردن در باغچه، آجرهای ریخته، کوچههای باریک و لحظات خوبِ شیراز را فراموش نمیکنم. حافظیه و تخت جمشید را، خواجوی کرمانی را. هیچکدام را با باد، بهدست فراموشی نمیسپارم. دلتنگ خواهم ماند تا تابستان/روز شیراز جان، مبارک.
هدایت شده از چرایی
آها و اینکه نگاه ناسیونالیستانه به شاهنامه براش از نگاه کمونیستانهی شاملو(ی احمق) بدتره.
شاهنامه کتاب مردمه. از سیستان تا خراسان از قهوهخونههای تهران تا کوچ زاگرسیها همیشه همهجا بوده. شاهنامه مال کرواتزدهها و پادشاه و ملکه نیست. مال مردمیه که از زمان فردوسی تصمیم گرفتن این کتاب بمونه و موند. هرجور نگاه بردن شاهنامه در هالهی از ما بهترون اونو از دسترس بهترین نگهدارندههاش و سزاوارترین خوانندههاش دور میکنه.