اگه خودتو با فکر کردن به انتهای هر چیزی خفه نمیکنی،افرین خوشبحالت.تو یه خوشبختی.
این روزا همش محتاج نشونم.یه نشونه از طرف شما. یه نسیم خنک از طرف دیارِ شما.
امروز برای بار چهارم قاصدکِ نشونه رو گرفتم. یا بهتره بگم چهار بار امروز از من پیش شما یاد شد .. من بندهی شمام.شما که از هزار کیلومتر اون ور تر هم حواست به دخترت هست. امیدوارم زودی بیام حرم،ساعت ها دور تک تک صحنات بگردم بابا جون.
سوالی که امروز ذهنمو درگیر کرده اینه که مثلا چرا معاون دوران ابتداییم باید استوری بلهم رو سین کنه؟ اصلا شمارهی منو چرا داری زن؟
شاید اگه برمیگشتم به زمستون ۱۴۰۳ با خیلی چیزا کنار میومدم و به فاطمه میگفتم قرار نیست همیشه هم چیزی بشه که تو میخوای.یه وقتایی خدا برات برنامه های بهتری داره اما تو مقاومت میکنی. و خب کاش روزنهی برگشتی وجود داشت.خداجون درسته یه وقتایی بچگی میکنیم ولی این بذر پشیمونی و تو دلمون نکار دورت بگردم.
مهمه که یه سری حرفا از کی شنیده میشن.در واقع گوینده خیلی مهم از خود اونحرفه.
نمیتونم باور کنم که امروز جمعه نبوده و شنبه به عنوان یکی از روز های دوست داشتنیم،اینقدر غمناک بود.
شاید اون اتفاقی که بابتش ذوقم کور شد و فراموش کنم. اما اینکه کی باعث شد ذوقم کور بشه رو هرگز.