-وایه|Vayeh-
یه عمر برای نوکریِ امام حسین آماده شدیم و مشکی پوشیدیم،حالا برای نوکری و خادمیِ شما لباس به تن میکنیم..
عصر دوشنبه-۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵
درسته نماز تهران رو هم بودم، اما حس میکنم اگه نماز امروز و نبودم و بعد ویدیو هاشو میدیدم حسرتش تا آخر یه گوشه قلبم میموند. چه کردی اقای جوادی آملی ..
این دفتر تمومنوشته هاش برای آینده های دوره. برای اینکه بچه هام بخونن و خیلی از اتفاقات رو با تک تک جزئیات لمس کنن. اکثرا تو ذهنم موقع نوشتن دارم خودمو تصور میکنم که پیش بچه هام نشستم و دفتر و دادم دستشون بخونن و واکنش هاشونو بیینم. همیشه هم از قبل واکنش هاشونو نسبت به اون اتفاق حدس میزنم. اما امروز توی این دفتر اتفاقی رو ثبت کردم که نه تنها هیچوقت فکرش رو نمیکردم، بلکه هنوز خودم ری اکشنی برای این اتفاق جز بهت و گریه نداشتم.
“چی بگم مامان جان! منم فکر نمیکردم صفحه ای از زندگیم اینقدر تلخ و تاریک باشه. یه تاریکیِ همگانی.. اما من امروز، هر چقدرم سخت و نفس گیر، با دست لرزان برای تو نوشتم، با چشم هایی که هر چند ثانیه یکبار باید با گوشه آستین اشک هاشو پاک کنم تا بتونم برای تو بنویسم. از تک تک لحظه هایی که امروز دیدم و شنیدم برای تو نوشتم. قطعا که این روز ها رو توی کتاب تاریخ مدرسه میخونی، اما اینجا جزئی تر میفهمی در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ و ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵ چه اتفاقی افتاد.. مینویسیم برای روزی که نیستم و تو بدونی مادرت اونجا بود. دیدی مامان جان؟ امیدوارم تو هیچ وقت از دیالوگ (اینا رو فقط قدیما مامان بابا ها میگفتن و توی کتابا میشنیدیم،کی فکرشو میکرد ما هم تجربه کنیم) استفاده نکنی. ما روز های جالبی رو تجربه نکردیم. ما از دست دادن جان رو تجربه کردیم،اما هنوز هر روز صبح نفس راست میکنیم.. گویا همان مردگانِ زنده ایم.”
-تیرماه ۱۴۰۵-
از اینکه هم قم بودم هم تهران.از اینکه تونستم اون همه شکوه رو به چشم ببینم.از اینکه طعم این سختی رو چشیدم.از اینکه تونستم تمام اون چیز هایی رو که دیدم ثبت کنم و روایت همشونو بنویسم خوشحالم.از اینکه توی عصر سید علی خامنهای زیست کردم خوشحالم.خداجون ممنون.
راستش منم میخوام باور نکنما. ولی گریه های پشت سر هم و بی امون مامان پای شبکه خبر،انگاری هی میخواد بگه باید با واقعیت کنار بیای.