از اینکه هم قم بودم هم تهران.از اینکه تونستم اون همه شکوه رو به چشم ببینم.از اینکه طعم این سختی رو چشیدم.از اینکه تونستم تمام اون چیز هایی رو که دیدم ثبت کنم و روایت همشونو بنویسم خوشحالم.از اینکه توی عصر سید علی خامنهای زیست کردم خوشحالم.خداجون ممنون.
راستش منم میخوام باور نکنما. ولی گریه های پشت سر هم و بی امون مامان پای شبکه خبر،انگاری هی میخواد بگه باید با واقعیت کنار بیای.
جملهی «اشکال نداره، تجربه شد» عجیب ترین جملهی دنیاست. چون بعد از شنیدنش آدم اینجوری میشه که جدی اشکال نداره یا باید وانمود کنم که اشکال نداره؟ این تجربهای که به دست آوردم ارزششو داشت یا بیخودی بابتش اذیت شدم؟