-وایه|Vayeh-
من فقط دو سه روز دیگه سالم و زنده بمونم و چشمم به ضریح و گنبد حضرت عباس بخوره تا اطلاع ثانوی چیزی از
تو حرمت راه میرم و هی به خودم میگم چشمت روشن فاطمه،چشمت روشن ..
آرزوم این بود خیابون و کوچه پس کوچه ها و صحن های کربلا رو اینقدر برم و بیام تا یاد بگیرم.حالا وی بعد از اینکه به چندین نفر آدرس داده میتونم بگم یه انسان خوشبختی هستم که به آرزوش رسیده.
من مشهد و کربلا ارزوهامو زندگی میکنم،هربار و هربار. یه آرزو و تمنای همیشگی و ثابت.
شب جمعه حرمش بودن تا ابد ارزوعه،و گاها دست نیافتنی. ممنون از مادرش که اجازه داد شب جمعه رو مهمون پسرش باشم ..❤️
-۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۵-
تو همون خونهی اخری که هیچ وقت دست رد به سینم نزده و پشت در بسته نگهم نداشته.
فَنَجِّنِي مِنْهَا لِوَاذاً بِكَ ..
-۱۶ مرداد ماه ۱۴۰۵-