eitaa logo
وابل🇮🇷
195 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
267 ویدیو
40 فایل
وابل [ ب ِ ] (ع ص ) بخشنده عرب به باران پربار و پرنعمت وابل میگوید. اینجا با هم کلام امیر(ع) را میخوانیم🌿 #نهج_البلاغه
مشاهده در ایتا
دانلود
📿 ذکر روز دوشنبه: صد مرتبه «یا قاضی الحاجات» 🆔 @vabel110
مناجات «شعبانیه» را خوانده‌اید؟ بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجات‌هایی است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به جایی می‌رساند. انسان را به نور و صفای باطن می‌رساند. | امام خمینی رحمت‌الله‌علیه |
📜حکمت ۴۰۹ نهج البلاغه امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: قلب، كتاب چشم است. 🆔 @vabel110
📌شرح حکمت ۴۰۹ نهج البلاغه ارتباط چشم و دل 🔸به يقين قسمت بسيار مهمى از علوم و دانش هاى ما از طريق چشم حاصل مى شود اعم از آنچه مستقيماً با چشم مى بينيم و يا آنچه در آثار گذشتگان مى خوانيم. بنابراين اگر گفته شود قلب، مصحَف و كتاب چشم است سخنى حكيمانه است و گويى چشم به منزله قلمى است كه پيوسته در كتاب قلب مى نويسد و رقم مى زند. 🔹تعبيرات ديگرى كه از امام(عليه السلام) نقل شده نيز اين معنا را تأييد مى كند. ازجمله در تعبيرى مى خوانيم: «العين رائد القلب; چشم راهنماى قلب است». در تعبير ديگرى مى فرمايد: «العين بريد القلب; چشم همچون نامه رسان قلب است». 🔸در تفسير دوم، مفهومى درست مقابل تفسير اوّل مورد توجه قرار گرفته و آن اين كه آنچه در قلب و درون روح انسان باشد در چشمان او نمايان است. در واقع چشم تابلويى است براى اسرار درون; شبيه آن چيزى كه در حكمت 26 آمد كه امام(عليه السلام) مى فرمايد: «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِى فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ; هيچ كس چيزى را در ضمير و درون خود پنهان نمى كند مگر اين كه در سخنان (بى انديشه) او و در رخسارش نمايان مى شود». و اين همان چيزى است كه در ضرب المثل فارسى خود نيز داريم: رنگ رخساره خبر مى دهد از سر ضمير. بنابر اين تعبير، قلب همچون كتاب پرمطلبى است كه مطالب خود را از دريچه چشم بيرون مى فرستد، و از نگاه و ديد افراد، بسيارى از مطالب درونشان را مى توان درك كرد. 🔹ولى قرائن نشان مى دهد كه معناى اول مناسب تر است. 🆔 @vabel110
📜حکمت ۴۱۰ نهج البلاغه امیرالمومنین علی عليه السلام فرمود: پرهيزكارى، رئيس صفات پسنديده است. 🆔 @vabel110
📌شرح حکمت ۴۱۰ نهج البلاغه تقوا، سرآمد اخلاق 🔹تقوا به معناى قراردادن روح و فكر در پوشش حفاظتى در برابر خطرها و گناهان است. بنابراين، تقوا آن حالت خداترسى و احساس مسئوليت درونى است كه بازدارنده انسان در برابر سرپيچى از فرمان خداست. 🔸«اخلاق» جمع «خُلق» (بر وزن قفل) و «خُلُق» (بر وزن افق) به معناى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى شود و آثارى در ظاهر دارد و گاه به همان آثار و اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى ناشى مى گردد اخلاق گفته مى شود و در واقع، اولى، اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى و اخلاق به دو بخش تقسيم مى شود: اخلاق فضيله كه سرچشمه كارهاى نيك مى شود و اخلاق رذيله كه منشأ كارهاى زشت است. 🔹با توجه به اين دو تفسير (تفسير تقوا و تعريف اخلاق) روشن مى شود كه تقوا رئيس اخلاق است زيرا اين ملكه درونى، انسان را از بخل و حسد و كينه و عداوت و غيبت و ظلم و ستم و كبر و غرور و مانند آن بازمى دارد و به همين دليل امام(عليه السلام) آن را رئيس اخلاق شمرده است و نيز به همين دليل آن ها كه از تقواى الهى بى بهره اند آلوده انواع رذايل اخلاقى مى شوند. 🆔 @vabel110
آیا می‌دانید ۶۴ نفر از ۷۰ نفری که معجزۀ خروج شتر از کوه را در زمان صالح نبی دیدند، نرسیده به شهر منکر شدند؟ زور کفر و جهل خیلی بیشتر از تصور ماست. بعدتر از همان ۶ نفر مؤمن هم یکی مردد شد و برگشت و همو شتر را کشت! رَبَّنا لاتُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ. 🆔 @vabel110
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیازمندی ها: بلیط پرواز به لبنان.... 🆔 @vabel110
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت خواب عجیب شهید سیدحسن نصرالله از زبان خودشان به زبان فارسی 🆔 @vabel110
متن زیر خلاصه‌ای از مصاحبهٔ حمید داودآبادی با سیدحسن نصرالله در سال ۱۳۷۷ هجری شمسی هست. این مصاحبه در قالب کتاب «سید عزیز» چاپ شده و حالا خلاصه ای از اون رو که شامل زندگینامه سیدحسن عزیز میشه به قلم خانم پرستو عسکرنجاد براتون میذارم👇🏻
بسم الله الرحمن الرحیم پسر توی حاشیه به دنیا اومد، در حاشیهٔ پایتخت، روزای آخر تابستون ۱۳۳۹ هجری شمسی. متولد نهم شهریور بود. این روز رو یادتون بمونه. خانواده‌ش مهاجر بودن. از دورافتاده‌ترین گوشهٔ جنوبی کشور، به‌زحمت خودشون رو رسونده بودن به پایتخت، پی یه لقمه نون. توی همون پایتخت هم ناچار شدن یه خونهٔ محقر توی یکی از محلات حومهٔ شرقی شهر پیدا کنن. عیال‌وارم شده بودن، پنج تا پسر و چهار تا دختر. سوژهٔ روایت ما بچهٔ اول بود. پسربچه‌مون توی همون حاشیهٔ شهر، رفت مدرسه، از همون مدرسه‌های خیلی معمولی با نیمکت‌های زهواردررفته که بوی نفت و نارنگی می‌دن و گچ روی تخته‌های رنگ‌پریده‌شون جیرجیر صدا می‌ده. درسش خیلی خوب بود. ریاضی و جبر و هندسه رو خیلی خوب می‌فهمید. اگه می‌ذاشتنش توی مدرسه‌های ازمابهترون، از اونا می‌شد که بورسیه بشه بفرستنش خارج، ولی پسربچه‌مون گشنه می‌رفت مدرسه، گشنه برمی‌گشت… باباش چی‌کاره بود؟ بقّال. یه دکّون کوچولو داشت با خرت‌‌وپرتای درهم، مث اون بقّالیای قدیم که یه کیسه توپ پلاستیکی خط‌دار قرمزسفید دم درشون آویزون بود و از نخ و سوزن و شیشهٔ لامپا و شمع گرفته تا نخود و لوبیای فلّه توشون پیدا می‌شد. باباش نماز صبح رو که می‌خوند، می‌رفت دکّون و ساعت ۱۲ شب برمی‌گشت. پسرمون تا وقتی یه نوجوون رشید رعنا شد، هیچ درکی از این دو تا کلمه نداشت: عید و تعطیلی. عید که می‌شد، تعطیلی که می‌شد، مردم برای تفریح می‌رفتن لب دریا، اما این پسر حتی نمی‌دونست عید و تعطیلی یعنی چی! نمی‌دونست چرا بقیه می‌رن لب دریا، اما اون و خونواده‌ش نمی‌رن. تنها چیزی که این پسر در زندگی‌شون می‌دید دو تا کلمه بود: کار و فقر. بزرگ‌ترین حسرت روزای بچگی‌ش این بود: چرا هیچ‌وقت نمی‌شه همه‌مون با هم دور یه سفره بشینیم غذا بخوریم؟ همیشه یا فقط با خواهرا و برادراش سر سفره می‌نشست، یا فوق فوقش با مامانش و خواهرا و برادراش. باباش هیچ‌وقت خونه نبود. نمی‌تونست که باشه. دکّون اگه یه ساعت بسته می‌شد توی نون شبشون می‌موندن. خیلی وقتا مامان هم در طول روز می‌رفت بقّالی پشت دخل وامیسّاد که بابا برسه کمری به زمین برسونه و نمازی بخونه. پسر هرجا می‌دید یه خونواده خوش و خندون همه با هم سر یه سفره نشسته‌ن، دلش نخ‌کش می‌شد. یه کلمهٔ دیگه هم بود که پسربچهٔ ما بلدش نبود: بازی. توی اون خونه دنیا فرصتی برای بازی و تفریح، حتی به بچه‌ها هم نمی‌داد. به محض این‌که از مدرسه تعطیل می‌شدن، با داداشش دونفری می‌رفتن مغازه تا به باباشون کمک کنن. یه وقتایی کف پاهاشون زق‌زق می‌کرد، دل کوچیکشون جَلد بازی بچه‌محل‌ها می‌شد، طاقتشون طاق می‌شد و از دکّون درمی‌رفتن. می‌رفتن بازی. وقتی برمی‌گشتن، کتک مفصلی از باباشون می‌خوردن. فقر کاری می‌کنه گاهی حوصلهٔ آدمو آب بره… پدر و مادرش آدمای حزب‌اللهی و ایدئولوژیکی نبودن. هیچ چیز خاصی از دین نمی‌دونستن جز این که نماز واجبه و ماه رمضان باید روزه بگیرن. احکامم بلد نبودن. دو نفر آدم سنتی خیلی‌معمولی بودن که حرفی از دین و خدا و پیغمبر با بچه‌هاشون نمی‌زدن، یعنی غم نون شب نمی‌ذاشت فرصتی برای گفت‌وگو داشته باشن اصلاً! «غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه…» پسر ما داشت در حاشیهٔ زندگی بزرگ می‌شد، جایی که آدم بافرهنگ کتاب‌خون باسواد، جایی که مربی، استاد، الگو، نه که کم پیدا می‌شد، اصلاً پیدا نمی‌شد! توی کل اون محله یه دونه جوون متدین هم نبود. تشکل انقلابی و انجمن فرهنگی و کار تشکیلاتی پیشکش. پسر ما داشت در فقر فرهنگی محض بزرگ می‌شد. توی خونواده‌شون چی؟ تا چار نسل عقب‌تر از باباش، حتی یه دونه روحانی هم نبود! توی کل فامیل مامانش هم فقط یه عموی روحانی و سید پیدا می‌شد. همین یه دونه سیدروحانی، کسی بود که پسرمون دوست داشت شبیهش بشه. یه نفر دیگه هم بود. توی محله، یه حاج‌آقای خیلی پیری بود که ریش داشت. فرقش با بقیه این بود که مث بابای پسربچهٔ ما، کف مغازه‌ش نماز می‌خوند. این نمازخوندنه باعث می‌شد پسرمون فکر بکنه این حاج‌آقا باخداست. می‌رفت یواشکی وامیسّاد یه کنج دکّون تا نمازخوندن پیرمرد رو تماشا کنه. چون پیرمرد نماز می‌خوند، پسرمون خیلی دوسش داشت. یه چیزی توی نمازخوندن بود که دلش رو از وسط هیاهوی یلهٔ حاشیهٔ شهر می‌کشوند سمت خودش. یه نفر دیگه هم بود: یه روحانی خیلی خوش‌قیافه با چشمای روشن و موهای بور که بابا، عکس قشنگی از اون رو آورده بود خونه. پسرمون می‌نشست مدتی طولانی به این عکس زل می‌زد و دلش می‌خواست شبیهش باشه، شبیه امام موسی صدر. توی خونهٔ سید، چند جلد قرآن بود. سید از همون بچگی قرآن رو برمی‌داشت و می‌خوند. همه‌چیزش رو که درک نمی‌کرد، اما بهشت ‌ جهنم و عذاب توی ذهنش حک می‌شد. گاهی شب‌ها خواب آیه‌ها رو می‌دید.