📌شرح حکمت ۴۰۹ نهج البلاغه
ارتباط چشم و دل
🔸به يقين قسمت بسيار مهمى از علوم و دانش هاى ما از طريق چشم حاصل مى شود اعم از آنچه مستقيماً با چشم مى بينيم و يا آنچه در آثار گذشتگان مى خوانيم. بنابراين اگر گفته شود قلب، مصحَف و كتاب چشم است سخنى حكيمانه است و گويى چشم به منزله قلمى است كه پيوسته در كتاب قلب مى نويسد و رقم مى زند.
🔹تعبيرات ديگرى كه از امام(عليه السلام) نقل شده نيز اين معنا را تأييد مى كند. ازجمله در تعبيرى مى خوانيم: «العين رائد القلب; چشم راهنماى قلب است».
در تعبير ديگرى مى فرمايد: «العين بريد القلب; چشم همچون نامه رسان قلب است».
🔸در تفسير دوم، مفهومى درست مقابل تفسير اوّل مورد توجه قرار گرفته و آن اين كه آنچه در قلب و درون روح انسان باشد در چشمان او نمايان است. در واقع چشم تابلويى است براى اسرار درون; شبيه آن چيزى كه در حكمت 26 آمد كه امام(عليه السلام) مى فرمايد: «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِى فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ; هيچ كس چيزى را در ضمير و درون خود پنهان نمى كند مگر اين كه در سخنان (بى انديشه) او و در رخسارش نمايان مى شود». و اين همان چيزى است كه در ضرب المثل فارسى خود نيز داريم: رنگ رخساره خبر مى دهد از سر ضمير.
بنابر اين تعبير، قلب همچون كتاب پرمطلبى است كه مطالب خود را از دريچه چشم بيرون مى فرستد، و از نگاه و ديد افراد، بسيارى از مطالب درونشان را مى توان درك كرد.
🔹ولى قرائن نشان مى دهد كه معناى اول مناسب تر است.
🆔 @vabel110
📌شرح حکمت ۴۱۰ نهج البلاغه
تقوا، سرآمد اخلاق
🔹تقوا به معناى قراردادن روح و فكر در پوشش حفاظتى در برابر خطرها و گناهان است.
بنابراين، تقوا آن حالت خداترسى و احساس مسئوليت درونى است كه بازدارنده انسان در برابر سرپيچى از فرمان خداست.
🔸«اخلاق» جمع «خُلق» (بر وزن قفل) و «خُلُق» (بر وزن افق) به معناى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى شود و آثارى در ظاهر دارد و گاه به همان آثار و اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى ناشى مى گردد اخلاق گفته مى شود و در واقع، اولى، اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى و اخلاق به دو بخش تقسيم مى شود: اخلاق فضيله كه سرچشمه كارهاى نيك مى شود و اخلاق رذيله كه منشأ كارهاى زشت است.
🔹با توجه به اين دو تفسير (تفسير تقوا و تعريف اخلاق) روشن مى شود كه تقوا رئيس اخلاق است زيرا اين ملكه درونى، انسان را از بخل و حسد و كينه و عداوت و غيبت و ظلم و ستم و كبر و غرور و مانند آن بازمى دارد و به همين دليل امام(عليه السلام) آن را رئيس اخلاق شمرده است و نيز به همين دليل آن ها كه از تقواى الهى بى بهره اند آلوده انواع رذايل اخلاقى مى شوند.
🆔 @vabel110
آیا میدانید ۶۴ نفر از ۷۰ نفری که معجزۀ خروج شتر از کوه را در زمان صالح نبی دیدند، نرسیده به شهر منکر شدند؟
زور کفر و جهل خیلی بیشتر از تصور ماست.
بعدتر از همان ۶ نفر مؤمن هم یکی مردد شد و برگشت و همو شتر را کشت!
رَبَّنا لاتُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ.
🆔 @vabel110
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیازمندی ها:
بلیط پرواز به لبنان....
🆔 @vabel110
23.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت خواب عجیب شهید سیدحسن نصرالله از زبان خودشان به زبان فارسی
🆔 @vabel110
متن زیر خلاصهای از مصاحبهٔ حمید داودآبادی با سیدحسن نصرالله در سال ۱۳۷۷ هجری شمسی هست. این مصاحبه در قالب کتاب «سید عزیز» چاپ شده و حالا خلاصه ای از اون رو که شامل زندگینامه سیدحسن عزیز میشه به قلم خانم پرستو عسکرنجاد براتون میذارم👇🏻
بسم الله الرحمن الرحیم
#قصه_سید
پسر توی حاشیه به دنیا اومد، در حاشیهٔ پایتخت، روزای آخر تابستون ۱۳۳۹ هجری شمسی.
متولد نهم شهریور بود.
این روز رو یادتون بمونه.
خانوادهش مهاجر بودن.
از دورافتادهترین گوشهٔ جنوبی کشور، بهزحمت خودشون رو رسونده بودن به پایتخت، پی یه لقمه نون.
توی همون پایتخت هم ناچار شدن یه خونهٔ محقر توی یکی از محلات حومهٔ شرقی شهر پیدا کنن.
عیالوارم شده بودن، پنج تا پسر و چهار تا دختر. سوژهٔ روایت ما بچهٔ اول بود.
پسربچهمون توی همون حاشیهٔ شهر، رفت مدرسه، از همون مدرسههای خیلی معمولی با نیمکتهای زهواردررفته که بوی نفت و نارنگی میدن و گچ روی تختههای رنگپریدهشون جیرجیر صدا میده.
درسش خیلی خوب بود. ریاضی و جبر و هندسه رو خیلی خوب میفهمید. اگه میذاشتنش توی مدرسههای ازمابهترون، از اونا میشد که بورسیه بشه بفرستنش خارج، ولی پسربچهمون گشنه میرفت مدرسه، گشنه برمیگشت…
باباش چیکاره بود؟
بقّال. یه دکّون کوچولو داشت با خرتوپرتای درهم، مث اون بقّالیای قدیم که یه کیسه توپ پلاستیکی خطدار قرمزسفید دم درشون آویزون بود و از نخ و سوزن و شیشهٔ لامپا و شمع گرفته تا نخود و لوبیای فلّه توشون پیدا میشد.
باباش نماز صبح رو که میخوند، میرفت دکّون و ساعت ۱۲ شب برمیگشت.
پسرمون تا وقتی یه نوجوون رشید رعنا شد، هیچ درکی از این دو تا کلمه نداشت: عید و تعطیلی.
عید که میشد، تعطیلی که میشد، مردم برای تفریح میرفتن لب دریا، اما این پسر حتی نمیدونست عید و تعطیلی یعنی چی! نمیدونست چرا بقیه میرن لب دریا، اما اون و خونوادهش نمیرن.
تنها چیزی که این پسر در زندگیشون میدید دو تا کلمه بود:
کار و فقر.
بزرگترین حسرت روزای بچگیش این بود: چرا هیچوقت نمیشه همهمون با هم دور یه سفره بشینیم غذا بخوریم؟
همیشه یا فقط با خواهرا و برادراش سر سفره مینشست، یا فوق فوقش با مامانش و خواهرا و برادراش. باباش هیچوقت خونه نبود. نمیتونست که باشه. دکّون اگه یه ساعت بسته میشد توی نون شبشون میموندن. خیلی وقتا مامان هم در طول روز میرفت بقّالی پشت دخل وامیسّاد که بابا برسه کمری به زمین برسونه و نمازی بخونه.
پسر هرجا میدید یه خونواده خوش و خندون همه با هم سر یه سفره نشستهن، دلش نخکش میشد.
یه کلمهٔ دیگه هم بود که پسربچهٔ ما بلدش نبود: بازی.
توی اون خونه دنیا فرصتی برای بازی و تفریح، حتی به بچهها هم نمیداد.
به محض اینکه از مدرسه تعطیل میشدن، با داداشش دونفری میرفتن مغازه تا به باباشون کمک کنن.
یه وقتایی کف پاهاشون زقزق میکرد، دل کوچیکشون جَلد بازی بچهمحلها میشد، طاقتشون طاق میشد و از دکّون درمیرفتن. میرفتن بازی. وقتی برمیگشتن، کتک مفصلی از باباشون میخوردن.
فقر کاری میکنه گاهی حوصلهٔ آدمو آب بره…
پدر و مادرش آدمای حزباللهی و ایدئولوژیکی نبودن. هیچ چیز خاصی از دین نمیدونستن جز این که نماز واجبه و ماه رمضان باید روزه بگیرن. احکامم بلد نبودن. دو نفر آدم سنتی خیلیمعمولی بودن که حرفی از دین و خدا و پیغمبر با بچههاشون نمیزدن، یعنی غم نون شب نمیذاشت فرصتی برای گفتوگو داشته باشن اصلاً!
«غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه…»
پسر ما داشت در حاشیهٔ زندگی بزرگ میشد، جایی که آدم بافرهنگ کتابخون باسواد، جایی که مربی، استاد، الگو، نه که کم پیدا میشد، اصلاً پیدا نمیشد!
توی کل اون محله یه دونه جوون متدین هم نبود. تشکل انقلابی و انجمن فرهنگی و کار تشکیلاتی پیشکش.
پسر ما داشت در فقر فرهنگی محض بزرگ میشد.
توی خونوادهشون چی؟ تا چار نسل عقبتر از باباش، حتی یه دونه روحانی هم نبود! توی کل فامیل مامانش هم فقط یه عموی روحانی و سید پیدا میشد.
همین یه دونه سیدروحانی، کسی بود که پسرمون دوست داشت شبیهش بشه.
یه نفر دیگه هم بود.
توی محله، یه حاجآقای خیلی پیری بود که ریش داشت. فرقش با بقیه این بود که مث بابای پسربچهٔ ما، کف مغازهش نماز میخوند. این نمازخوندنه باعث میشد پسرمون فکر بکنه این حاجآقا باخداست. میرفت یواشکی وامیسّاد یه کنج دکّون تا نمازخوندن پیرمرد رو تماشا کنه. چون پیرمرد نماز میخوند، پسرمون خیلی دوسش داشت. یه چیزی توی نمازخوندن بود که دلش رو از وسط هیاهوی یلهٔ حاشیهٔ شهر میکشوند سمت خودش.
یه نفر دیگه هم بود:
یه روحانی خیلی خوشقیافه با چشمای روشن و موهای بور
که بابا، عکس قشنگی از اون رو آورده بود خونه.
پسرمون مینشست مدتی طولانی به این عکس زل میزد و دلش میخواست شبیهش باشه،
شبیه امام موسی صدر.
توی خونهٔ سید، چند جلد قرآن بود. سید از همون بچگی قرآن رو برمیداشت و میخوند. همهچیزش رو که درک نمیکرد، اما بهشت جهنم و عذاب توی ذهنش حک میشد.
گاهی شبها خواب آیهها رو میدید.
کتابفروش دورهگرد، در حومهٔ شرقی بیروت میچرخید و قصه میفروخت. سید یه جلد قدیمی و کهنه از «ارشادالقلوب» رو ازش خرید. هشتنهسالش بود. تازه سواددار شده بود، اما دلبستهٔ کلمهها بود. گذاشت ارشادالقلوب قلبش رو هدایت کنه. پر بود از موعظه و قصه.
طعم ترد و شیرین قصههای اسلامی رفت زیر زبون سید نهساله.
داشت اهلی میشد
«و روباه گفت: اهلیشدن یعنی علاقهپیداکردن».
گفتم که اهل پایین شهر بود، حومهٔ شرقی بیروت.
اونجا کسی یادت نمیده بری کتابخونه، چه برسه به کتابخونهٔ اسلامی که دست یه نوجوون جویای دین رو بگیره و چراغ دستش بده.
سید دلبستهٔ کلمات ارشادالقلوب شده بود. نمیدونست خدا چراغ هدایت بعدی رو، پررنگتر از همهٔ کتابخونههای اسلامی بیروت، براش توی بساط یه دستفروش گذاشته…
یه روز، سیدحسن نهساله، توی بساط یه دستفروش، یه جلد کتاب کهنه پیدا کرد: «قضاوتهای امیرالمؤمنین». یه کتاب کوچولو و کمحجم بود. سید اونو خرید و خوند. به محض اینکه تمومش کرد، دوباره رفت سراغ صفحهٔ اول. باز خوند. باز خوند.
آدم تشنه اینجوریه. چراغ رو که دستش میدن، دیگه زمینش نمیذاره تا از نور سیراب بشه…
این حکایت سید با همهٔ کتابا بود. همه رو بارها و بارها میخوند.
اینجوری بود که قبل اینکه سیدحسن به دهسالگی برسه، خدا با همین ریسهچراغهای کوچولویی که سر راهش گذاشت، دستش بگرفت و پابهپا برد. راه رو نشونش داد. سید قبل دهسالگی فهمید دلبستهٔ دین خداست، اون هم در فقر مالی و فرهنگی شدید حومهٔ بیروت، بی حتی یکنفر که چیزی از دین دم گوشش گفته باشه.
راه داشت پیدا میشد که قانون همیشگی زندگی رخ داد: ابتلا!
تا سید دم دروازهٔ نوجوونی وایساد، جنگ داخلی لبنان شروع و مدرسهها تعطیل شد.
جنگ کجا بود؟ عدل دم خونهزندگی سید، در حومهٔ شرقی بیروت، جایی که شیعیان لبنانی زندگی میکردن. فالانژها منطقه رو اشغال کردن. نوجوونی سید پشت در بستهٔ خونه، اسیر شد.
خونهٔ سید در شرق بیروت، درست در خط مقدم درگیری بود. اون و خونوادهش توی خونه گیر افتاده بودن. ماههای متوالی همه خونهنشین بودن.
این خونهنشینیهای ملالآور برای سید با طراحی خدا، ابزار رشد شد. وسط درس و کار، فرصتی پیدا کرد که تندتند کتاب بخونه. با تفسیر «سیدعبداله شبّر» انس گرفت و مطالعات قرآنی و دینیش رو بیشتر کرد.
بعد، ابتلای دیگهای رخ داد که در اونم هدایت عجیبی بود…
خانوادهش دیدن اینجوری نمیشه. چند ماهه موندهن توی خونه و جنگ سر پایان نداره. دیدن بهترین راه اینه که برگردن به همونجایی که ازش اومدهن، همون روستای نقلی جنوب لبنان، «بازوریه».
سید توی بازوریه رفت دبیرستان. سیزدهچارده سالش شده بود.
خدا در قلب این روستای کوچیک دورافتاده، برای سید هدایتی در آستین داشت. قرار بود با مرد بزرگی آشنا بشه: مصطفی چمران.
چمران اون موقع داشت مث یه ارتش تکنفره در جنوب لبنان میدوید. روستا به روستا میرفت به مردم آموزشهای سیاسی و عقیدتی میداد. پای حرف پیرمردای روستا مینشست. به گلایهها و درددلاشون، حتی به نقها و غرهای پیرمردیشون گوش میداد، حوصله میکرد. همدلی بلد بود در روزگاری که کارگاه تسهیلگری مد نبود. با همین گوش شنوا بودن، حوصله کردن، همراه شدن، چمران شده بود آچارفرانسه! پیچ و مهرههای دل مردم جنوب لبنان رو سفت میکرد. مشکلاتشون رو حل میکرد و وسط این کارا، نوجوونا رو هم زیر بال و پر ایمانش میگرفت؛ یکی از این نوجوونا، سید بود.
اون موقعها، یعنی حوالی سال ۱۳۵۳ خودمون، دو تا حزب شیعه در لبنان فعالیت میکرد که یکیش، «حزب امل» بود. امل رو امام موسی صدر تأسیس کرد و اون اوایل اصلاً رویکرد فرهنگی نداشت.
وقتی سید و خانوادهش به بازوریه برگشتن، دیدن تمام جوونای روستا در جریان جنگ داخلی، کمونیست شدهن! دیگه از همون نماز و روزه هم خبری نبود...
در چنین شرایطی، سید بهعنوان مسئول تشکیلاتی جنبش امل در روستا، جذب این جنبش شد.
منتهی فرق سید با بقیه در کتابایی بود که خونده بود و نگاه فرهنگی که داشت و چیزهایی که از مصطفی چمران یاد گرفته بود.
بههمینخاطر موفق شد با همون شیوهٔ همدلانه که از چمران یاد گرفته بود، دونهدونه جوونای کمونیست بازوریه رو به اسلام برگردونه.
«وقتی در روستایی بودیم که تمام جوانهایش کمونیست بودند، من شبهنگام، وقت خواب، فکر میکردم چه کنم که جوانان روستای ما به اسلام متعهد شوند و اهالی روستا متدیّن شوند. به این فکر میکردم که چطور بابد در لبنان، یک حکومت اسلامی اقامه کنیم».
جملات خودشن. خودش میگه، دربارهٔ گل دوران نوجوونیش.
سید میگه از وقتی خودش رو شناخته دنبال اقامهٔ حکومت اسلامی در لبنان بوده.
عوض شدن مدرسه هم با اینکه سخت بود، باز برای سید خیر و برکت داشت.
در مدرسهٔ جدید، بالاخره سروکلهٔ یه عالم دین در حوالی سید پیدا شد!
شیخ محمدحسین فضلالله در مسجدی که نزدیک مدرسهٔ سید بود، نماز میخوند. به واسطهٔ این سید، کمکم حلقهای از جوونهای مسلمون و متدین در مسجد شکل گرفت و سید نوجوون ما جذب اونا شد.
اون موقع سید نمیدونست شیخ بعدها قراره بشه رهبر معنوی حزبالله، حزباللهی که خودش قراره دبیر کلش بشه... (آخ که ما آخر داستان رو میدونیم... آخ که میسوزم و مینویسم...😭)
حالا تا همین جای قصه، ممکنه برای شما سؤال باشه که مگه سید چی داشت که خدا اینطور هدایتش کرد؟ چه فرقی داشت با نوجوونی ما؟
یه سری از فرقهاش رو که تا اینجا خوندی، ولی گلش رو نگه داشتم الان تقدیمتون کنم. بیا از زبون خودش بشنویم:
«من بر نماز شب مداومت داشتم. در آن روزها وقتی نماز میخواندم یا قرآن تلاوت میکردم، توجه زیاد و حضور قلب داشتم. صفحهٔ نفس من پاک بود. به این دنیا، محکم بسته و گرفتار نشده بودم.»
https://t.me/takooch
🆔 @vabel110
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین نوشتهٔ شهید سید هاشم صفیالدین ساعاتی قبل از شهادتش خطاب به امام زمان عجل الله 💚
🆔 @vabel110