3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام خلج:
گوساله سامری امت ما، منافقینی هستند که میبینند در آستانه پیروزی هستیم ولی باز میگویند موشک نزنیم !
ترامپ اینگونه به منظور پایان جنگ برای خود راه باز میکند: ایران ناگهان شروع به عذرخواهی از کشورهای خاورمیانه کرده است. شما میتوانید این را به عنوان یک پیروزی برای ما و کشورهای خاورمیانه که واقعاً دوست ما هستند، ثبت کنید.
‼️وقتی هنوز برات جا نیفتاده رئیس جمهوری و آداب صحبت کردن در این جایگاه رو بلد نیستی و فکر میکنی حکام عرب پسرخاله هاتن...
فکر میکنی این یه دعوای ساده فامیلیه که باید با بزرگی و گذشت حلش کنی.
از کسی که خودش اعتراف میکرد تخصصی نداره انتظاری هم نمیره.
ولی کسی که حرف زدن بلد نیست، حرف نزدن که بلده.
این یک بحث و تسویه حساب جناحی نیست این یک واقعیته که خون به دل یک امت کردی.
🆔 @vabel110
نمیدونم چجوری بگم...
ولی هرجور حساب کتاب میکنم میبینم اونیکه حرف از مذاکره و آتش بس میزنه هیچ دلیل منطقی و عقلانی نمیتونه داشته باشه الا اینکه سودی از این قضیه ببره که ما خبر نداریم🤷🏻♀️
راستی ترامپ گفت اگه شکست بخوره اسم دوستای ایرانیِ داخلِ کشور رو میگه
دیگه خودت حدیث مفصل بخوان.
🆔 @vabel110
یسری بچه ها رو دیدی تو مدرسه هرکاری میکنن که خودشون رو تو فلان گروهِ دوستی جا بدن؟
لقمه و تغذیه خودشون رو میدن فلانی بخوره
مشقا و مسئله هاش رو حل میکنن
به جاش تو صف خرید تغذیه میمونن
خلاصه هرکاری میکنن که از اون فرد یا گروه طرد نشن.
چه سودی داره براشون؟ در واقع هیچی، نهایتا یه حس اقناع پوشالی که با یه اخم طرف مقابل از بین میره ولی متاسفانه چون این بچه ها در جریان تربیت با مفهوم عزتمندی آشنا نشدن، ارزش وجودی خودشون رو نشناختن و باور ندارن میتونن گروه دوستی خودشون رو تشکیل بدن باز تلاش برای جا زدن خودشون تو اون گروه دوستی رو تکرار میکنن.
بار ها میشکنن
و بار ها باز هم پا تو همون مسیر شکست میذارن.
این گروه از بچه ها شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
🆔 @vabel110
📝 *نامه نوه آقای حداد عادل به عمه شهیدش (عروس #رهبر_شهید)- بخش اول*
بسمالله
برای «عمه جانم٬ عمه زهرا»
امروز داغ تو روی قلبم سنگینی می کند و بغض راه گلویم را بسته است. حس میکنم برای ادای دین باید از یاد تو بگویم و بنویسم. از درس هایت، از سبک زندگیت؛ میدانم قطره ای از رودی است که چند روزی میشود به اقیانوس پیوسته. اما به مدد صاحب این روزها٬ امام حسن مجتبی برایت مینویسم.
مرور سبک زندگی پربرکتت الگوی ماست؛ من باور دارم که هر معلمی که به شهادت میرسد٬ مصداق گندمی است که از بر خاک افتادنش کشتزاری می روید و چون آیه آخر سوره فتح گیاهی خواهد شد که جوانه های کوچکی از کنارش می روید و کمکم آن جوانه ها تبدیل به ساقه هایی ستبر و قوی می شوند.
شخصیتت ابعاد مختلفی داشت. هم معلم و معاونی بودی که مدرسه بر محورت میچرخید، هم همسر و مادری که بیتی را پاسداری می کرد تا سرباز امامزمان تربیت کند.
میگفتی حفظ برکت در یک خانه آدابدانی و حرمت نگهداشتن دارد؛ یادم هست یک بار برادرم خواست با پا گوشه سفره را مرتب کند که با مهربانی همیشگی ات یادآوری کردی که سفره حرمت دارد و باید آدابش را رعایت کرد.
درباره اسراف خیلی حساس بودی. نان سنگک می خریدی و غذاهای نانی زیادی درست میکردی اما اگر کمی نان ها خشک یا بیات میشد زود غذایی مثل کلجوش درست می کردی تا استفاده شود؛ اگر باز هم خرده نانی میماند آرد میکردی تا برای سوخاری از آن استفاده کنی.
سفارش می کردی وقتی میروم خرید کیلویی میوه نخرم. همه چیز را دانهای و به تعداد نیاز بخرم تا اسراف نشود.
هنرمند بودی و خیاطی می کردی. روز عروسیم یادت هست؟ خودت رفتی گل خریدی و با دستان هنرمندت سفره و پرده عقدم را آماده کردی.
هر نوزادی که در فامیل به دنیا میآمد برایش یک ساک کودک، بالشت یا چیز دیگری میدوختی و با اضافه پارچهها هم یک پتو چهلتکه درست میکردی.
دلم میخواهد روی بالشتی که برای پسرم ابوالفضل دوختی سر بگذارم و گریه کنم تا شاید آتش قلبم آرام بگیرد.
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت،حضرت زهرا هستی اما قلبم می سوزد از دروغ هایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
تو که حتی در وضعیت استراحت مطلق بارداری عروسک های سیسمونی فرزندت را خودت میدوختی اما میگفتند در انگلیس محمدباقرت را به دنیا آوردی و سیسمونیش را آنجا خریدی.
تو با این حد از هنر و خلاقیت و ظرافت که همنشین ایمان شده بود را چه نیازی به این داستان ها؟ شمایی که همیشه مدافع تولیدکننده ایرانی بودی؟
انگار همین دیروز بود که باهم به بازار رفتیم تا برای مدرسه خرید کنیم و بهانه و فرصتی باشد برای این که با شما درددل کنم. مرا بردی به مغازهای و گفتی اگر جوراب خواستی اینجا جوراب های ایرانی خوبی دارد. مغازه دیگری برای شلوار ایرانی معرفی کردی و همین طور که داشتیم خرید می کردیم چشمم روی روسری ای مکث کرد و یک ماه بعد وقتی آن را به عنوان عیدی به من دادی فهمیدم چقدر به جزییات دقت میکنی و از چشمانم خوانده بودی که از آن خوشم آمده است.
یادم نمیرود آن روز که باهم به راهپیمایی روز قدس رفته بودیم و هنگام برگشت جلوی میوهفروشی مکثی کردی . شب که شد دیدم بچههایت کلی ذوق کردهاند؛ چون با وجود این که اواخر بهار بود گفتند ما میوه های نوبرانه نمیخریم اما حالا که تو مهمان ما هستی ، مامان برای بعد از افطار گوجه سبز و توت فرنگی برایت خریده .
چه زیبا هوای همهمان را داشتی، چطور باورکنم از آن خانهی ساده که هر وقت چیزی ناراحتمان می کرد به آن پناه میبردیم، چیزی نمانده.
📝 نامه نوه آقای حداد عادل به عمه شهیدش (عروس #رهبر_شهید)- بخش دوم
به کودکیم فکر میکنم که وقتی چهارشنبه مامان میخواست برود دانشگاه من را میآورد خانه شما. دلم برای این که با غذا و سس در بشقابم نقاشی بکشی تا غذایم را بخورم تنگ شده. حالا حتی شکلک همیشه خندان داخل بشقاب هم با من گریه می کند.
این امواج دلتنگی مدام من را به ساحل خاطرات خانه نورانی شما میآورد. خانه ای که حتی تا همین اخیر مبل هم نداشت و بعد سالها یک مبل راحتی ساده گرفتی تا وقتی مامان جون به خانه شما میآیند کمرشان درد نگیرد.
کسی میان این همه دروغ باور میکند بی آلایشی و سبک زندگی دور از مصرف گرایی شما را؟
میگفتی نرگس به رفتارهای آدم ها نگاه نکن به این فکر کن چه علت هایی این رفتارها را به وجود آورده و من این روزها مدام از خودم می پرسم کدام علت شما را این طور به حرکت و تکاپو وا میداشت؟ چه طور سرچشمه جاذبه الهی شما را به خود جذب می کرد که این گونه در جوش و خروش به سمتش حرکت می کردی؟
اگر خدای نکرده والدین یکی از بچه های مدرسه فوت میشد تو خودت را می رساندی، مادری می کردی، می خندادی و به گریه می انداختی تا او در خود فرو نریزد، حال چه کسی به دل های یتیمانت تسلا خواهد داد؟
و واقعا شایسته هم بود که این طور مجاهدانه زندگی کنی چون تو همسنگر مردی بودی که آن قدر اسوه اخلاق و ادب و نجابت و شخصیت است که همه دختران فامیل هنگام ازدواج معیارهای خود را با شناختشان از او مقایسه می کردند.
یادم هست که وقتی بابا مأموریت بود و دلم برای او تنگ می شد حاج آقا مجتبی در مشق هایم کمکم می کرد و وقتی باید به بابا املا می گفتم به ایشان دیکته می گفتم. ایشان هم همه کلمات را غلط می نوشتند تا هم من بخندم و هم تمرین کنم...
دلم می خواهد برگردم به آن روزها که با ذوق منتظر بودم که بیایی و با هم نقاشی آب رنگ بکشیم...
همیشه علاقه ویژهای به شهید چمران داشتی. شاید تو هم مثل او در روزهای پایانی از پاهایت خواهش می کردی که کمی بیشتر در این مسیر تو را تحمل کنند تا بتوانی به ولی خدمت کنی.
اما حالا دستت از همیشه باز تر شده برای خدمت به ولایت و ایران اسلامی و گرفتن دست ما.
عمه عزیزم، زهرا حدادعادل، زنده شدنت مبارک….
شهادتت مبارک ای معلم، راهت ادامه دارد...
هدایت شده از 🇮🇷 یادداشت های مشاور📚
30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
⭕️ می تونی مخالف جمهوری اسلامی باشی
اما کمی عقل و شرافت
تو رو وادار به اعتراف میکنه!
مثل این بلاگر اینستاگرامی🔺
✔️ کلیپ رو با حوصله ببینید
و بفرستید برای کسانی که هنوز
قدرت نظامی ایران رو نشناختن
📝یادداشت های مشاور از جنگ آخرالزمان👇
https://eitaa.com/joinchat/2719155157C9efcd0f4fd
هدایت شده از علیرضا زادبر
با اطلاع یقینی عرض میکنم رزمندگان ما با روحیه بسیار بالا و حس انتقام خون امام شهیدشان در حال جهادند. توقع آنان از مردم فقط حفظ خیابانهاست. خستگی معنا ندارد.
ایرانِ پیروز در این جنگ، ایران دیگری خواهد بود.
#علیرضا_زادبر
@Politicalhistory