هدایت شده از دندون عقل
با توجه به شصت و اندی روز، نوشتن پیدرپی و مستمر، و ثابت کردن این موضوع برهمگان که «هرروزنویسی» نه تنها ممکنه، که بدون درد و خونریزی نیز میباشد، بدین وسیله لازم است که تصریح کنم؛ از بچههای نویسندگی، هرکی نوشتنِ توی کانالشو متوقف کرده، به فتوای بنده من الیوم «هرروز ننوشتن» حرام قطعی و به منزله اعلام محاربه با بنده است!
یالّا، کانالا بالا، و إلا خون به جگرتون میکنم!
🧐
#شصت و چهار
تکبیر
الله اکبر الله اکبر الله اکبر
خامنه ای رهبر
مرگ بر ضد ولایت فقیه
درود بر رزمندگان اسلام
سلام بر شهیدان
مرگ بر آمریکا
مرگ بر انگلیس
مرگ بر منافقین و کفار
مرگ بر اسرائیل
نوشتن محتاج همه چیز است
سکوت
صدا
آرامش
تلاطم
امید
نا...
نه
امید
امید
امید...
#انجام_علاقه
هدایت شده از جهانِ کوچک من🌍
با عجله به همراه چند نفر دیگه سوار اتوبوس میشم،
اتوبوس اونقدر شلوغه که هر لحظه احساس میکنی میخواد منفجر بشه
راننده از جلو داد میزنه :«لطفا کارت بزنید.»
کارتمو از داخل کیفم به سختی پیدا میکنم.
با صدای بوق دستگاه خیالم راحت میشه و سریع دنبال یه دستگیره خالی میگردم که نیوفتم.
راننده باز تکرار میکنه: «اون دوتا خانمی که سوار شدین لطفا کارت بزنید.» هیچ کس از جاش تکون نمیخوره و اتوبوس همینطور بدون حرکت ایستاده. در همین حین یکی به نشانه اعتراض صداشو بلند میکنه و میگه:«اقا چرا وایستادی؟! حرکت کن دیگه»
اتوبوس به حرکت در میاد و من با هر دستانداز، صد متر از جا میپرم و محکم تر دستگیره رو میگیرم.
نگاهی به ادمای خسته و متفاوتی میندازم که هرکدومشون با هر شکلی که باشن، پیر ، جوون، با حجاب و بی حجاب لبخند به لب ندارن.
اتوبوس میرسه به ایستگاه بعد و توقف میکنه.
همچنان که سیل ادم ها به سمت اتوبوس هجوم میارن، من در تلاشم دستگیره ای که تصاحب کردم رو از دست ندم و سر جام محکم باقی بمونم.
و تعجب نداره که باز هم فقط یک صدای کارت میاد و اینبار راننده بدون اعتراض حرکت رو از سر میگیره.
از خیابون شریعتی که میگذریم تک تک خاطرات بچگی برام زنده میشه، یادم میاد چقدر قبلنا دست تو دست مامان میومدیم اینجا برای خرید.
از اسپیکر های اتوبوس صدایی اشنا به گوش میرسه
نمیدونم موج چنده اما میخونه:
“الله الله الله!
الله الله الله
لا اله الا الله
لا اله الا الله…
ایران ایران ایران! رگبار مسلسلها…“
از رو به روی بازار طلا فروشی که رد میشیم قیمت طلا و سکه با مانیتوری که هرلحظه امکان تغییر رقم روی اون وجود داره، نمایش داده میشه.
و من خیلی سریع از روی تابلو ها چشم میچرخونم؛
«قیمت سکه: ۲۰۱ میلیون تومن»
«خرید و فروش طلای دست دوم»
«طلای آب شده»
جلو تر مغازه های خوشحالی فروشی و لباس های بچه گونه به چشم میخورن
و جمله ای که سَردَرِ اکثر مغازه ها با فونت بد ریختی نوشته شده «شرایط خرید اقساط»
مغازه دار ها هم مثل آدمای داخل اتوبوس خسته ان.
نمیدونم این خستگی از فرط کار هست یا بخاطر مگس پرونی.
باز همون صدای آشنا
“ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها…
ایران ایران ایران مشته شده بر ایوان!”
ما بینِ هیاهوی نوای ایران، جملهٔ دختر کناریمو میشنوم که به دوستش میگه:«میخوام موهامو کوتاه کنم
بنظرت ازم میخرن؟»
“ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها…”
نور دوستداشتنی غروب و حاله نارنجی رنگ خورشید از پشت ساختمان های نه چندان بلند برخورد میکنه به شیشه های اتوبوس و خبر از نزدیکی شب میده.
و من به یاد میارم که باید هرچه زودتر کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و برسم به سینما.
در همون لحظه اتوبوس به مقصد میرسه و اسپیکر همچنان میخونه
“ایران ایران ایران
خون و مرگ و عصیان
ایران ایران ایران
خون و مرگ و عصیان
بنگر که همه فریاد
بنگر که همه طوفان …”
|روایتی واقعی، از یک روز کاملاً معمولی|
۲۰/بهمنِ/۰چهار
از ظهری درگیرم که پیرامون این متن چه باید کرد
بنویسم
ننویسم
چه بنویسم
چه ننویسم
با همه بالا پایین ها تصمیم گرفتم که بنویسم
روی موتور با سرعت پایین بودم
گوشی رو درآوردم
ناخودآگاه ایتا رو باز کردم
دیدم که توی دنیایی کوچک متنی بلندبالا نوشته شده
به طرفة العینی یه جا پارک پیدا کردم
زدم کنار متن رو خوندم
متن که تموم شد
رگ ها عصبی پشت گوشم تقلا میکردند که مرا اذیت کنند
با همه توان فشار میاوردند که دردم بگیرد
خیابان رنگ ابر های سیاه بی بارون گرفته بود
تابلو نئونی های اقساطی به چشمام سوزن میزد
مدام موقع حرکت صدای رضا رویگری تو گوشم میپیچید
نتوانستم تحمل کنم دوباره کنار زدم متن رو دوباره خوندم
هنوز هم تلخ بود
خلاصه ، تا دقایقی مانده به نیم شب
چیزی قریب به ده بار متن رو مرور کردم
باید اعتراف کنم که بعد از مدت ها یک متن اینقدر به من حس شادی و ابتهاج داد
دست مریزاد به نویسنده اش
از همه جنبه ها جلو بود
فرم ، محتوا ، ساختار ، روایت
حقا که فقط باید دست زد
این متن به مثابه یک متن ارجاعی برای کسانی است که میخواهند قلم به دست بگیرند ( اول از همه خودم )