هدایت شده از ـ دفترچه خاطرات پوسیده "
همیشه فکر میکردم حالا که دارم وارد این پایه میشم توی یه چرخهی بینهایت میوفتم. امتحان نهایی، متوسطه دوم، کنکور، دانشگاه، و دیگه تا آخرین نفسهام اونقدر درگیرم که شاید نتونم دیگه برای خودم وقت بذارم
ویین
بخواب هلیا ، دیر است .
" بار دیگر شهری که دوست داشتم "
را در دست گرفتم ..
چگونه میشود که اسمفردی اینگونه
ورد زبان فردی دیگر باشد ؟
هلیا ، هلیا ،هلیا ...
حس من همهمین است .
همه روزی میروند
پس چرا وقت و مال و انرژی و عواطف
خود را برای آنها خرج کنیم ؟
چرا رازهایمان را در گوششان زمزمه کنیم
و خرسند شویم از بودنشان ؟
چرا روزهایمان را بر اساس آنها
بچینیم ؟
من انسان ِ وابسته به معاشرت انسانیهستم
اما گاهی اوقات ..
مانند آنروز که منتظر تمامشدن خرید ِ
چندنفر بودم به اینفکر کردم و
غرق شدم و برای مدتی طولانی در سیاهی
دست و پا زدم .
ویین
" چالشنوشتن "
روز ششم :
تاحالا احساسناکافی بودن کردی ؟
چجوری توصیفش میکنی ؟
https://eitaa.com/joinchat/1722090677Cea03ab3196
ناشناسها و پیامهای موقت میرن اینجا .
ویین
" چالشنوشتن "
روز هفتم :
بنظرت دیدگاهی که پیرامون اطرافت داری
بدبینانه است یا خوش بینانه ؟