هدایت شده از شاید من!
روز هفتم چالش نوشتن:
بهنظرت دیدگاهی که پیرامون اطرافت داری بدبینانهست یا خوشبینانه؟
نمیتونم انتخاب کنم کدومشونه؛ یه وقتهایی نگاه بدبینانهم بیشتر از خوشبینانهست و یه وقتهایی هم نگاه خوشبینانهم یهجوری از بدبینانه نگاه کردن اطرافم جلو میزنه که بیخیال عالم، به عشق و صفای خودم و عزیزانم میپردازم.
دیدگاه خوشبینانه آدم رو، رو به جلو حرکت میده؛ و بلعکس، دیدگاه بدبینانه باعث پسرفت آدم میشه. در هر صورت هم توی زندگی به جفت دیدگاهها نیازه؛ ولی چه بهتر که تلاش کنیم نگاهمون به دنیا و پیرامونمون بیشتر خوشبینانه باشه تا بدبینانه.
جواب من برای امشب اینه...:)
ویین
" چالشنوشتن "
روز هشتم :
اگه بتونی به عقب برگردی
چه فردی رو از زندگیت حذف می کنی ؟
هدایت شده از | خیال های نه چندان دور🍉🕊|
هیچ وقت از ارتباط با کسی پشیمون نیستم، چون حتی اگر کسی از قطار زندگی من پیاده شده اما در طول مدت همسفر بودنمون لحظه های لذت بخش و آرامش بخشی رو تجربه کردیم، کنار هم شاد بودیم، خندیدیم و اشک ریختیم و رشد کردیم!
در نظرم اگر از ابتدا مرز هایی برای ارتباطاتمون مشخص کنیم و آدم های درستی رو بپذیریم -از اونجایی که با هرجور آدمی ناگزیر به برقراری ارتباط هستیم، در ارتباط با انسان هایی که به قدر کافی با معیار های انسان درست بودن ما همخوانی ندارن، روی رفتار بر اساس مرزبندی مشخص تاکید داشته باشیم- هیچوقت به این سوال که اگر برگردی به عقب چه فردی رو از زندگیت حذف می کنی بر نمیخوریم.
البته که نمیدونم این تاکید زیاد روی رعایت مرزها همیشه خوبه یا بد، چون گاهی دیگه باعث میشه نتونی ارتباطات خیلی نزدیک رو تجربه کنی.
ویین
با اینلباس احتمالا زیزی دختری در آسفالتهایتهران میشم ولی زیادی موردعلاقمشده ( :
وا نگاکنید ؛ چجوری میشه نخواستاینا رو ؟
ویین
روز هشتم : اگه بتونی به عقب برگردی چه فردی رو از زندگیت حذف می کنی ؟
بارها و بارها این پرسش
در ذهنم چرخیده است .
در آن لحظات سحرگاهی که
خواب از چشمانم میگریزد
یا میان شلوغی روز که ناگهان
خاطرهای قدیمی مثل
تیغی تیز قلبم را میشکافد .
با خود میاندیشم: "اگر آن روزها کمیبزرگتر بودم ؛
اگر به جای دل
با عقل تصمیم میگرفتم..."
شبهای زیادی بوده که با
حسرت گذشته را مرور کردهام.
خودم را بابت آن اعتمادهای
بیجا سرزنش کردهام.
بابت آن همه زمانیکه برای فردیگذاشتهام .
بابت آن دستهای گشاده
که به هر کس تکههایی
از وجودم را پیشکش میکرد .
اما امروز، پس از گذر از
این همه پیچ و خم پاسخم تغییر کرده است :
نه آنها گناهکار بودند، نه من .
این فقط زندگی بود .
هر کدام از آن افراد
حتی دردناکترینشان در
جایگاه خود کامل بودند .
آنها یکیبودند مانند من .
تابحال من هم بهکسی کممحلی کردهام ..
محبت را نادیدهگرفتهام و با نسیان برخورد کردهام
و در نهایت از همه درسگرفتهام ..
آنکه عشق را بهبازی گرفت به من یاد داد
چگونه عشق را پیدا کنم ، آنکه با بیتفاوتی
از من گذشت به من یاد داد فراموشنکنم ..
اشتباه من نبود که قلبم را گشودم ؛
اشتباه آنها بود
که این گشودگی را قدر ندانستند .
امروز دیگر آرزوی بازنویسی
گذشته را ندارم .
نه به خاطر فراموشی
که به پای پذیرش .
حذف حتی یک فصل از این داستان
به معنای نادیده گرفتن
کتاب وجود من است .
و من...
با برقهای چشمانم که هر کدام
حکایتی را روایت میکند
با تمام ترکهای وجودم که نور از آنها میتابد
این تابلوی ناقص اما بینظیر را
هیچکدام از قسمتهایش را پاکنمی کنم .
چون زندگی را نباید
با "ای کاش" های بیهوده سنجید
بلکه باید با "اکنون"هایی
ساخت که از دل همان تجربهها زاده شدهاند ؛
همان تجربههایی
که شاید روزی نفرینشان میکردم،..
اما امروز میدانم سنگبناهای
وجود من بودهاند .