ساعت حوالی نه بود
که مانند همیشه با عجله از اتاق بیرون
زدم که از صبحانه جا نمانم ..
صبحانه را با یکلیوان چای و ربعی نان
و مقداری خیار و پنیر گذراندم .
وقتی بهاتاق آمدم حاضر شدم
که سمت حرم حواله شوم ..
ایتا را باز کردم .
اولین عنوانی که با آن مواجهشدم
این بود " اولین سفارشرسمیمون رو گرفتیم . "
بال در آوردم ، بالا رفتم و خودمان را
دیدم که بعد از اینتلاش دیگر شکستنخورده است .
در راهحرم ، در حرم ، درکتابفروشی حرم
و در کنار ضریح را با اینالسیدی گذراندم .
خوب است با رویایت همهجا بروی
اما از خودم دلگیر شدم که همهجا را
با فکر و ذکر اینموضوع جلو رفتم .
حتی کتابفروشی را مکانی دیدم
برای راحتتر تایپ کردن ِ آنچهباید تحویل میدادم .
وقتی آسوده شدم که ریحانهرا درست در
کنارم حسکردم .
انسانیهمسوی خودم ..
قبل از اذان با ریحانه خداحافظی کردیم
و برای فردا قرار گذاشتیم .
خدایا !
تو مرا میشنوی ..
میدانم چگونه به حال سردرگم
من آگاهی ..
و میدانم حجتخود را در زمین
قرار دادی که باران از شوقاو بر زمینمیبارد که اگر او هست
ما هستیم .
و ساحتی در زمین قرار دادی
که پناهمان باشد .
آنقدر مبتلا به نسیان شدهام
که گاهی اوقات تورا و فضیلت تو را
از یاد میبرم .
کاری کن که نسیان دچارمان نشود .
هدایت شده از شراب و ابریشم...
.
کاش با نابودیِ آلسعود، مدینهی پیغمبر از چنگالِ وهابیهای صهیونیست نجات پیدا کنه...
.