امروز که وارد شدم ؛
بعد مدتها صدایواقعی لبخندبچههارو شنیدم ..
لبخنداشون خندهنبودااا .
فقط یکقوس کوچولو بود ولی صدای خوشحالی میداد .
۱۰شهریور عزیزم ..
نمیدونم بابتوجودت چیبگم ..
ولی نیاز بوده که تو و اتفاقاتت وجود داشتین .
بابتت باید شکر کنم که خدا منرو بدون تلنگر
وسط این آشفتهبازار تنها نذاشته ؛ نه ؟
امروز شبیه آبیخانومی شدهبودم
که قبلا پایمتنهام امضاش رو میزدم .
هم خودم آبی بودم ، هم آسمون☁️ ..
و هم هر شیدیگهای که امروز سر راهم قرار گرفت .
کدرم کمی بخاطر اتفاقات شب ِ گذشته
ولی میدونم امامِمهربونم امروز به صورت ویژه به خطوط غمم زل زده ( :
غم وجودم را احاطه میکند ..
معلم تاکید میکند که جلسه دیگر ،
جلسه آخر است .
یعنی این دوره از زندگیهم قرار است
جایش را بهدورهء بعدی بدهد .