ضحی را از دور دیدم ...
چشمانش رگههای سبز داشت
یا بهنظر من چشمانش به سبز میزد ؟
همیشه قهوهای بود که سوختگیاش در چشم میزد .
چقدر عجیب رفتارش خانمگونه شده بود .
در مکالمه ۵ دقیقهای سرپایی که داشتیم از خودش گفت و مدرسهاش ..
خداحافظی کردیم و قرار گذاشتیم که همرا دوباره ببینیم .
در پایان وقتی همراهش پرسید که بود گفت :"همون که بهم کتاب معرفی کرد . "
و من لبخند شدم ( :
امروز داستان خاصی نداره ..
ولی در نوع سادهء خودش ؛ خاصه .
به صورت خیلی معمولی داره خیلی خاص پیشمیره .
هدایت شده از مُرتاح
آدمهایی که یک هدفِ کلی برای زندگیشون انتخاب میکنند و براش برنامهریزی میکنن و در طول روز تمرکزشون فقط روی اون هدفه و هیچ موضوعی، [چه خوشحالیها، چه مشکلات و ناراحتیها] روی میزانِ پایبندیشون به اون هدف، تاثیر نمیذاره، خیلی غبطه برانگیز و دوستداشتنیاند. کلا استمرار و نصفهنیمه رها نکردن و یه حرفی زدی تا آخرش پاش بمونْ بودن خیلی قشنگه، و درنهایت، دیدنِ ثمرهی تلاش هم.
هنوز پاییز روزهای اولش را میگذراند و
من در چنگال ِ بیماری افتادهام .
نمیگذارم بیماری من را از پا بیاندازد
باید ادامه دهم ..