با اینحال دیروز در گفتوگوی یواشکیام
با فرد کناردستیم در کلاس جغرافی یکی از آرزوهایم
را این بیان کردم که دلم میخواهد روزی به امریکا بروم .
ورودیهای جدید مدرسمان خیلی فضایمجازی زدهاند ..
حداقل آنهایی که لحظهای لبخندی روی صورتم برایشان کاشتم .
با این تفکرات به کجا چنینشتابان ؟
دلم میسوزد برای خودمان ، خودشان و ما که میشویم جامعه .
" گوش دادن فقط کافی نیست ؛ نگاهش کن . "
با این جمله یاد روزهای ابتدایی جدی زبان خواندنم میافتم ..
کتابزباناصلی را که در دستم میگرفتم میترسیدم ..
فارغ از اینکه تقریبا اطلاعات موجود در کتاب را بلدم
و راحت میتوانم بفهمم محتوایش را .
الان برایم خواندن کتابی به زبان انگلیسی راحتتر شده میخوانم حتی اگر نفهمم .
گاهی اوقات باید پا گذاشت روی تمام آنچه میشود نامش را ترس گذاشت .. یادمان نرود که بعضیچیزها و افراد پهلوان پنبه اند و فقط ظاهری پرابهت دارند .
دارقالی من را حتی به آن مردی که تیپ ِ مشکیو لشگونهای زده وصل میکند .
کی فکرش را میکرد پشت انقیافه یک فرد ِ دوستدار قالی بافی و قالیباف وجود داشته باشد ؟
ویین
دارقالی من را حتی به آن مردی که تیپ ِ مشکیو لشگونهای زده وصل میکند . کی فکرش را میکرد پشت انقی
این روزها دارقالی هم یکنوع زبان برای صحبتهای مگو انسانها شده .
ویین
این استوری خانم ِاسماعیلی رو که میبینم پرت میشم به گذشتهای که بعدازظهرای چهارشنبهاش با صدای کتاب خوندن خانم ِ اسماعیلی خوابم میبرد و صداش تا پایان خوابم توی گوشم طنینانداز میشد .
وقتی بیدار میشدم از دنیایلطیف خانم اسماعیلی جدا شده بودم و صفحهءال سیدی روبروم میگفت کلاس تمومشده ((((( :
هدایت شده از ویین
حرف بزنیددرمورد رندومترین چیزها .
https://abzarek.ir/service-p/msg/2212614