راستش را بگویم چیزهای زیادی برای بیان دارم .. کلمات زیادِ ردیف نشدهای وجود دارد اما نمیدانم چرا انسم با نوشتن کمتر از پیش شده .
زمین میچرخد ...
خورشید هم ؛ و به این واسطه روزگار میچرخد .
و من میدانم در تمام این چرخشها
خدایی مارا سخت در آغوش ِرحمت خود گرفته .
مرجان فرساد تو گوشم زمزمه می کنه : " خونه ما قصه داره ... البالو پسته داره ... پشت خنده های گرمش .. ادمای خسته داره (((( :*"