جملهای را جناب کارگردان چندبار تکرار کرد
که شاید یادمان بماند : " در هنر تقلب واجب است . "
منظورش را میفهمیدم ..
الان که پیام هایخیال های نچنداندور را میخواندم یادم آمد هنگام دیدن هندوانه فکر میکردم کپیای از کودا است و مواقعی که امعزیز را میدیدم به یاد دخترخبرچین میافتادم .
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
خیلی ممنون برای اینهمه برکتی که از آسمون اومد در شب میلاد شما خانم حضرتِ زهرا.
او دیانا است و من آنِ !
مادر اینگونه میگوید .
از من یکسال بزرگتر است و
از وقتی چشمهایم را باز کردم
درکنار هم بودیم ..
خندههایمان ، اشکهایمان ، نقاشیکشیدنهایمان ..
و همهء اموری که حال
از شدت شور و شعف برمن خطور نمیکند را باهم گذراندیم .
اما کی احوال آدمیان ثابت مانده
که این بار اسثناییبرایش باشد ؟
ما حدود ۶ سال به تقدیر از همدیگر
کیلومترها دور ماندیم .
خلاصه او در شهری
و من هم در شهری .
داستان را جلو میزنم تا به امروز
برسم ؛
روزی که او دیگر یک انسانساده
نیست ...
او یک انسان متاهل است .
و من احساس میکنم خوشحالیام
در کالبد وجودم جا نمیشود(((( :
سرشار از شور و شوق و سرشار
از احساسات زیبای غلیان شدهام .