eitaa logo
وی‌ین
83 دنبال‌کننده
494 عکس
48 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
الان‌ساقی رو گوش‌می‌کنم و کلمات‌رو پشت‌سرهم دیگه‌ردیف می‌کنم .‌ این طرح رو n‌بار کشیدم ولی‌ این‌دفعه بخاطر نوع‌سایهء‌متفاوتش من‌رو به چالش‌کشیده و داره تبدیل به بدترین‌ورژن ِ زینب‌کشیدهء این‌طرح می‌شه . فکر نمی‌کردم دوباره با خودِناکافی‌ام روبروشم ؛ این چندماه ازش فرار کردم .. دارم فرار می‌کنم .. نمی‌خوام تحقیر‌بشم نمی‌خوام دیگه ... کتاب‌های‌کار روی‌هم بالا میان و هر روز خودم‌رو‌ با نوشتن و ‌زبان‌خوندن خفه‌می‌کنم .. ولی یه‌جایی ، مثل همین‌جا خرمو می‌گیره و می‌گه :" دخترخانم ، کجا ؟" خلاصه‌که‌خدایا .. نزار دوباره این‌احساس‌رخنه‌کنه تو وجودم .
وی‌ین
شرمنده ؛ فکر نکنم بتونم تموم‌شون کنم . فردا قرار می‌گیره .
من هرچقدر سعی‌کنم ‌هم تا امشب تموم‌نمی‌شه .. پس‌بازم شرمنده🤝 .
ramedan is loading ✨..
یک‌چیزی رو می‌گم و فعلا بای‌بای .. یک‌چیزی از صبح می‌تونسته باعث ِ ناراحتی شدیدی درمن بشه ولی خب نمی‌دونم این سیستم‌مکانیزم دفاعی جدید ِ " رو‌ نده بهش پررو می‌شه " از کجا پیداش شده ... الان حالم خوبه فقط کمی‌خستم . خواستم اینو بگم : این سیستم جدیده ، خوب‌چیزیه .
وی‌ین
" مگرمی‌شه انسان‌ها بدون پیوند ِخونی باهم مثل خانواده رفتار کنند ؟ "
neverland
هدایت شده از absolute .
کلافه شده‌ام . تقدیمی‌هایی که بالای‌سه ساعت از وقت ِ عزیزم را پایش گذاشته‌ام ارسال نمی‌شود ُ خطا می‌خورد . نوتیفیکیشنی بالای گوشی می‌آید از بله و از طرف‌خانم رضایی است . بعد از مقداری کلنجار رفتن دوباره با وی‌ین ُتقدیمی‌ها پیام خانم رضایی را باز می‌کنم . ذوق در چشمانم می‌دود .. پیامی فورواردی از کانال خودش است . نمی‌دانستم کانال دارد . حالا همه‌جا با خودم خانم رضایی توجیبی دارم ؛ خوشبحالم ! کانال‌خانم رضایی را باز می‌کنم .. متن امروزش را می‌خوانم تا بالا می‌روم ؛ ۳۰‌خرداد . پاکت ِ هدیه‌ای آن‌جاست .. محض‌فضولی بازش می‌کنم . چقدر آشنا ! از لیلا گرفته تا خانم‌شفاعی امام‌صادق که جزوه‌‌هارا از اکانتش سال‌هفتم می‌دزدیم ( خدا مرا ببخشد . ) . بیشتر ذوق در وجودم می‌دود .
برای‌تو و دغدغه‌هایت ( :
سرود ملی‌را پخش‌کردند .. همانطور که از دردم غرولند می‌کردم ، بلند شدم . فاطمه‌می‌گوید بیشتر سرودملی را داد بزنم ؛ صدایم‌را بیشتر بلند کردم ولی صدایم انگار در خلاء‌گیر کرده بود و بلندتر احساس نمی‌شد . در آخر طبق عادت همه‌دست زدند ؛ راستش را بگویم من‌‌محکم‌تر از همیشه دست‌زدم . حین‌نشستن روبه ملیکا گفتم : " تولدش‌مبارک ." تعجب می‌کند و بعد بلند می‌خندد و دراخر تایید می‌کند ، فاطمه‌هم همینطور اما با شدت‌ِشوق ِبیشتری .