وییُن
انسانها غلامان حلقهبهگوش این دنیایند!
خودشان متوجه نیستند، برای هیچوپوچ این دنیا میجنگند..ناامید میشوند و روحخود را از کف میدهند.
گویی خوابند اما با چشمانی باز.
ممکن است عدهای از آنها روزی بیدار شوند و بگویند ایناحمقانهاست (00:04) و راهدیگری را برای زیستن انتخاب کنند. اما عدهای هستند که جز با مرگ بیدار نمیشوند و در خوابجهالت به خوابی ابدی فرو میروند.
در اینمیان انسانهایی نیز هستند که برای بیداریما جانخود را میدهند و ما گاهی اوقات خیلیبیتفاوت از کنارشان رد میشویم.
این سکانس سمبلخوبی برای نشاندادن اینموضوع بود.
رویاهایکودکان را میخرند و نسخهءتقلبیرویاهایشان را به آنها باز میگردانند.
آه کودکان بیچارهءمجذوب!که ناگزیرند بپذیرند آنچهرا که نباید.
موبایل را از توی کیفمدر میآورم.
از اینکه ساعت هنوز از دوازده نگذشته خوشحال میشوم.تا صفحهء۲۰۹ کتابرا خواندهام.در بهخوان ثبتش میکنم و به تعداد صفحاتی که امروز خواندهام نگاه میکنم:" ۶۰ صفحه! " نهکم است و نهزیاد.از منفعل بودن بهتر است.
وییُن
انسانها دلتنگ میشوند و حسرت میخورند،حتی به غلط!
نقطهءشروع نوشتنمن روزنامهءایران بود.
درست است که هیچگاه نوشتههایم چاپنشدند اما چیزهای زیادی بود که در همان ابتدا،درمورد نوشتن و نگاه کردن به نوشتن به عنوان یکهدف یاد گرفتم.
الان که به گذشته و آنروزها فکر میکنم حسرت ِبستری که آنزمان داشتم را میخورم؛اما خب اینها هم هرکدام یکتجربه بودند که ثبت شدند بر داستان ِزندگیام و امیدوارم در آيندهء نهچندان دور به این هدف ِکوچکم یعنی نوشتنبه صورت ِتاثیرگذار بر رویجامعه برسم.
وییُن
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g7k945&btn=ویین
شوق ادامهدادنتون اینروزا چیه؟