یکبخش ِعظیمی از"فجرصادق" های اینسهسال رو دم ِدر ِفجرصادق یا مساجدِ اطرافش بودم.
دلم میخواهد یکبار دیگر سرکلاس ِقاسمی بنشینم و شعر خواندن قاسمیرا گوشکنم.خوب شعر نمیخواند، میدانم! اما چندروزیاست که دلم برایتکتک عناصر کلاسش تنگشده.
هدایت شده از وییُن
مدتزمان طولانیاست که نمیدانم چگونه باید دعا کنم در درگاه خدا!گویی که آداب را از یاد بردهام و از مطرحکردن خویش نیز،بدونرعایت آداب شرم دارم.
فقط مینشینم و آرامنجوا میکنم که " خدایخوب و مهربانمن! خودت که از احوالاتم آگاهی و میدانی چهچیزهایی از زمانی که در صبح چشم باز میکنم تا زمانی که تاریکیهمهجا را فراگیرد و چشمانم را دوباره برهم میگذارم،در ذهنم میگذرد.نگاهی به دل ِخستهام بیانداز تا فرجیشود در روزگارم."
قاسمیداره میگه:" بچهها شغلمهم نیست، عاقبتبخیری مهمه.دعا میکنم عاقبتبخیر بشید."