هدایت شده از وییُن
مدتزمان طولانیاست که نمیدانم چگونه باید دعا کنم در درگاه خدا!گویی که آداب را از یاد بردهام و از مطرحکردن خویش نیز،بدونرعایت آداب شرم دارم.
فقط مینشینم و آرامنجوا میکنم که " خدایخوب و مهربانمن! خودت که از احوالاتم آگاهی و میدانی چهچیزهایی از زمانی که در صبح چشم باز میکنم تا زمانی که تاریکیهمهجا را فراگیرد و چشمانم را دوباره برهم میگذارم،در ذهنم میگذرد.نگاهی به دل ِخستهام بیانداز تا فرجیشود در روزگارم."
قاسمیداره میگه:" بچهها شغلمهم نیست، عاقبتبخیری مهمه.دعا میکنم عاقبتبخیر بشید."
روزهایی که نکاتزیادی را براینوشتن و بهیاد سپردن و نیز اتفاقات زیادی برای روایتدارند،روزهای موردعلاقهءمن هستند.
هرچند که کم پیشمیآید بنویسم و یا روایتکنم.