ویین
🌌🌊
" اجبار بر راضی نگه داشتن دیگران "
چیزی بود که جینوو تمام عمرش تا به اون
لحظه انجام میداد ؛
فرصتی برای خوشحالی خودش پیدا نمیکرد ..
افکارش درمورد دنیا به واسطه شرایط و
افرادی که باهاشون ملاقات میکرد تاریک ُ پوچ
شده بود .
ولی بهقول مدیرعامل :
" آدمها برای پرواز کردن نیاز دارن
یکی زیر بال ُ پرشون رو بگیره "
جینوو با ملاقات با آدمهای درست
؛ به واسطه آدمهای درست و تغییر دادن
تفکرش اززندگی تونست به خوشحالی که
دنبالش بود دست پیدا کنه .. * .
امروز اولین تلاشهای برادرمرو برای
راه رفتن دیدم ؛
دو قدم ِکوچیک ، ولی باعث خوشحالی .
لباش میخندید با اینکه بعد از دوقدم افتاد .
ویین
امروز اولین تلاشهای برادرمرو برای راه رفتن دیدم ؛ دو قدم ِکوچیک ، ولی باعث خوشحالی . لباش میخندید
مهم نیست چقدر دوقدم ،
دوقدم جلو رفتیم ُ
بعدش افتادیم .
مهم اون تلاش ؛ زمان
و مقدار انگیزهای که خرج همون دوقدم کردیم .
احتمالاً دنیا باید همانجا میایستاد!
باید از دویدن خسته میشد.
باید کفشهای وصلهپینهاش را در میآورد
و زانو میزد کف زمین .
و در آخر دستهایش را میگذاشت پسِ سرش!
تسلیم میشد و باخت میداد.
همانجایی که شبها زیرِ طاقِ خانه ، رختخوابها را خیاری پهنِ فرش میکردیم.
تشکها را موازی باهم توی هال میچیدیم و حتیٰ گاهی جا کم میآوردیم!
همانجایی که سرِ پتوی نرم و بالشتِ پَر دعوایمان میشد.
همانجایی که روی پهلو کیپ تا کیپ میخوابیدیم
تا خروسخوانِ صبح!
شانه به شانه و نفس به نفس.
خوابمان تخت بود و پلکهایمان گرم.
رویاهای شیرینی در سرمان میجُنبید
و کابوس آفتابی نمیشد.
همانجا که خانه و متراژش مهم نبود
، بلکه آدمهایش مهم بودند!
آدمهایی بیشیله پیله و بیتجمل.
باید دنیا در همان نقطه میایستاد!
عرق از پیشانی پاک میکرد و از رقابت کنار میکشید. ما باید در همان لحظهها میماندیم، تا ابدیت...