میخواهم این را فریاد کنم :
آرام باش عزیزمن ؛
یقین داشته باش که چیزی تا طلوع آرزوهایت
نمانده ..
حال وقت سکون و آرامش است .
لحظه ای بنشین !
کنارم چایی بنوش و بعد دوباره
پا در مسیرت گذار .
باورکن ..
با چندلحظه تنفس آرامش ِ زندگی
زمانه بهم نمیریزد .
چقدر دیدگاه من نوع متفاوتی بود ..
به مشکلات نگاه کردن از دید دیگران جذاب تره
و گاهی اوقات باعث پیداکردن روزنه ای برای حل اون مشکله * .
قلب ِ من در مواجه با غمهایم
خاصیت رادیواکتیوی پیدا می کند ؛
یا شاید هم اتم های قلبم سبک هستند
و دراثر واکنش کوچکی با غم نمایش راه میاندازند ..
آرمانهای جامعه زیاد هستند ؛
برخی انسان ها میسازند و گاهی رشد میکنند و گاهی میسوزند ..
حرفی نمیزنند .. نه اعتراض میکنند نه زبان به تشکر باز میکنند .
برخی انسان های دیگر فرار از جامعه را بر قرار و ماندن ترجیح میدهند ؛
انگار فعل ماندن را بلد نیستند .
اما انسان های اندکی هستند
که با چشم انتقاد و بدون تفکر افراطی به جامعه نگاه میکنند و همراه با رشد خودشان جامعه را هم رشد می دهند .
گوزنی با جای زخم گلوله
که هنوز دارد میدود برا حفظ
بقا ..
بقائی که ممکن است تا چند لحظهء دیگر
برایش بیمعنا شود
ولی آنقدر برایش دارای ارزش است
که تا آخرین نفسش
برایش میجنگد .. *
یه انقدر 🤏🏻 دیگه
در اثر زیستن توی این درس
تبدیل میشم به آلوتروپ خودم
و اسمم هم میشه zeynabite ((( :