وَلو
امروز انقد راه رفتم خستهم
بعد میدونین عجیب چیه؟ من بیشتر از اینم قدم زدم و راه رفتم
ولی امشب تا رسیدم خونه کلا کوفته بودم.. اصن افتضاح، الانم دراز میکشم تا بلند میشم کمرم میگیره نفسم میره
هدایت شده از فیالبداهه.
آدمِ حرفهای بسیارم
چون ترکهای روی دیوارم
منتظر بودم و ندید کسی
ابریام، در سکوت میبارم
پر شدم از تمام خاطرهها
از همان حرفها، عشق و صدا..
خسته و بیقرار و بیتابَش
دلخورم از تمامِ فاصلهها
هرچقدر از نبودنش گفتم
از دل و رنج دیدنش گفتم
عقل فریاد زد نمیآید
تا به دل از رسیدنش گفتم
دل سپردم به رنگِ چشمانش
منتظر، بیقرارِ دستانش
ساعت از نیمههای شب که گذشت
شدم آشفته و پریشانش
من همانم، همان منِ سابق
تو قراری، قرارِ این عاشق
دلسپردن به توست، کارِ دلم
چه کنم گر نبودهام لایق..
#me