از تموم حرکتهای بعدیم وحشت دارم، چون سابقهی سورپرایز کردن من توسط خودم خیلی زیاده.
مامانم: اینقدر بشین تو اتاقت که افسرده تر بشی
مامانم وقتی میخوام برم بیرون: چه خبره هرشب هرشب؟؟
کم کم دارم خودمو برای مهاجرت آماده میکنم،
مثلا امروز به بابام گفتم ددی و با شلوارک تو بالکن گشتم
وقتی ناراحت بودی، غصه داشتی، با خودت بگو اینم میگذره، مث بقیه ی روزا که گذشت. روزای خوبمونم میایند
از نظر روحی نیاز دارم یه هفته به هیچی فکر نکنم، هیچی تو ذهنم نباشه، هیچ مسئولیتی هم نداشته باشم.
کاش میشد وقت بذارمو نقاشی یاد بگیرم، واسه وقتایی که برای احساساتم کلمه پیدا نمیکنم، میشد بکِشمشون.