eitaa logo
کانال داستان های واقعی
248 دنبال‌کننده
79 عکس
214 ویدیو
0 فایل
تمامی داستان های این کانال واقعی هست ارتباط با ما B2n.ir/r01191
مشاهده در ایتا
دانلود
در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر م جلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست  بود که همه شهر او را میشناختند... و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره! انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید. تا اینجا داستان را داشته باشید! در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند. خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت.... حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا حسین قلب همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم. وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه میبردند! کنجکاو شد و به سمت آنها رفت... پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟ یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است! تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست.... مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟! حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟ همه گفتند: نه! مگه کیه این؟ حاجی گفت: این همون اصغر آواره است. مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟! و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی.... گفت: سالها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت سوار اتوبوس که شدم دیدم.... وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد... ترسیدم و گفتم: یا امام حسین (علیه السلام) اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود، اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید... چه کنم؟! خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم... اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟ گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) موسیقی ننواخته ام... خلاصه حرمت نگه داشت و رفت... اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین (علیه السلام) برات جبران کنه، حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه ای بشود برای این امر؛ خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند... این نمکدان حسین جنس عجیبی دارد هر چقدر می شکنیم باز نمک میریزد
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فحش‌دادن انسان را به ۳ بلا گرفتار می‌کند ❗️ ان‌شاءالله
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️یکی از تلخ ترین حقیقت هایی ک هرکسی باید بپذیرش... https://eitaa.com/vaqhei
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به کوری چشم سلبریتی‌های همچون فردوسی.پور این علامت جهانی شد فقط حیدراميرالمؤمنين است (یاعلی مدد)
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ۱۵ قدم تا یاری امام زمان وفای به عهد احترام به پدر و مادر قرایت قران نماز اول وقت صدق ثرائت دعای عهد صبر در امور فروبردن خشم جلوگیری از پرخوری و پر خوابی و.... ❤️ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّـدٍ و ❤️ آلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ https://eitaa.com/vaqhei
توجه بفرمایید ❗️ قربه الی الله همه در این چله ی نورانی که اذن عام دارد و مورد تایید و تاکید علمای ربانی و عرفای صمدانی است شرکت فرمایید باید بفهمیم زندگی بدون امام معصوم(علیه السلام) خودِخودِ جهنم و عین عذاب است 《نشر حداکثری》
🪴 چگونه یلدایی مهدوی داشته باشیم؟ 🍉 اگه مهمونی و دورهمی خانوادگی داریم میتونیم با دعا برای سلامتی آقا شروع کنیم و با دعای فرج مهمونی رو تموم کنیم. 🍉 هر چقدر شد، صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج آقامون بفرستیم. 🍉 اگه ماجرایی از کرامات مهدوی بلدیم یا اگه خاطره قشنگی از مسجد مقدس جمکران داریم برای بقیه تعریف کنیم. 🍉 وقتی بچه‌ها ازمون میپرسن: شب یلدا یعنی چی؟ بهشون بگیم طولانی ترین شب ساله برای اینکه یه کم بیشتر به یاد عزیزِ غائبمون باشیم. https://eitaa.com/vaqhei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطرات خودم امسال، میزبانِ چندین مهمانِ عزیز از تهران بودم؛ وجودِ نورانی‌شان بر خانۀ ما شرافتی دوچندان بخشید. آنان از اقوامِ گران‌قدرِ همسرم هستند و با آمدنشان، فضای خانه، صفایی دیگرگونه و روح‌نواز می‌یافت. هرگاه این عزیزان به مشهد مقدس می‌آیند، اشتیاقی وافر به زیارتِ مکررِ حضرت ثامن‌الحجج، علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) دارند. من نیز که همواره پایبند و عاشقِ آستانِ آن امامِ همام هستم، همنشینِ دائمِ ایشان در حریمِ ملکوتیِ حرم شدم. روزی، پس از بازگشت از زیارتِ پرشورِ ظهرگاهی، به آشپزخانه رفتم تا چای را آماده کنم. در این فاصله، متوجه شدم حاج‌آقا با آن وقار و محبتِ همیشگی مشغول گفتگو با پسرم است. موضوعِ صحبت، دوران پهلوی و اوضاعِ اجتماعیِ پیش از انقلاب بود. ایشان با لحنی حسرت‌آمیز بیان می‌کردند: «آن دوران، روزگاری خوب بود؛ مردم شاد و سرزنده بودند… وضعیتِ امروز، آن طراوت را ندارد.» پسرم، با دقت به سخنانِ ایشان گوش می‌سپرد. از آشپزخانه، با اشاره‌ای نگاهش را گرفتم که سکوت کند تا من بازگردم. هنگامی که چایِ معطر را آماده کردم و به داخلِ سالن آوردم، به احترام ایستادم تا گفتگویشان به پایان برسد. پس از اتمامِ سخنانش، با ادب پرسیدم: «حاج‌آقا، اگر اجازه بفرمایید؛ پیش از انقلاب، ساکن کجا بودید؟» فرمودند: «روستا.» پرسیدم: «پیشه‌تان چه بود؟» پاسخ دادند: «کشاورزی.» باز جویا شدم: «درآمدتان چگونه بود؟» با صراحتی تلخ گفتند: «درآمدی به معنای واقعی نداشتیم. ما برای اربابِ روستا کار می‌کردیم. او هم دستمزدِ شایسته‌ای نمی‌داد. برخی روزها به ما می‌گفتند: "بیایید کار کنید، به شما ناهار می‌دهیم." ما هم به امیدِ یک وعده غذا، از صبح تا غروب کار می‌کردیم. گاهی حتی خبری از آن ناهارِ وعده‌شده نبود. اما جرأتِ اعتراض نداشتیم؛ فقط خسته و گرسنه به خانه بازمی‌گشتیم.» پرسش را ادامه دادم: «وضعیتِ راه‌ها و دسترسی‌ها چگونه بود؟ آیا به‌راحتی می‌توانستید به شهر بیایید؟» با تأملی عمیق پاسخ دادند: «نه. پدرم حتی برایم شناسنامه نگرفته بود. زمانی که مجبور به سفر به شهر می‌شدم، باید دو روز تمام پیاده راه می‌رفتم تا به جادۀ اصلی برسم و پس از آن، با وسایل نقلیۀ آن زمان به شهر برسم.» از امنیتِ زنان پرسیدم. ایشان پس از مهاجرت به تهران در نوجوانی، آهی کشیدند و فرمودند: «وضعیت، چنگی به دل نمی‌زد… و امروز هم تعریفِ چندانی ندارد.» با اصرار گفتم: «خانم‌ها امنیت داشتند؟» پاسخشان قاطع و دردناک بود: «نه. شب‌ها جرأتِ خروج از خانه را نداشتند. اشرار و عرق‌خورها هراسی بر دل می‌انداختند و کسی را یارای مقابله نبود.» سپس خاطره‌ای شخصی را بازگو کردند: «در یک مغازه کار می‌کردم. دو شاگرد بودیم؛ هر دو از شهرستان. با "علی" بسیار صمیمی بودیم. روزی او از من خواست برای دعوایی به همراهیش بروم. علت را که پرسیدم، گفت: "دختری که دوست دارم، به زور به یکی از فحشاخانه‌های تهران برده شده و به او اجازۀ بازگشت نمی‌دهند." من، که غیرتم برانگیخته شد، همراه او به آن مکان رفتیم. دو مرد درشت‌هیکل جلو در ایستاده بودند. از آنها خواستیم "پری" – نامزد علی – را صدا کنند. آنها نه تنها اجابت نکردند، بلکه با تهدید گفتند: "زودتر از اینجا بروید، والا بیرون پَرِتتان را می‌کنیم!" ما ایستادیم و اصرار کردیم. ناگهان حمله کردند. ما دو نوجوانِ تنها، به زحمت جان سالم به در بردیم.» از ایشان خواستم اگر عکسی از آن دوران دارند، نشانم دهند. عکسی قدیمی از یک مراسم عروسی خانوادگی را در اختیارم گذاشتند. نکتۀ شگفت‌انگیز در آن عکس، وضعیت جسمانی افراد بود: همگی لاغر، رنجور و نشان‌دهندۀ سوءتغذیه‌ای آشکار. پرسیدم: «چرا در عکس‌های قدیمی، از جمله این عکس و حتی تصاویر پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما، همگان چنین لاغر و ضعیف به نظر می‌رسند؟» حاج‌آقا خندید؛ خنده‌ای تلخ و پرسوز. گفت: «در آن زمان، برنج قوتِ غالب نبود. ما سالی یک‌بار، در منزل ارباب، "عدس‌پلو" می‌خوردیم و برای همان یک وعده، اشتیاقی جانفرسا داشتیم.» از پوشش و البسه پرسیدم. پاسخ داد: «مادران، با یک دست لباس، ده فرزند را بزرگ می‌کردند. هیچ‌کس با دیگری در داشتنِ کالاهای مادی رقابت نمی‌کرد… نه مانند امروز که "همچشمی" بلای جان جامعه شده است.» در پایان، پرسش نهایی را مطرح کردم: «پس چه چیزی در آن دوران، به عقیدۀ شما "خوب" بود که نوستالژی آن را در خاطر دارید؟» سکوتی طولانی فضای اتاق را فراگرفت. سپس با تأمل گفت: «حقیقتش… امروز از نظر امکانات، رفاه، خدمات و آزادی‌های اجتماعی، به مراتب بهتریم. اما در آن زمان، با تمامِ سختی‌ها، "صمیمت" و "همدلی" بین اقوام و همسایگان بی‌نظیر بود. زیرا "همچشمی" نبود؛ کسی برای خریدِ وسیلۀ خانه، ماشین یا لباسِ نو، "پُز" نمی‌داد. امروز مردم همه چیز دارند… ولی گویی "همدیگر" را از دست داده‌اند.» ---https://eitaa.com/vaqhei منابع تاریخیِ مستند برای تأییدِ مضامین این روایت:
1. وضعیت کشاورزی و نظام ارباب-رعیتی پیش از انقلاب و اصلاحات ارضی پس از آن: * کتاب «تاریخ اجتماعی ایران در دوران پهلوی»، نوشتۀ یرواند آبراهامیان، به تشریح ساختار فئودالی و بهره‌کشی از کشاورزان می‌پردازد. * اسناد اصلاحات ارضی در آرشیو ملی ایران، نشان می‌دهد چگونه زمین‌های اربابی پس از انقلاب اسلامی، به کشاورزان واگذار شد. 2. وضعیت معیشتی، سوءتغذیه و حاشیه‌نشینی (حلبی‌آبادها): آمارهای سازمان جهانی بهداشت (WHO)** و گزارش‌های داخلی از سوءتغذیهٔ گسترده در مناطق روستایی و حاشیه شهرهای بزرگ ایران پیش از انقلاب موجود است. کتاب «فقر و نابرابری در ایران عصر پهلوی» (نوشتۀ حسین آبادیان) به کمبود مواد غذایی اصلی و گسترش سکونتگاه‌های غیررسمی (حلبی‌آبادها) در اطراف شهرهایی مانند تهران اشاره دارد. 3. ناامنی و وضعیت زنان: گزارش‌های سازمان عفو بین‌الملل در دهۀ ۱۳۵۰، به ناامنی در شهرها و خشونت علیه زنان اشاره می‌کند. خاطرات مکتوب از شهید علی‌اصغر شیرودی و دیگر مبارزان، دربارۀ فساد و باندهای اشرار در پایتخت گواهی می‌دهند. 4. نبود زیرساخت‌های حمل‌ونقل در روستاها: اسناد وزارت راه و ترابری زمان پهلوی نشان می‌دهد تنها ۳۰٪ از روستاها به جاده‌های مناسب دسترسی داشتند. کتاب «روستا و انقلاب در ایران» (نوشتۀ اریک هابسبام)، به انزوای جغرافیایی و محرومیت روستاییان اشاره دارد. 5. صمیمیت اجتماعی و فقدان مصرف‌گرایی افراطی: پژوهش‌های جامعه‌شناسان ایرانی** مانند دکتر علی شریعتی در کتاب «حسین وارث آدم»، به ارزش‌های اصیل اجتماعات سنتی و پیوندهای عاطفی در برابر فردگرایی مدرن اشاره می‌کنند. --- این روایت، تنها یک خاطره نیست؛ بلکه آیینۀ تمام‌نمای تاریخی است که با اسناد محکم گره خورده. نگارش آن، تلاشی است برای زنده نگاه داشتن حقیقت، تا خواننده نه از روی احساس، که با استدلال و مستندات، در ژرفای تاریخ تأمل کند و خود، داوری نهایی را به دست گیرد.** والسَّلام. https://eitaa.com/vaqhei
داستان بالا داستان واقعی زندگی خودم بود