eitaa logo
کانال داستان های واقعی
248 دنبال‌کننده
79 عکس
214 ویدیو
0 فایل
تمامی داستان های این کانال واقعی هست ارتباط با ما B2n.ir/r01191
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تنها التماس ولی فقیه، از مردم ایران که مطابق قرآن، اطاعتش همچون اطاعتِ رسول الله است. ____________ ✍ عبد الله بن سعد: وی قبلا مسلمان شده بود و جزء نویسندگان وحى بود ولى پس از چندى مرتد شد و بحال شرک برگشت و بنزد قریش رفت. عبد الله بن سعد که برادر رضاعى عثمان بن عفان بود هنگامى که اطلاع پیدا کرد پیغمبر اسلام دستور قتلش را صادر کرده مخفیانه خود را بعثمان بن عفان رسانید و باو پناهنده شد، عثمان او را در پناه خود گرفته بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد و از آن حضرت خواست تا او را عفو کند. پیغمبر اسلام مدت زیادى سکوت کرد آنگاه بخواهش عثمان جواب مثبت داده او را عفو کرد. ولى هنگامى که عثمان از نزد آن حضرت رفت رسول خدا صلى الله علیه و آله رو به اطرافیان خود کرده فرمود: من سکوت کردم تا بلکه یکى از شما برخیزد و گردن این مرد را بزند! مردى از انصار عرض کرد: یا رسول الله خوب بود بمن اشاره میکردى تا من گردنش را بزنم؟ رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: پیمبران با اشاره دستور قتل کسى را صادر نمیکنند. بالجملة عبد الله بن سعد پس از این جریان دوباره مسلمان شد و هنگامى که عمر بن خطاب بخلافت رسید او را بامارت قسمتى از سرزمینهاى اسلامى منصوب کرد و پس از او نیز عثمان او را بامارت منصوب کرد. (سیره ابن هشام، ترجمه: زندگانى پیامبر اکرم صلی‌الله علیه‌وآله، ج ۲، ص ۲۷۲) ╭────๛- - - - - ┅╮ │📱 @Mabaheeth ╰───────────
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆سرویس های جاسوسی اینگونه نوجوانان و جوانان را فریب می دهند👆 👈👈مراقب باش هم وطن 👉👉 🔻دستگیری لیدر اغتشاشات در شاهین شهر استان اصفهان 🔹معاونت اطلاعات سپاه پاسداران استان اصفهان دو دختر نوجوان لیدر اغتشاشات که از آلمان ساپورت می‌شدند و تشویق به تخریب اموال عمومی می‌کردند را دستگیر کرد.
شهید در توصیه‌ای به برادرزاده‌اش می‌نویسد : مهدی جان! تمام کسانی که به کمالی رسیدند خصوصاً کمالات معنوی که خود منشأ و پایه دنیوی هم می‌تواند باشد، منشأ همه آنها سحر است. سحر را دریاب. نماز شب در سن شما تاثیری شگرف دارد، اگر چند بار آن را به رغبت تجربه کردی، لذت آن را متوجه می‌شوی و به آن تمسک می‌یابی.  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگران امام حسینی؟ پرده‌برداری از مهمترین عامل اغتشاشات در کشور
45.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌بسیارمهم ❌ 🔴 نگران تحولات آخرالزمانی هستید ❓ 🔴حمله و جنایات سفیانی ❓ 🔴 ناامنی در ایران❓ 🔴جوی خون،قتل عام شیعیان❓ 🔸️حمله ترامپ،داعش و تجزیه ایران❓ 👈 ما می‌توانیم مانع همه ی این بلایا باشیم❗ ❌تا مضطر نشویم ، ظهور محقق نخواهد شد... 《نشر حداکثری》 @gowharemarefat
داستان های واقعی خودم -اول پدرم در شرکتی کار می‌کرد که پتو تولید می‌کرد و با تمام وجود عاشق کارش بود. هر روز از صبح تا غروب با عشق سر کار می‌رفت و هر گاهی برایم عروسکی کوچک می‌آورد؛ عروسک‌هایی ناز که در پتوی‌های رنگیِ کوچک و نرمِ تولید همان کارخانه پیچیده شده بودند. تا آن روز که در آهنگری پدربزرگم، با دستان خسته اما مهربانش، برای عروسکم گهواره‌ای آهنی ساخت و دنیای بازی‌هایم را کامل کرد. روزی مثل هر روز، پدرم هنگام غروب وارد خانه شد. این بار اما به جای عروسک، کیسه‌ای از میوه در دست داشت. چهره‌اش را می‌شد خواند؛ انگار چیزی را پشت چهره‌ای آرام پنهان می‌کرد. مادر چای را با همان مهربانی همیشگی ریخت و پیشش آورد. من در اتاق مشغول بازی بودم، اما تمام حواسم به گفتگوی آرامی بود که از آشپزخانه می‌آمد. مادر با نوازش دست از پدر پرسید: «امروز چه شده؟» پدر آهی کشید، آهی که از جایش برخاست و تمام اتاق را سنگین کرد: «کارخانه دارد نیروها را کم می‌کند. امروز خیلی از دوستانم برگه‌های پایان کارشان را گرفتند… برایشان، برای خانواده‌هاشان…» و صدایش در سکوتی تلخ گم شد. دست مادر روی شانه‌اش ماند، مثل تنها تکیه‌گاهی در دنیایی ناگهان لرزان. روز تعطیل که شد، من و برادرم در حیاط مشغول بازی بودیم. پدر از پشت پنجره اتاق بالا، ما را تماشا می‌کرد. ناگهان صاحبخانه با چهره‌ای درهم وارد حیاط شد و با فریاد ما را به سمت خانه‌مان راند. وقتی لای در ایستاده بودیم، با خشونت در را به سمت ما فشار داد و گوشت و استخوان کوچکمان میان در و دیوار ماند. ما که در دنیای کودکانه خود، حتی خشونت را هم عادی می‌پنداشتیم، کمی گریه کردیم و باز به بازی ادامه دادیم. کمی بعد، پدر از پله‌ها پایین آمد. آرام، اما با چهره‌ای که دیگر هیچ آرامشی در آن نبود. نزد صاحبخانه رفت و با صدایی که لرزش خفیفش از خشم می‌گفت، پرسید: «علت این برخورد چیست؟» صاحبخانه، که پاسخی نداشت، در را به روی خودش بست و ناپدید شد. آن شب، پدرم تا صبح نخوابید. قدش را به پنجره تکیه داده بود و به تاریکی خیابان خیره شده بود، انگار که در دل شب، پاسخی برای پرسش‌های بزرگ می‌جست. صبح زود، مثل همیشه از خانه بیرون زد. اما هنوز اذان ظهر گفته نشده بود که در باز شد و پدر بازگشت. مادر با چهره‌ای متعجب به استقبالش رفت: «چطور این‌قدر زود؟ همه چیز خوب است؟» پدر کیفش را زمین گذاشت و گفت: «زود آمدم تا برویم خانه بخریم.» مادر بی‌اختیار پرسید: «پولش از کجا؟» و پدر، با آرامشی عجیب پاسخ داد: «خودم را بازخرید کردم. تمام پاداش‌ها و سنواتم را گرفتم.» سکوتی عمیق فضا را پر کرد. مادر با چشمانی بازمانده پرسید: «یعنی… بیکار شدی؟» پدر نزدیکش رفت و دستش را گرفت: «خدا بزرگ است. ان‌شاالله جای بهتری پیدا می‌کنم. اما دیگر نمی‌توانم تحمل کنم که کسی با وجود من، به شما بی‌احترامی کند.» آن روز، ما را پیش مادربزرگ گذاشتند و خودشان راه افتادند. نزدیک‌های غروب برگشتند، با جعبه شیرینی و برگه‌ای امضا شده. خانه‌ای در محله‌ای پایین‌تر از محل زندگی قبلی‌مان پیدا کرده بودند. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ فهمیدند، چهره‌هایشان در هم کشیده شد. پدربزرگ با نگرانی گفت: «اما آن محله…» و پدر، با نگاهی که ترکیبی از غرور و امید بود، پیش از آن که حرفش تمام شود، پاسخ داد… «… می‌دانم پدر. محله اعیان‌نشین نیست. اما حیاطش بزرگ‌تر است، درخت توت کهنسالی وسطش سایه افکنده، و همسایه‌ها چشم‌های مهربان‌تری دارند. مهم‌تر از همه، این خانه *مال خودمان* است. جایی که هیچ کس نمی‌تواند کودکانم را از بازی در حیاط *خودشان* بترساند. من برایم خانه به چهار دیوارش نیست، به آرامش درونش است. و این را با دستان خودم برای خانواده‌ام می‌سازم.» https://eitaa.com/vaqhei
47.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا می‌توانید این فیلم را منتشر کنید تا خودتحقیری از بین هموطن‌مان از بین برود https://eitaa.com/vaqhei
🍃❤️ ●والله مرز میان حق و باطل از این واضح تر نمی شود... ●والله وقاحت و کثافتی[اپستین] از این بالاتر نمی شود... ●والله بهتر از دین مبین اسلام پیدا نمی شود... ●والله پاکدامن‌تر و متقی‌تر از سیدعلی خامنه‌ای‌ رهبر نمی شود... ●والله... زندگی زیر سایه چنین رهبری! والله افتخار از این بالاتر نمی‌شود... ●والله آنان که حق را نمی یابند یا خود نمی‌خواهند که بدانند یا مصداق ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم گشته اند...به کدامین گناه؟ خود دانند! 👈 ضمن وقاحتی که همراه داشت بار دیگر سبب شد به حب قلبی‌ام نسبت به رهبرم، دینم، کشورم مصمم‌تر شوم و از خدا می‌خواهم مرا از این مسیر جدا نکند. https://eitaa.com/vaqhei