eitaa logo
کانال داستان های واقعی
249 دنبال‌کننده
79 عکس
214 ویدیو
0 فایل
تمامی داستان های این کانال واقعی هست ارتباط با ما B2n.ir/r01191
مشاهده در ایتا
دانلود
نکات کلیدی جز 3 1- اگر انفاق کنید و صدقه دهید خدا چند برابر آن را پس می دهد.(بقره: 261) 2- با کسانی که صدقه می دهید با لحن خوب سخن بگویید.(بقره: 263) 3- در پنهانی انفاق کنید که باعث بخشش گناهان می شود.(بقره: 271) 4- از ربا دوری کنید که برکت ندارد و خدا درآمد ربا خوار را نابود می کند. .(بقره: 276) 5- به بدهکار مهلت دهید و اگر نمی تواند بپردازد، بدهی را بر او ببخشید.(بقره: 280) 6- خداوند از هر کس به اندازه توانایی اش تکلیف می خواهد.(بقره: 286) 7- با کافران دوستی نکنید که از دوستی با خدا بهره ای نمی برید.(آل عمران: 28) 8- دینی جز اسلام را نپذیرید که پذیرفته نمی شود و از زیان کاران خواهید بود.(آل عمران: 85) 9- به نیکوکاری نمی رسید مگر اینکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید.(آل عمران: 92) •┈┈••✾••┈┈• اگر یک نفر را به او وصل کردی برای سپاهش تو سردار یاری 🤲🍀💚 https://eitaa.com/vaqhei
🌺بسم الله الرحمن الرحیم 🌺 مادر و پدرم از اینکه صاحب خانه شده بودیم خیلی خوشحال بودند، اما خانواده مادرم از اینکه ما از آنها دورتر می‌شدیم و به محله‌ای دورتر از خودشان می‌رفتیم، ناراحت بودند. اما مادرم از این که خانه مال خودمان بود و ما در آن خانه راحت بودیم، بسیار راضی بود. پدرم به دنبال کار می‌گشت، اما پیدا نمی‌کرد. یکی از دوستان صمیمی پدرم کارگاه کوچکی داشت. او با وجود اینکه نیازی به نیرو نداشت، از پدرم خواست که در آن‌جا مشغول به کار شود. پدرم هم از روی ناچاری قبول کرد، اما حقوقی که از آن‌جا می‌گرفت بسیار ناچیز بود، بقدری که کفاف هیچ چیز را نمیداد و این زندگی را بر پدرم سخت کرده بود. 😞😞 یک شب، مثل همیشه منتظر آمدن پدر بودیم. ساعت از آمدنش خیلی گذشته بود. من که بی‌قرار شده بودم، در را باز کردم ببینم پدر در کوچه هست یا نه. دیدم پدرم به دیوار تکیه کرده و ایستاده است. دوان‌دوان به سمتش دویدم. با دیدن من خوشحال شد و مرا بغل کرد و با هم به خانه آمدیم. مادرم علت دیر آمدن به خانه را از او سوال کرد. پدر جوابی نداد ولی مادرم متوجه شد که بخاطر اوضاع مالی پدرم خجالت میکشد و ذهنش مدام درگیر هست.» پدرم مصمم شد که به دنبال کار جدید باشد. در همین زمان، پدرم مطلع شد شرکتی نیرو لازم دارد لازم دارد. پدرم به سرعت به شرکت مراجعه کرد و توانست استخدام شود. # قسمت دوم خودم https://eitaa.com/vaqhei
🔻مادر به آغوش پسرش رسید 🗞حاجیه خانم معصومه حسینی‌زاده مادر گرانقدر فرمانده مجاهد جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان، پس از چهل‌وسه سال چشم‌انتظاری، برای دیدار فرزندش، در شب پنجم ماه مبارک رمضان آسمانی شد. https://eitaa.com/vaqhei
504.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیرالمومنین امام علی(علیه السلام) : هر گاه روزی ها بر تو به تاخیر و تنگنا افتاد ، از خداوند آمرزش بخواه تا آنرا برایت وسیع فرماید. 📚 تحف العقول ، ص۱۷۴ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌https://eitaa.com/vaqhei
21.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادامه بازی امام جمعه خوش بیان چهاردانگه با دلها؛ 📽 ماجرای تک و پاتک شاعرانه میان سلطان عثمانی و نادرشاه ایرانی! ➕ دست بر قبضه شمشیر، چشم در چشم مولا: بگوید بزن، می زنم! https://eitaa.com/vaqhei
🌺 بسم الله الرحمن الرحیم 🌺 پدرم شغل مناسبی پیدا کرد و اوضاع مالی ما سر و سامان گرفت. پدرم و تنها عمویم برای همدیگر جان می‌دادند. پدر همیشه نگران عمویم بود، مبادا برادرش دستش تنگ باشد؛ از آن سو گویا عمویم هم همین فکر را در سر داشت. عمو ساکن روستا بود و ما هر هفته به دیدن عمو و خانواده مهربانش می‌رفتیم. پدرم هر آنچه فکر می‌کرد در روستا یافت نمی‌شود، برای خانواده عمو می‌خرید؛ از لباس تا خوراکی و غیره. از آن طرف، عموی عزیزم هر وقت به دیدن ما می‌آمد، برایمان گوسفند، ماست، شیر و چیزهای دیگر می‌آورد. یک روز پدرم و عمویم تصمیم گرفتند زمین‌های پدری‌شان را تقسیم کنند. پدربزرگم مقداری زمین در کنار روستا داشت که بسیار حاصلخیز و باارزش بود و مقداری هم در دشت که چندان حاصلخیز نبود و ارزش کمتری داشت. پدرم با خودش فکر کرد برادرش از کشاورزی زندگی می‌گذراند؛ اگر زمین‌های حاصلخیز را بردارد، برادرش و خانواده‌اش دچار مشکل می‌شوند. لذا به برادرش اصرار کرد که زمین‌های حاصلخیز را او بردارد و زمین‌های دشت برای خودش باشد. بالاخره به تفاهم رسیدند و همان طور شد که پدرم خواسته بود. اما همان زمین آن‌قدر خیر و برکت برای پدر داشت که نگو و نپرس. اوضاع مالی پدرم که سر و سامان گرفت، تصمیم گرفت زمینی بزرگ در نزدیکی محل کارش بخرد. پس از کمی جستجو، زمینی به مساحت ۱۸۵ متر خریداری کرد و شروع به ساخت و ساز نمود. از طرف دیگر، زمین وسط دشت که به پدرم رسیده بود، تقریباً از وسطش جاده بین‌المللی عبور کرد که ارزش زمین را بسیار بالا برد؛ نصف زمین افتاد آن طرف جاده و نصف دیگر هم طرف دیگر. باز هم پدرم نصف زمین را به برادرش بخشید. مادرم بچه سوم را در خانه خودش به دنیا آورد، اما هنوز خانه جدید تکمیل نشده بود. با آمدن خواهر کوچکم، زندگی رنگ و بوی دیگری گرفت و من تازه وارد کلاس اول شده بودم. یک شب پدرم با یک برگه به خانه آمد. مادرم از او پرسید: «این برگه چیست؟» پدرم جواب داد: «فرم جبهه است. می‌خواهم از طرف شرکت اعزام شوم.» مادرم زد زیر گریه و گفت: «ما سه تا بچه کوچک داریم و من هنوز سن و سالی ندارم که بتوانم به تنهایی از پس مشکلات زندگی بربیایم.» آخه مادر در آن زمان بیست و دو سال بیشتر نداشت و خیلی کم سن ازدواج کرده بود. پدرم قبول نمی‌کرد و مادرم تا صبح اشک ریخت و پدرم نمی‌توانست او را قانع کند. بالاخره پدرم تصمیم گرفت جبهه را به تأخیر بیندازد تا بتواند مادرم را راضی کند. یک روز صبح زود، پدر به سر کار رفت. آن روز از طرف شرکت به او مأموریت داده بودند تا برای سرکشی به روستای میامی برود. راننده او که اهل شهرستان بود، تازه از شهر خودش برگشته بود و تمام شب قبل را رانندگی کرده بود و خودش را به سر کار رسانده بود. با پدر راهی مأموریت شدند. در راه، راننده خوابش گرفت و از جاده منحرف شد. سر پدرم به شیشه کنار برخورد کرد و پدرم از ناحیه سر و گردن مجروح شد. راننده وقتی به خودش آمد، دید پدرم غرق خون است. به اورژانس زنگ زد، اما اورژانس نمی‌توانست خودش را به آنها برساند چون مردم برای تماشا توقف کرده بودند. دیگر راننده تصمیم گرفت خودش پدرم را به پشتش بیندازد و به طرف اورژانس برود. ترافیک خیلی سنگین بود و زمان زیادی طول کشید تا به اورژانس برسند. وقتی راننده پدرم را داخل اورژانس انتقال داد، پدرم هنوز زنده بود. وقتی راننده متوجه وخیم‌تر شدن حال پدرم شد، با گریه به او گفت: «جواب خانواده‌ات را چه بدهم؟» در راه حال پدرم بدتر شد و بر اثر خونریزی شدید، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. --- 🌺🌺🌺 *تقدیم به یادگارهای پدر که هنوز نفس می‌کشیم تا خاطراتش زنده بماند...* ![منظره غروب آفتاب در جاده‌ای روستایی که نمادی از سفر بی‌بازگشت است](تصویر: یک جاده روستایی در غروب آفتاب که به افق منتهی می‌شود و درختان سپیدار در دو طرف آن قد برافراشته‌اند - نمادی از سفری که پایانش به آغوش خدا رسید) -خودم -سوم https://eitaa.com/vaqhei
هشدار بانوان ایرانی به ترامپ ‌ مرتیکه ما خونه تکونی رو شروع کردیم هر حرکتی از سمت تو به سمت ایران که باعث کوچکترین گرد و خاک بشه خاک روی وسایل خونه بشینه میریزیم سرت و تیکه بزرگت گوشِت میشه فهمیدی زردک 😂😂😂 https://eitaa.com/vaqhei
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ꧁꧂ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔰 یکی از عوامل مهم در سلوک الی الله ، انتخاب همنشین جهت معاشرت می باشد چه بسا....... https://eitaa.com/vaqhei
🌹 بسم الله الرحمن الرحیم 🌹 روز حادثه، مادر از صبح دلشوره عجیبی داشت 😟💔 مدام در خانه قدم می‌زد و فقط گاه‌گاهی به خواهرم شیر می‌داد. ساعت ۹ صبح بود که ناگهان در خانه را محکم کوبیدند. مادر دوان‌دوان خودش را به در رساند. دم در، آقایی ناشناس همراه با ماشین شرکت ایستاده بود و دلشوره مادر را بیشتر کرد. آن آقا خودش را همکار پدر معرفی کرد و گفت پدرم در تصادف پایش آسیب دیده و از مادرم خواست همراه او به بیمارستان برود. مادرم سریع با پدربزرگ تماس گرفت و ماجرا را گفت. سپس سوار ماشین شد و به سمت بیمارستان حرکت کردند 🚗💨 وقتی به بیمارستان رسیدند، تعداد زیادی از همکاران پدر دم در جمع شده بودند. مادر بی‌درنگ حال پدر را جویا شد و آن‌ها گفتند پدر در اتاق عمل است. مادرم وارد بیمارستان شد. در راهرو، رئیس شرکت را دید که همراه راننده پدر ایستاده بود. راننده که مادرم را می‌شناخت، او را به رئیس شرکت معرفی کرد و از مادرم خواستند روی صندلی‌های راهرو بنشیند. پدربزرگ همراه دایی به بیمارستان آمدند و احوال پدر را پرسیدند. مادرم گفت که پدر در اتاق عمل است و با دست به سمت رئیس شرکت اشاره کرد و گفت از ایشان بپرسید. پدربزرگ به سمت رئیس شرکت رفت و خودش را معرفی کرد و وضعیت پدر را جویا شد. آنجا بود که رئیس شرکت، خبر تلخ فوت پدرم را به پدربزرگ داد 😭💔 پدربزرگ با چشمانی اشکبار به سمت مادرم برگشت و از او خواست به خانه‌شان برود. اما مادرم نپذیرفت و گفت تا پدر را نبیند، جایی نمی‌رود. پدربزرگ اصرار کرد: «برو بچه‌ها را بگذار خانه ما، بعد دوباره بیا.» اما مادر مصرانه می‌خواست در بیمارستان بماند. آن‌گاه پدربزرگ به او گفت که پدرم دیگر در میان ما نیست و باید خودش را برای عزاداری آماده کند. من آن موقع در مدرسه بودم. زنگ آخر که خورد، مثل همیشه از مدرسه بیرون آمدم، اما آن روز مادرم جلوی مدرسه منتظرم نبود 😕 نگران شدم و به اطراف نگاه کردم تا شاید او را ببینم. ناگهان میان جمعیت، دایی کوچکم را دیدم. خوشحال به سمتش دویدم. او آغوشش را باز کرد و مرا محکم در بغل گرفت 🤗 از او پرسیدم: «چرا تو آمده‌ای دنبالم؟ مادرم کجاست؟» گفت: «مادرت خانه مادربزرگ است و مرا دنبال تو فرستاده‌اند.» همان‌طور که خوشحال از رفتن به خانه مادربزرگ، کنار دایی راه می‌رفتم، او آرام گفت: «یک سفری هست که همه باید بروند، دیر یا زود... الان نوبت پدر تو شده که به این سفر برود.» با شنیدن این حرف، زدم زیر گریه 😢🌧 و گفتم: «چرا بدون ما رفت؟» دایی گفت: «ما هم می‌رویم به این سفر، اما زمانش معلوم نیست.» با این حرف دایی، دیگر گریه نکردم. به خانه مادربزرگ رسیدیم. تا وارد شدیم، با جمعیت زیادی از زن و مرد سیاه‌پوش روبه‌رو شدم که با دیدن من، صدای گریه‌شان بلندتر شد 😭🏠 فردای آن روز، بهشت‌رضا شلوغ شده بود. تمام همکاران پدرم آمده بودند، فامیل، دوستان و آشنایان همگی حضور داشتند. آن‌قدر جمعیت زیاد بود که رهگذران می‌پرسیدند: «ایشان شهید هستند؟» پدرم را نزدیک گلزار شهدا به خاک سپردند 🌸⚘️ ناگهان مادرم به یاد آورد که پدر روزی خواسته بود به جبهه برود، اما او به خاطر اینکه با این روزها روبه‌رو نشود، اجازه نداده بود. این را فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت. مردم او را دلداری می‌دادند و می‌گفتند: «کسی که برای خانواده زحمت می‌کشد و در راه رفاه حال مؤمنان کار می‌کند، قطعاً جای او هم از شهدا کمتر نیست.» 🤲💫 -خودم # قسمت چهارم https://eitaa.com/vaqhei
الا یا اهل العالم، مولای ما تشنه بود مولای ما گرسنه بود مولای ما روزه بود علی الدنیا بعدک العفا 😭